بیانیه های یک کروکودیل خوشحال

۶ مطلب در تیر ۱۳۹۷ ثبت شده است

  • ۱
  • ۰
پارسال این موقع،هر وقت روی لبه ی پنجره مینشستم حس میکردم اگه الان یه نفر از پشت بیاد و هولم بده چقدر خوشحال میشم.فکر میکردم چقدر نمیخوام این زندگی رو...
امسال اما هر بار لب پنجره میشینم و چشمامو میبندم و بوی چمن رو تا ته ریه هام میکشم به این فکر میکنم که چقدر خوشبختم.که خودمو با همه نقص هاش،همه ی ایراد هاش چقدر دوست دارم و همین زندگی سر تا پا ایراد چقدر ارزشمنده برام.‌..

+چرا همه رفته بودناشونو گذاشتن برای آخر تیر؟ پستایی که میخونم یکی درمیون هوای رفتن و بستن وبلاگ دارن :(
  • کروکدیل بانو
  • ۱
  • ۰

صد :)

از وقتی که حافظه ی من یاری میکنه (و حتی جایی که یاری نمیکنه و عکس های گاها زرد و گوشه برگشته توی آلبوم میگن ) آقای پدر یه سبیل پرپشت مشکی داشته تا همین چند سال پیش...
چند سال پیش یه روز منِ ۷ ساله کنار آقای پدر که در حال تصحیح برگه ی بچه ها بود نشسته بودم و مظلوم و ساکت داشتم با چیز های دور و برم که شامل گل قالی و یکسری خودکار و فندک آقای پدر بود بازی میکردم. فندک مذکور رو برداشتم یکم براندازش کردم،تنها چیز قابل دستکاریش یه زائده ی کوچیک رو گردنش بود.چند باری چپ و راستش کردم و وقتی دیدم هیچ اتفاقی نمی افته بیخیال شدم و فندکه رو گذاشتم کنار...
چند دقیقه بعد من هنوز مظلوم نشسته بودم و با گل قالی بازی میکردم،آقای پدر یه سیگار گذاشت گوشه ی لبش و فندکه رو زد که روشنش کنه که بوووووووووم
هیچی دیگه....
آقای پدر دیگه سیبیل های پرپشت مشکیشو نداشت :)))))))))

مبارک باباهامون باشیم به واقع ^_^
  • کروکدیل بانو
  • ۰
  • ۰

نود و نه

فردا آخرین امتحان کتبی و رسمی دوره ی ارشدم (و چه بسا تا ته عمرم) رو میدم. شما که نمیدونید من تا چه حد از این درس متنفرم،همین بس که از صبح نشستم دارم اسم رگ هایی رو حفظ میکنم که تو یه دوره ی کوتاه (هفته ی پنج جنینی مثلا) بوجود میان و خیلی سریع از بین میرن و هیچ اثری هم ازشون باقی نمیمونه (._. )
شما نمیدونید من چقدر محتاجم به نمره ی این درس به عنوان آخرین نمره برای نجات دادن معدل کل دوره ی ارشدم برای جبران معدل ۱۵ لیسانسم...و در ادامه شما نمیدونید این درس یکی از چهار تا درس مرتبط با اسم رشتمه (که البته من به خاطر استادم مجبور شدم انتخابش کنم و نه هیچ چیز دیگری)
خودم اینارو میدونم ولی...
در عوض نشستم یه لیست نوشتم از همه ی آدم های اشتباهی که از زندگیم حذف شدن...حذف شدن نه به این معنی که من حذفشون کرده باشم (که من عرضه ی دل بریدن از تابلوی رنگ پریده ی اتاقمم ندارم و دست برنمیدارم از این کادر سفیدی که یه زمانی دخترک آرزوهام با لباس قرمز توش میرقصید)، بلکه اونها جا زدن،فرار کردن،رفتنو ترجیح دادن، بد اخلاقی های من کروکدیل رو برنتابیدن و امثال این ها...
نشستم و جلوی هر کدوم تیکه ای که ازم به تاراج بردن رو هم مینویسم.تا یه نفرو میدا کنم که بیشتر از خودم مقصره تو مزخرفی که الان هستم
  • کروکدیل بانو
  • ۰
  • ۰

Say hello from far to 24

قبل از اینکه مدریه برم،خونه ی ما و عمه دو طبقه پایین و بالا بود.هر روز از سر ظهر من و پسر عمه میرفتیم تو حیاط تا مرز مردت آتیش میسوزوندیم (اینکه وسط دختر های نازک تر از برگ گل آقای پدر من اینگونه شدم تقصیر همین روز هاست احتمالا :) )
بعد از چند ساعت جیغ جیغ کردن و عموما وارد کردن مقادیر متناهی از خسارت به اموال با تشر بشین بچه ی آقای پدر حساب کار دستمون می اومد و مثل موش مینشستیم...چند دیقه بعد رو می آوردیم به تنها بازی آرومی که بلد بودیم.خاله بازی!
من چون هم بزرگتر بودم چند ماهی هم دردونه ی آقای پدر بودم و بچه ها عموما ازش حساب میبردن، اساس بازی پر بار و فوق حرفه ایمون رو میچیدم. اینگونه که میگفتم مثلا من ۲۴ سالمه (لازم به ذکره در اون ایام خاندان ما متشکل بود از یک عدد ۱۴ ساله که به نظرمون خیلی بزرگ بود...یه تعدادی دختر ده یازده ساله که با ماها نمیچرخیدن و حرف های خانومانه داشتن، و ماها یعنی یه مشت بچه ی دماغوی پنج ساله.و البته یک تعداد پدر ریش دار و یک تعداد مادر با مانتوی اپل دار تا نوک پا که کسی نمیدونست چند سالشونه و به نظر میرسید همین قدری از تو لپ لپ درومدن.و ۲۴ صرفا یه عدد بود به نظرم که یعنی خیلی بزرگ) عروسکم رو که یه خرس آبی رنگ بود میپیچیدم تو پتوش و میدادم به پسر عمه که بیا نینی رو ببر اداره با خودت (نه به خشونت خانگی علیه مردان در واقع :)) ) خودمم چادر گلگلی که مادربزرگ دوخته بود رو سر میکردم، کفش پاشنه دار های خیالی مو پام میکردم و رو سر پنجه هام راه میرفتم و بی نهایت احساس خوشگل و شیک بودن میکردم.منتظر میموندم راننده ی خیالیم با ماشین خیالیش بیاد دنبالم و سوار بشم و برم سر کار.کار چی بود؟دکتر نی نی ها بودم! مریض کی بود؟پسر عمه باید در نفش پدر یه عروسک ظاهر میشد و میاوردش تا من خوبش کنم.
 طبیعتا چون ایده ای راجع به این سن خیالی نداشتم،ایده راجع به سطح کار و رفاه و شغل این سن هم نداشتم...
من فردا وارد بیست و چهار سالگی میشم.البته اگه حساب کنیم الان تو سیزدهم تیر ماهیم.
از تصور ۶ سالگیم،نینی و باباش که تو تونل های زمان گم شدن...رویای پزشک شدن رو چهارده پونزده سالگی ول کردم،خوشگل و شیک بودن دیگه جزو اولویت هام نیست،به جای کفش پاشنه دار و راه رفتن رو سر پنجه کتونی های به غایت تخت میپوشم.راننده ی شخصی هم که،راننده ی مترو هست که علاوه بر شخص من چهارهزار نفر دیگه رو هم جابجا میکنه...
نکته ی ماجرا اینه که من الان یه تصوراتی هم راجع به ۴۵ سالگی دارم...و نزولشون تا این حد ترسناکه :))
  • کروکدیل بانو
  • ۰
  • ۰

نود و هفت

این پنج ثانیه ی طلایی
پنج ثانیه ای که شاید برای تو اندازه ی چند سال طول کشید.چشماتو بستی و همه ی سختی ها و جون کندن های این چند سال از جلوی چشمات رد شد.همه ی ناکامی هات،همه ی حرف های پشت سرت،همه ی "تو نمیتونی" هایی که شنیدی...
حال این لحظت که چشماتو میبندی با خودت میگی "ارزششو داشت"

  • کروکدیل بانو
  • ۰
  • ۰
+ دودچ اولین دورهمی واقعا و صرفا دورهمی بود...ینی محض رضای خدا هیچ هدفی جز دور هم بودن نداشت...و این عالی ترین وجهش بود...کلا فوق العادگی این دور هم جمع شدن ها همینه...ما بیست نفر دور هم میشینیم،بیست نفری که دقیقا اونقدر از ما میدونن که خودمون میخوایم.شاید سن، شغل، مدرک، اوضاع خانوادگی و ... همدیگه رو ندونیم.ولی کنار هم دقیقا همونی هستیم که میخوایم باشیم.بدون برچسب های مزخرفی که جامعه بهمون زده...از چیزایی حرف میزنیم که بیشتر از هرچیزی دوست داریم.چیزهایی که تو جمع همکلاسی ها،خانواده ها و حتی دوستای قدیمی حرف زدن ازشون ممکن نیست و چپ چپ نگاهت میکنن...آدم های بی نهایت دور از همی که همین خود واقعی بودن کنار هم نگهشون میداره...همین خود واقعی بودن باعث این همه دوست داشتن بی شرط بین آدم ها میشه...
خلاصه که دفعه ی بعد که دعوتتون کردیم بیاین...از کفتون میریم :)))

++چند روزی مادر بزرگ مهمون ماست و تو اتاق منه بیشتر...یه وقتایی که حوصله داره شروع میکنه از قدیم هاش برام تعریف میکنه و من کیف عالمو میبرم...یه گنجینه از تاریخ شهره...۷۷ سال زندگی خودش و روایت مسلم از زندگی مادرش و مادر بزرگش...و منِ عاشق قصه رو زنجیر کرده به خودش عملا...من بی استعداد ولی اینقدر روابط رو قاطی میکنم و ازش میپرسم که کلافه میشه.امروز مجبور شدم شجره نامه بکشم...
دلم میگیره از اینکه مادر بزرگ آخرین نفر روی زمینه که قصه ی آدم های خوابیده زیر سنگ هایی که عید به عید میریم بهشون سر میزنیم و من از یکسریشون فقط اسم میدونم رو میدونه...دلم میسوزه اگه از یاد برن...اگه خودشون،عشقشون،سختی ها و موفقیت هاشون تو دل تاریخ گم بشه
متوجه شدم یکسری اسم ها که ما نوه ها به عنوان فحش به هم میگیم و میخندیم بهشون،نه تنها آدم های واقعی ان بلکه اجدادمونن!مثلا خواهرک همیشه وقتی من عصبانی میشم بهم میگه ابراهیم افتضاح.ابراهیم خان برادر زن سابق پدر همین مادربزرگه.که ظاهرا خیلی زودجوش و دعوایی بوده 

+++استعداد عجیبی در خواب تکراری دیدن دارم...و اینطوری کار میکنه که وقتی یه خواب اذیتم میکنه میره تو دسته ی تکرار پذیر ها...تو سه ماه اخیر پنج شیش بار خواب دیدم که میرم آرایشگاه لباس عروس میپوشم ولی آرایش نمیکنم.تنهام.برمیگردم خونه ی پدرم که همه ی مرد های فامیل دور خونه نشستن.هیچ کس خوشحال نیست.دور خودم میچرخم.میرم تو اتاق و لباس سیاه تن میکنم.بعد بیدار میشم...هر بار دقیقا همینجا بیدار میشم.دقیقا با همین جزئیات...رتبه ی بعدی خواب های آزار دهنده میرسه به خوابی که سه بار تو این ماه دیدمش.خونه ی دوستمم...میرم سوار مترو میشم و میرم بیمارستان طالقانی.میرم بخش سرطانش.برای رفتن تو باید کفشامو دربیارم.میرم میشینم و به آدم ها نگاه میکنم.فقط نگاه میکنم و قیافه ی تک تکشون یادمه.بعد بلند میشم میام بیرون ولی هرچقدر میگردم کفش هامو پیدا نمیکنم...گمشون کردم و نمیتونم برم...
نکته اینجاس که من تا حالا بیمارستان طالقانی نرفتم و نمیدونم کجاس و اصلا بخش انکولوژی داره یا نه...خیلی اعتقادی به تعبیر و معنی داشتن خواب ها ندارم...تکرارشون خستم میکنه ولی.
++++خستم این روز ها...زیادی...خستگیم مال اینه که حس میکنم اونقدری که میدوم نمیرسم...حس میکنم از حقم عقبم...دلم برای خودم میسوزه...و همین انرژی و انگیزه ی بیشتر دویدن رو میگیره ازم و باعث میشه بیشتر نرسم و عقب باشم و این لوپ هی تکرار بشه و من هی ضعیف و ضعیف تر بشم
  • کروکدیل بانو