بیانیه های یک کروکودیل خوشحال

  • ۰
  • ۰

هفتاد و نه

بالای صفحه ی ۳۸۹ کتابم نوشتم:
بیا...بمون...وسط هزار تا دلیل واسه گریه،بزار به تک دلیل بودنت بخندم :)
قشنگ یادمه اون روز رو.یکشنبه بود.یکی از همون گلومی سان دی ها
من مست و خابالو رو میز دوم نشسته بودم و چرت میزدم و سعی میکردم درس بخونم.اومدی.نفس نفس زنون.کتابتو گذاشتی کنار دستم و کتاب ساعت بعدتو برداشتی.گفتی بمونم تا برگردی.گفتی کارم داری.گفتم خوابالو ام و قول گرفتی بیدار بمونم و درس بخونم تا برگردی.برگشتی.رفتیم شیر کاکائو و شکلات خوردیم.گفتی فقط دیوونه ها شیر کاکائو رو با شکلات میخورن.برام حرف زدی.از همه چی.از چیز های بی ربط.کارت همین بود.که نیم ساعت بلندم کنی از پشت اون میز چوبی رو به دیوار و زیر درختا با صدای بلند بخندونیم. برگشتی تو طبقه ی دوم برات ماجرای سال پایینی ها و بند مانتومو تعریف کردم.دیوونه شدی.داد زدی سرم.و من مثل هر دختر شرقی ای که نوجونیش با رمان های صد من یه غاز و زرد گذشته،تو دلم صد هزار بار تکرار کردم که غیرت و خشونت نشون دهنده ی دوست داشته.هر چی بیشتر بهتر.هی اینارو تکرار کردم و ذوقی تر شدم و خنده ی رو لبم پهن و پهن تر شد و صورت تو قرمز و قرمز تر...
وقتی برگشتیم پشت میز چوبی ها اینو نوشتم بالای کتابم.گردن کشیدی که بخونیش،دستمو گذاشتم روش که نتونی...

پارسال تو این شبا،داشتیم به رسپی پخت لازانیا میخندیدیم.پارسال تو این شبا برای اولین بار اعتراف کردی که دلتنگم میشی.پارسال تو این شبا،حتی یه درصدم فکرشو نمیکردیم این بشه سال بعدمون.که هر کدوممون بشیم راز مگوی زندگی اون یکی.که عالم و آدم جون بکنن حذف هر کدوممون از زندگی اون یکی...
تو رو نمیدونم ولی من یکی تخیلشم نمیکردم یه سال بعد اون داستانه،زانو هامو بعل کنم و غصه ی اینو بخورم که چرا همون روز،بعد رفتنت خوابیدنو ترجیح ندادم و پا نشدم برم خوابگاه.اینکه چرا تو راهرو ولت نکردم.اینکه چرا هر باز جاده رو باز که گذاشتم هیچی،خودم تخته گاز تر راه افتادم..اینکه چرا گه زدم به همه چی...
  • کروکدیل بانو
  • ۱
  • ۰

The only reason why

سال ۲۰۱۰،سوریه

احمد کلافه پشت درب اتاق زایشگاه راه میرود،نگران است.هم برای سمیه و هم برای فرزند کوچکش.زایمان بیشتر از حد معمول طول کشیده و رفت و آمد شتاب زده ی پرستاران به اتاق زایمان هر لحظه بر اضطرابش می افزاید. کسی جواب درستی به او نمیدهد.با انگشتان دست راستش ذکر میگوید که مبادا از کوره در برود و از نگرانی داد و فریاد راه بیاندازد.بالاخره پرستار مسنی از اتاق زایمان خارج میشود.موجود کوچک پیچیده در پتو را با احتیاط و مثل یک شی شکستنی در آغوش احمد میگذارد و میگوید شکر که مادر سالم است.دست های احمد از عشق پدرانه به فرزند کوچک و سبکش میلرزد.دست میبرد و پتوی نازک را از روی صورت پسر کوچکش کنار میزند.اشک چشمانش را تر کرده.غرق دیدن صورت تپل و قرمز فرزندش میشود و چیزی جز کلمات بریده بریده ی پرستار نمیشنود... سوختگی...درد...کشنده...امتحان الهی


۲.۱۳،سوریه

احمد به دیوار تکیه داده و چشمانش را روی هم فشار میدهد.دستش را مشت کرده و سعی میکند صدای ناله های "حسن" را نشنود.زیر لب جمله هایی را تکرار میکند که در این سه سال به زور آنها زنده مانده.حکمت خدا،امتحان الهی،الله العظیم و القدیر...با خود تکرار میکند و مثل همه ی این روزها ته قلبش گلایه میکند که مگر چه گناه بزرگی انجام داده که مستحق تنبیه با دیدن زجر جگر گوشه اش است.طاقتش طاق شده از دیدن هر روزه ی لباس های خونی حسن،هزینه های سرسام آور مسکن ها و شلوغی های این روز ها هم به درد هایش اضافه شده.پشت همان در و در میان فریاد های از سر درد حسن تصمیم نهایی اش را میگیرد.باید کوچ کند.با جایی آرام تر که هر لحظه نگران ورود مزدوران به خانه اش نباشد. به جایی که شاید شرایطی مهیا باشد که حسن حتی یک ذره کمتر درد بکشد.جایی که دکتر هایش هنری بیشتر از پماد مسکن و انتظار مرگ برای حسن داشته باشند.


۲۰۱۶،آلمان

حسن در بیمارستان سوانح سوختگی بستری شده،سفر موجب تشدید بیماری اش شده.در جای جای پوستش لکه های سبز و قهوه ای دیده میشود که سرپرستار میگوید عفونت مقاوم است.بیشتر ساعت های روز بیهوش است.خونریزی ها ادامه دارد و وزنش تقریبا نصف شده.کاری از دست دکتر های اینجا هم برنمی آید و همه درمانده شاهد از بین رفتن حسن هستند.

دکتر ایتالیایی الاصل عصر در لابی بیمارستان با احمد قرار میگذارد.احمد با اینگلیسی دست و پا شکسته اش چیزی از حرف های دکتر با لهجه ی افتضاحش نمیفهمد.از حرف های مترجم هم چیز زیادی دستگیرش نمیشود.

گویا دکتر میگوید فکری برای درمان حسن دارد.میگوید اسم بیماری حسن بلوزاست.میگوید درمانش را تا به حال فقط روی موش تست کرده و از آن هم جواب مطلوبی نگرفته.میگوید سطح بیماری حسن پیشرفته است.میگوید حسن با این حجم تخریب پوستی و عفونت چند روز دیگر بیشتر زنده نیست.میگوید درمانش حتی اگر پاسخ هم بدهد ایمن نیست و ممکن است بدن حسن پیوند را پس بزند.حتی اگر امروز درمان شود معلوم نیست حسن در سال ها بعد به سرطان مبتلا نشود.همه ی اینها را میگوید و در نهایت تکرار میکند که حسن در وضعیت فعلی اش چند روزی بیشتر دوام نخواهد آورد.

احمد با عصبانیت بر سر دکتر فریاد میکشد که نخواهد گذاشت فرزندش موش آزمایشگاهی عده ای خوک پست شود.از بیمارستان بیرون می آید و بی هدف در خیابان راه می افتد.حرف های دکتر در سرش تکرار میشوند.کمی بعد خودش را مقابل یک کلیسا میابد.وارد خانه ی خدا میشود.گریه اش شدت میگیرد.دکتر گفته بیماری حسن ارثی است و تقصیر سلول های خراب اوست که حسن درد میکشد.ضجه میزند و برای اولین بار در این ۶ سال طلبکارانه از خدا میپرسد که چرا؟مگر حسن کوچک او چه گناهی دارد؟دست پدر روحانی را روی شانه اش حس میکند.پدر شروع به موعظه میکند و حکایتی از انجیل برای احمد تعریف میکند.و در آخر به احمد اطمینان میدهد که خداوند هیچ چیز را در مسیر بندگانش قرار نمیدهد مگر در آن صلاحی باشد.

احمد به بیمارستان برمیگردد و پیش پزشک میرود.میگوید میخواهد رضایت نامه را امضا کند.حرف های اطمینان بخش و لبخند پهن روی صورت دکتر چیزی از آشوب درونش نمیکاهد.رضایت نامه ها را امضا میکند تا پسرش اولین نفر در دنیا باشد که پیوند پوست اصلاح ژنی شده دریافت میکند.


۲۰۱۷.آلمان

حسن که روزی لباس پوشیدن برایش غیر ممکن بود حالا مدرسه میرود،فوتبال بازی میکند و طرفدار پر و پا قرص رونالدوست.

این روزها احمد هر بار که به لبخند حسن نگاه میکند بیشتر از پیش به حکمت خدا ایمان می آورد.


داستان بالا بر اساس یه ماجرای واقعی عه.

حسن اولین و تنها بیمار ای بی (پروانه ای) عالمه که بیماریش با ژن درمانی درمان شده.

شاید یه کم احساسی به نظر برسه ولی من فکر میکنم آقای دکتر ایتالیایی زندگیش یه دلیل بیشتر نداشته.اینکه امروز حسن لبخند بزنه

------------------------------------

تو مطب دکتر نشستیم.بهش شکلات تعارف میکنیم.با خجالت برمیداره و میگه بازم به شما.مثل همه ی مامان های ایرانی تا روی گشاده میبینه شروع میکنه به گله کردن.از ناراحتیش به خاطر بی حوصلگی خانوم منشی میگه،از شرمندگیش بابت هزینه ی بالای داروهاش و حقوق پایین شوهر کارگرش.از اینکه بی اختیاری ادرار خونه ی عروسش کار دستش داده و مردن براش بهتر بوده تا تحمل اخم و تخم عروسش.اینکه چقد شرمنده ی خداس که نمیتونه با یه وضو و طهارت ۸ رکعت نمازشو بخونه.اشک گوشه ی چشمشو پاک میکنه و میگه چقد خوشحاله که دکتر ر برگشته ایران،میگه دکتر ر سید عه و برگشتنش حتمن نتیجه ی توسل و دعاهای خودش به امام حسین بوده.

چشماش برق میزنه وقتی میگیم دکتر ر احتمال میده مریضیش خوب شه.

یجوری بهمون نگاه میکنه انگار فرشته ی نجاتشیم.

ما؟ما لال شده بودیم.ته زورمونو زدیم تا لبخند بزنیم بهش و مطمئنش کنیم که همه چی درست میشه.پیش خودمون مطمئن بودیم ولی که نه ما و نه دکتر ر مطمئن نیستیم سواد کافی برای درمانشو داشته باشیم.

-------------------------------------------

عین گربه راه افتادم پشت سر دکتر صاد تا بریم تو اتاقش.سر خیابون اون خانوم چادریه مثل هر روز میپرسه دوس دارید به بیمارای سرطانی کمک کنید؟ دست دکتر میره سمت جیبش.به خانوم لبخند میزنم و یهو میگه اها شما همونید که یه جور دیگه کمک میکنید.میخندم و برای دکتر تعریف میکنم که هر روز در جواب این خانومه میگم ما در بخش درمان کمک میکنیم.

چشمام برق میزنه،میدونم که میدونه چی میگم.

---------------------------------------------------

من این مرد رو واقعا دوست دارم.مدل و طرز تفکرش رو.موندن کنارش یه چالش عظیم بود.همین که من شلوغ شلخته ام و ایشون به شدت منظم،من پر سر و صدا و پر انرژی ام اون موقر و آروم،من بچه ام و اون به شدن بالغ و عاقل،همه ی اینها میتونه دلیل هایی باشه که متنفر باشه از من و نخواد منو.ولی پا به پای من و حتی جلوتر از من دویید واسه درست کردن کارهام و من واقعا شرمنده ام و بلد نیستم ازش تشکر کنم.

---------------------------------------------------

اگه یه دلیل،فقط یه دلیل برای زنده موندن داشته باشم،اینه که یه روز اون کاری رو که باید،انجام بدم.اینه که یه روز برسه که دنیا رو حتی شده یه قدم،حتی برای یک نفر جای راحت تری برای زندگی بکنم.که اگه نکنم،اگه وا بدم، مدیونم به اون آدم.مطمئنم اینو...که خدا پازل زندگی آدم ها رو اینجوری چیده.آقای دکتر ایتالیایی رو یه تیکه از پازل زندگی حسن کرده که تو آلمان کامل شه...

کسی چه میدونه من قراره کجا،پازل زندگی کی رو کامل کنم

  • کروکدیل بانو
  • ۱
  • ۰

در پایین یه لیست میبینید که باید به سوال هاش جواب بدید.اگه امتیاز کامل بگیرید میتونید زندگی یالغوز طور خود را رها نمونده و وارد مرحله ی بعد که گشتن پی یک شوهر مناسبه بشید:


1-با دوست صمیمیتون برید سفر!

نرفتیم هنوز...هم خودم وقت و انرژی و حال و ذوق و اینهای ماجرا رو ندارم هم دوست هام.تنبل هم خودتونید :))


2-آشپزی یاد بگیرید.

بلدیم.هفته ی پیش یه قیمه برای مهمونا پختیم هنوز آماری از در اومدن انگشت های خوردا شدشون در دست نیست


3-استقلال مالی پیدا کنید.

ماهی یک ملیون و پنجاه بسه یا بیشتر استقلال بیابم؟

البته لازم به ذکره وضع زندگانیم کوچکترین تفاوتی با پارسال که ماهی ۲۰۰ تومن از بابام میگرفتم و از ۶ جهت شرحه شرحه میشدم که تا ته ماه با همون بزی ام نکرده -_-


4-با بزرگترین ترس خود مواجه شوید.

مدتیه متوجه شدیم علی رغم ادعاهامون به شدت وابسته به آدم ها و مکان ها و داشته هاییم.

یکی از شدید ترین از دست دادن ممکن رو چند ماه پیش تجربه کردم،معده ام خونریزی کرد،سه روز تو تخت افتادم و دو ماهی افسرده شدم.ولی شواهد و قرائن میگه الان نه تنها زنده ام،نه تنها سر پام،بلکه حتی خوشحال ام.قبوله این؟


5-تنها زندگی کنید.

چهار سالی زندگی خوابگاهی داشتم.کم بودن روز هایی که تنهای تنها باشم ولی با توجه به سطح روابطم با هم اتاقی هام فک کنم قبوله

6-یکی از اهداف خود را به سرانجام برسانید.

نیم ساعت قبل از سال تحویل یه لیست ۱۵ تایی نوشتم از اهدافم برای ۹۶.هفتاشون به سر انجام رسیدن.

مثلا اونجایی که میخواستم و اونجوری که میخواستم و با رتبه ای که میخواستم دانشجوی ارشد شدم.

معدل لیسانسمو تونستم تو سال آخر یه تکونی بدم


7-شناخت علایق شخصی. مثلا نوشیدنی مورد علاقه

نوشیدنی مورد علاقه:لاته (فندق) کافه لمیز ولیعصر

غذا: ماستای کافه نفس،خورشت کرفس های مامانم،هر کوفتی که خیلی پنیر پیتزا داشته باشه

هله هوله ی مورد علاقه: سیب زمینی با پنیر اژدر زاپاتا.شعبه ی سید خندان ترجیحا :))

ورزش مورد علاقه:اون دوره ای که تی آر ایکس رفتم واقعا دوستش داشتم

لباس مورد علاقه:مانتو های شل سرمه ای،سویشرت های شل جلو بسته،کتونی های اسکیچر

بسه یا بیشتر بگم؟ :))))


8-پیشقدم شوید.

چوگونه؟

به طور کلی اصلن شخصیت رهبری ندارم و بیشتر پیرو ام


9-خود را به چالش بکشید.

موندن کنار دکتر صاد بزرگترین چالش این روزها و سه سال اینده ی منه.یه بار میام مبسوط میگم چگونه خودمو گیر انداختم.


10-با ماشین به یک مسافرت طولانی بروید.

تنهایی؟ماشین نداریم که :)))) گواهینامم نداریم

یکی از اهدافم سفر با ماشین از خونم تو سوییس به آلمانه‌.طولانی نیست ولی سفر با ماشین که هست :)


11-یک رستوران شیک را به تنهایی تجربه کنید.

رستوران شیک؟؟؟ناهار امروزمو که یه بسته پفک بود ساعت پنج تو مترو خوردم.رستوران شیییک؟؟


12-محل اقامت خود را تغییر دهید.

اگه چهل ملیون تومن بهم کمک کنید میتونم یه اتاق ۵۰ متری کنار دانشگاهم رهن کنم و هر روز همه ی خطوط مترو رو گز نکنم.بدم شماره کارتو؟


13-رانندگی با دنده را بیاموزید.

از ۱۸ سالگی هر سال تابستون یه چیزی شده که نشده یاد بگیریم.ا


14-یک سریال جدید پیدا کنید و کل آخر هفته خود را با دیدن آن بگذرانید.

چند وقت پیش تو سه روز ۱۳ دلیل... دیدم.

و آخرش به این نتیجه رسیدم که نصف دلیل های هانا برای مردن و دارم پس اجازه دارم نصفش خودکشی کنم.

گزینه ها اینا بود:رگ دو دستم رو با تیغ ببرم و بدون استفاده از وان خودمو بکشم،رگ یه دستمو بزنم و دراز بکشم تو وان تا بمیرم.بدون زدن رگ برم تو وان دراز بکشم تا بمیرم.

خب من انتخابم گزینه ی سوم بود ولی وان نداشتیم که :|

فلذا دو ساعت رفتیم کف حموم نشستیم و حس کردیم وانه.

و بلدش واقعا حس بهتری داشتم.اصلا همونجا بود که راضی و سرپا شدم.

الان زندگیم به دو بخش تقسیم شده:قبل از اقدام به حموم بدون وان و بدون تیغ و با دوش و بعدش

جا داره اضافه کنم آب هست ولی کم است


15-به وزن ایده آل برسید.

به کسی نگید ولی من مرداد ۹۵ صد و دو کیلو بودم.

از اون حجم اضافه وزن الان ۶ کیلوش باقی مونده که تا عید میره ^_^


16-تجربه کار دست ساز داشته باشید.

پرتره کشیدن کار دست ساز حساب میشه؟ساز زدن چی؟

اگه قبوله که اینم تیک میخوره


17-طلوع خورشید را ببینید.

به قصد طلوع که نه.ولی اصولا وسطم که خورشید جان طلوع میکنه و از پنجره ی مترو بهشون ابراز ارادت میکنیم


18-اجرای زنده هنرمند مورد علاقه خود را ببینید.

از خواننده های ممکن و در مملکت یه رستاک جان حلاج هست که میخوام قبل مرگ برم کنسرتش.هنوز نرفتم ولی :(


19-لیستی از کتاب هایی که باید بخوانید تهیه کنید و همه را بخوانید.

اوف بر من که دو سه ماهی میشه هیچی کتاب نخوندم :(


20-مبارزه کردن را یاد بگیرید.

به طور کلی بیشتر با شرایط کنار میام تا اینکه پاشم بجنگم براش.

ولی واسه همین کتار دکتر صاد موندن یه شبه مبارزه دارم.

البته بیشتر کنه و بچسب کنده نشو به نظر میرسه تا مبارزه  


21-کار داوطلبانه انجام دهید.

داوطلبانه درس دادم،مدد کاری کردم و الان پشتیبانم.


22-سرگرمی جدید پیدا کنید.

خوردنی جدید یافتن قبوله؟ماست بستنی میهن؟اگه نه که ایشونم ضربدر میخوره


23-برای شغل رویایی خود درخواست بدهید.

لازمه ده سالی درس بخونیم بابتش فعلا (اینم تو همون پست حول دکتر صاد میام میگم ^_^)


24-بنویسید.

کانال داریم،وبلاگ داریم،دفترچه هم داریم.قبوله؟


25-با یک غریبه مکالمات طولانی داشته باشید.

طولانی که نه،ولی وقتی تو مترو خانوم تو فاصله ی ده سانتیتون وایمیسته و زل میزنه تو چشمتون و مکالمه آغاز میکنه چاره ای نیس جز مکالمه داشتن.با مامان علی پاشا تو مترو دوست شدیم و باهاش کتاب رد و بدل میکنیم


26-حداقل یک بار کاری را که به نظرتان دیوانه بازیست انجام دهید.

یه جا تو کافه پیانو گفته دنبال یکی میگرده که دم غروبی بره بیرون باهاش بع بع کنه.

من هنوز هیچ کس رو پیدا نکردم که بشه باهاش بع بع کرد و ناراحتم بابتش.

ولی تو پارک لاله چه دیوونه بازی هایی که نکردیم سر جرات حقیقت بازی کردن.

تو بلوار کشاورز زیر بارون بلند بلند آواز خوندیم.نصفه شب سر پل حکیم وایسادیم و فشار های روزگارو جیغ زدیم.

بسه اینا یا باز بگم؟ :))


27-خودتان را بشناسید.

نمیدونم چقدر ادعای درستیه ولی فک میکنم میشناسم.


با اغماض ۱۷ تا تیک میخورم.ینی نه تنها نمره ی مناسب برای رسیدن به غول این مرحله رو پیدا نمیکنم که حتی پاس هم نمیشم و ظاهرا لازمه یه بار دیگه این ۲۲ سال مجردی رو اخذ کرده و بگذرونم :))

چه وضعیتیه آخه :))

  • کروکدیل بانو
  • ۰
  • ۰
در سن ۲۲ یالگی کشف کردم علاوه بر آکروفوبیا و ترس از چاقو،ترایپوفوبیا هم دارم.در حد تند شدن ضربان قلب و عصبی و بی قرار شدن :))

+آقای پدر میپرسه عروس فلانی چند سالشه میگم یکسال از من کوچیکتره.چند لحظه ای متفکرانه به یه نقطه خیره میشه و میگه میشه ۲۴ سالش؟
:| و اینگونه اس که باباها بچه هاشونو با هم قاطی میکنن :دی
  • کروکدیل بانو
  • ۱
  • ۰

آخر/آذر


دیشب وسط شلوغی های جشن و قرمزی هندونه ها و دلبری انارا داشتم فکر میکردم که چرا باید جناب یار در دسترس نباشه تا براش بخونم "اخ تو شب یلدای منی ☺️" یا مثلا "آرزوهات مبارک،شب یلدات مبارک😍" یا حداقل "کی منتظر میمونه حتی شب های یلدا😍" یا حتی بگردم و هر آهنگ خز و غیر خز یلدا دار دیگه ای رو پیدا کنم و به نافش ببندم و مطمئن باشم 😑 نگاه میکنه به لوس بازی هام.

داشتم غصه میخوردم و زیر لب ورد و دعا میخوندم که اگه تا فردا شب فال گرفت،اگه نیتم کرد،حضرت حافظ خوابالو و سرشلوغ جوابشو نده.حواسش باشه و یهویی برگرده بگه "آقای عزیز وقت منو نگیر.جواب تو رو هم من میدونم هم خودت هم خودش.جای این کارا ماشو برو حرف بزن باهاش،وقت منو خلق خدارم نگیر.برو کنار،خانوم شما که پشت سری،شما بیا نیتتو بگو..."

به همین فکر ها بودم و به خودم میپیچیدم که دچار کن فیکون گفتن پروردگار شدیم و لرزیدیم.من خر اول گشتم و مرکزشو پیدا کردم.مطمئن که شدم به خودم نزدیکتره تا تو دلم آروم شد و دیگه نلرزید.همه ی شب که خدا یادم انداخته بود مردن بهم نزدیکتر از رگ گردنه،داشتم به کارهایی فکر میکردم که لازمه بکنم قبل از مردنم...کارهایی که لازم بود بکنی قبل مردنت...

نکردی کاری :)

خوبه که نمردیم ولی...

هنوز وقت داریم واسه انجام کارهای لیست قبل مرگ...

هنوز میشه امید داشت...

  • کروکدیل بانو
  • ۱
  • ۰

هفتاد و چهار

میفرماد توان شما به اندازه ی امکانات شما نیست به اندازه ی اتصالات شما به خداست

میشه واسه من و اتصالاتم دعا کنید؟

که پروردگار حتی یه لحظه از یادش نره نگه داشتن نخ های من که اگه یادش بره من عه عروسک خیمه شب بازیش ولو میشم رو صحنه ی زندگیم

  • کروکدیل بانو
  • ۰
  • ۰
ببین مرتضی
خدا دنیا رو اینجوری ساخته
مثل همین بازی هاتون میمونه
هر غولی رو که میکشی یه غول سخت تر میاد
ولی تو دیگه کم نمیاری
چون قدرتت بیشتر شده
  • کروکدیل بانو
  • ۰
  • ۰

هفتاد و دو

دکتر صاد دیروز اومده میگه این فایله که الان برات میفرستم یه مقاله مال یه گروه خفنه.بخون برو کارهاشونو ببین 
و بزارید اعضای اون گروه خفن رو باهاتون شیر کنم:
چِنگ ژانگ،چانگ جونگ،جیانگ ژونگ و خی ژانگ
:|||||||||
شرط میبندم الان تو شرایط انتخاب دانشجو واسه پوزیشن های آزمایشگاه دکتر ژانگ،نوشته باشه فامیلیتون باید حداقل سه تا حروف اسم من رو داشته باشه.خوش قافیه باشیم قشنگه :))
  • کروکدیل بانو
  • ۰
  • ۰

هفتاد و یک

یه دختر،وقتی یه دختر قشنگ و ظریف باشه،شانس انتخاب کردن از بین تمام کسایی کی میخوانش رو داره.شانس عاشق شدن داره،شانس معشوق بودن داره،شانس رویا داشتن داره،شانس زندگی کردن،شانس زنانگی کردن...
دختری که خیلی قشنگ نیست،ظریف نیس،معلوله،شانس هیچکدوم اینها رو نداره.اون دختر هنوز یه دختره.هنوز واسه زندگی کردن محتاج دوست داشتن و دوست داشته شدن.تو یه سنی همه ی رویاش تجربه ی عشق عه.رویایی که ممکنه تا آخر عمر رویا باقی بمونه.

#روز جهانی معلولین

+یکی دیگه از نصیحت هایی که واسه دخترم کنار گذاشتم اینه که دوست داشتن (مستقل از دوست داشته شدن) ، تحت هر شرایطی، عجیب ترین و کامل ترین حس دنیاس.باید تجربه اش کنه :)
  • کروکدیل بانو
  • ۰
  • ۰

هفتاد

من عاشق خصوصیت های منحصر به فرد آدم هام.خصوصیت هایی که وقتی یه نفر ازت میپرسه ایکس کیه/چطوریه بتونی با قید کردن اونها ایکس را به فرد پرسنده بشناسونی.
و این خصوصیات ریز رو در اولین برخورد پیدا میکنم و به عنوان صفت شناساگر ته کله ام نگه میدارم.مثلا جیم یه لهجه ی قشنگ داره،الف رگ های دستش خیلی قَدَرن،میم مژه های خیلی بلندی داره،دکتر ر شین هاشو یه جور نازی میزنه،دکتر صاد موقع ی حرف زدن از نصف دهنش استفاده میکنه( و خب من اول فک کردم ممکنه دچار سکته یا عارضه ی عصبی شده باشه و با علم به اینکه فقط ۲۸ سالشه دلگیر شدم.ولی وقتی دیدم کامل میخنده خوشحال شدم )
و خب همیشه دوس داشتم بدونم آدم ها با چی میشناسنم.حس میکردم اگه قراره یه صفت فیزیکی باشه احتمالا اضافه وزنمه و اگه رفتاری باشه تند حرف زدن یا با دست و چهره حرف زدنم میتونه گزینه ی خوبی باشه.
ولی امروز فهمیدم hallmark عه شناسایی من برای دکتر صاد پرانرژی بودن و وول خوردنه! :))))
  • کروکدیل بانو