بیانیه های یک کروکودیل خوشحال

  • ۰
  • ۰

Its about a year

+من فرقی نکردم؟

-چرا شکر خدا کم حرف تر شدی 


این چهارمین وبلاگیه که دارم و تولد یکسالگیش میشه

اولین باره که کمتر از صد تا پست داره... :)

 مثل پاندای احمقی بودن

به خیال درخت چسبیدن :)

  • کروکدیل بانو
  • ۰
  • ۰

لیستی برای نمردن

۱.یه ماگ کوچیک خوشگل

۲.یه عابربانک پر پول که باهاش ولم کنن تو شهر کتاب تا کتاب بخرم

۳.یه عابربانک دیگه که محتویاتش رو لوازم تحریر بخرم

۴.یه شلوار سایز کوچیکتر

۵.یه جعبه کوفی جوی

۶.همت لازم برای باشگاه رفتن و وزن کم کردن

۷.حوصله ی لوازم آرایش خریدن

۸.یه شالگردن قشنگ

۹.هزار ساعت وقت تا بشینم فرندز ببینم و پرتره بکشم

۱۰.یه کار که پر کنه کله امو و وقت نکنم فکر کنم به ریز و درشت نداشته هام

۱۱.اوکی گرفتن از دکتر نون

۱۲.حوصله ی اینکه برم صورتمو لیزر کنم

۱۳.راست و ریس پیش رفتن کارهای دانشگاه

۱۴.انیمیشن تیاتر سینما کنسرت

۱۵.یکم مرتب تر بودن

۱۶.تو

۱۷.تو

۱۸.تو

۱۹.تو

۲۰.تو

۲۱.تو

۲۲.تو

۲۳.تو

۲۴.تو

۲۵.تو

۲۶.تو

۲۷.تو

۲۹.تو

۳۰.تو

۳۱.تو

۳۲.تو

۳۳.تو

۳۴.تو

۳۵.تو

۳۶.تو

۳۷.تو

۳۸.تو

۳۹.تو

۴۰.تو

۴۱.تو

۴۲.تو

۴۳.تو

۴۴.تو

۴۵.تو

۴۶.تو

۴۷.تو

۴۸.تو

۴۹.تو

۵۰.تو

خنده ی تو.بوی عطر تو.صدای تو.گرمی دستای تو.چشمای تو.عینک تو.حالت موهای تو.

نداشتنت میکشه منو...

نه که دیگه نفس نکشم.اتفاقا دقیقا به اندازه ی قبل نفس میکشم...حتی بیشتر.چون وقتی هستی نفسم بند میاد بعضی وقتا

اینکه لب لاک هام میپره؛اینکه حوصله ی خودمو ندارم؛اینکه روزی سه هزار بار پروفایلتو چک کنم از گوشی بقیه؛اینکه واسه شنبه شدن ذوق نکنم؛اینکه صدادار نخندم؛ینی مردم...


  • کروکدیل بانو
  • ۰
  • ۰

پنجاه و هشت

با خدا معامله کردم...حضرت پروردگار...ببین که من سهممو دادم.نوبت توعه اینبار....

میگه چرنده که ارنست همینگوی بعد پیرمرد و دریاش دریا زده شده.مگه میشه دور بود و غرق شد؟آره...مث من که هربار که ندارمت غرق بوی پیرهنت میشم

گفته بودم کنکور داده بودم؟دارم میرم ثبت نام فردا...

هربار سوتی میدادم میومدی میگفتی آخه تو که خنگ نیستی...بیا ببین خنگ بازی این روزهامو

خستم...دلم آشوبه...ترسیدم...رو لبه ی تیغ دارم راه میرم.هیچ کس جز خودم ندید این تو یه سال اخیر چه جونی از من رفت تا گذشت...هیچکس ندید بقچه ی زندگیم که هربار یه گوشش در میرفت و میریخت نصفش رو چجوری به دندون کشیدم...خستم...دلم میخواد بشینم باز کنم بقچه رو.یکی یکی دربیارم از توش آرزوهامو.یه تف روشون بندازم و با لبه ی آستینم بسابمشون تا حسابی براق شن.تا پاک شه غبار زمان از روشون.بعد سنجاقشون کنم به خودم.یه جور سفت و سخت که باز نشن و نیفتن وسط راه...

گیریم شوخی میکنه.گیریم چرت لحظه ای عه...ولی بند دل من پاره میشه از فکر کردن به این داستان...یه نگرانی قلمبه اضافه میشه به نگرانی هام...به آینده ای که سر و تهش معلوم نیست.خدایا..‌من عادت ندارم این حجم سردرگمی رو...حواست هست؟

قبلا گفته بودم اوضاع معدم بده؟خب الان اوضاعش افتضاحه
  • کروکدیل بانو
  • ۰
  • ۰

پنحاه و هفت

دیروز سر کار پاشدم رفتم تو دفتر که یکم استراحت کنم یه چیزی بخورم.اول بگم که اتاق استراحت خانوم ها و آقاها یکی شده.الانم که تابستونه و خب به قول دوستی خرو با میل گرد بزنی نمیره سر کار ولی ما میریم!نتیجتا من تنها بودم.یکی دیگه هم اومد.آقای جوونی که من تا حالا ندیده بودمش.احتمالا برای خالی نبودن عریضه شروع کرد به حرف زدن که از یه جایی به بعد به چرت و پرت گفتن رسید.یک کاره پرسید شما فرزانگانی بودین؟میگم بعله‌‌.

با خنده میگه دختر های فرزانگانی عاقبت ندارن.یا میرن،یا میمیرن.مریم میرزا خانی نمونتونه.یا اتوبوستون چپ میکنه،یا میرین تو دره یا میرین رو مین و همچنان قاه قاه میخنده...

چپ چپ نگاه کنان بلند میشم و بی خیال چایی خوردن میشم.

امروز ولی....

واقعا انگار دختر های فرزانگانی عاقبت ندارن...

واقعا قراره اتوبوسشون چپ کنه...

واقعا قراره خانواده هاشون داغدار عزیز های دلشون بشن...


+و همچنان هزاران مرگ به سنجش...


  • کروکدیل بانو
  • ۰
  • ۰

پنجاه و شش

اولین باره تو زندگی بیست و دو سالم که میفهمم عید قربان ینی چی...اولین باره که میفهمم ابراهیم بودن چقدر سخت و عجیبه...

من اگه جای ابراهیم بودم،اگه قرار بود قربانی بدم،جای پسر به کوه بردن خودمو قربانی میکردم...من شرافت دل بریدن ندارم پس عید من نیست...اگه عیده براتون،عیدتون مبارک...



مرگ به سازمان سنجش....مرگ...هزاران بار...جوابامونو بده بریم دیگه...

  • کروکدیل بانو
  • ۱
  • ۰

پنجاه و پنج

یه جای دنیا گیر کردم که هر آن از هر گوشش یکی با فریاد میپرسه حاااالتووون چطووووره؟ و من باید طبق یه رسم احمقانه سرمو بالا بگیرم و بگم عاااالی...

خوب میشم...بالاخره خوب میشم....

  • کروکدیل بانو
  • ۰
  • ۰

پنجاه و چهار

هر شب قبل از خواب؛حتمن به همه ی روز های فوق العاده ی زندگی که پشت سر گذاشتی فکر کن.

فکر کن و بزار یادت بیاد شبِ قبل از روز های عالی چقدر نکبت بوده.

فکر کن و بزار یادت بیاد بعد اون شب ها اصلا انتظار یه روز خوب رو نداشتی چه برسه به روز های عالی...

فکر کن و چشماتو ببند و ایمان داشته باش که این شب هم یکی از همون شب هاست...

ایمان داشته باش به رویای تکرار و تف کن به قانون احتمال...

  • کروکدیل بانو
  • ۰
  • ۰

پنجاه و سه

آیا شما هم عین عموم مردم فکر میکنید که برای نقد یه اثر باید بهش احاطه کامل داشته باشین؟
خب باید بگم شما اشتباه میکنید :)))
چون نه تنها ما یه منتقد سینما داریم که فیلم هارو نقد میکنه بدون دیدنشون و معتقده این کارو میکنه چون ... شو داره (ظاهرا قراره از همه ی داشته هامون پرده برداریم)
و یک مسئول اداره ارشاد داریم که فیلم هارو ندیده رد یا تایید صلاحیت اکران میکنه(خیلی نا محسوس به پنجاه کیلو آلبالو و ارادتمند تینا،نازنین،فلان اشاره میکنم )
بلکه دانشجوی نا شریفی هم داریم که برای کتاب نخونده نقد مینویسه!
البته که هدف وسیله رو توجیه میکنه و همین نا‌شریف بی‌چاره شبی دست به این جنایت زده که فرداش ۹ واحد امتحان داشته و شرحه شرحه ی احساسی بوده و بخشی از خانوادش رو تخت بیمارستان بودن و کلا دنیا و داشته هاش به طرفینش هم نبودن...
الان هم که اومده اعتراف کنه برای این نیست که از اون ۹ واحد یه ۷.۵ یه ۱۴ و یه ۱۶ گرفته و خرش تقریبا از پل گذشته و آرامش خیال گرفته؛برای اینه که بالاخره حوصلش گرفته و شروع کرده خونده اون کتاب طفلک رو!و نه تنها به عمق شعر هایی که به عنوان نقد نوشته پی برده،بلکه به عمق شعر های استاد که نقدشو نقد میکرد هم پی برده! و اینگونس که نه تنها الان عذاب وجدان نداره،بلکه حرص عذاب وجدان همون شبشم دره میخوره...
  • کروکدیل بانو
  • ۰
  • ۰

پنجاه و دو

مثلا خیال کن من و تو صد سال پیش زندگی میکردیم.

آنوقت صبح ها برایت بقچه ی نان و ریحان میپیچیدم و راهی ات میکردم پی لقمه ای نان حلال.بعد شاید ظرف های شب پیش را لب حوض میشستم و با زینت خانوم که بچه اش را برای جیش آورده گپ و گفت میکردیم.مینشستیم با زن های همسایه به پچ‌پچ که زیر سر اکبر آقا بلند شده و بیچاره زری.بعد هم در گوشم میخوانند که مطیع باشم و زودتر برایت پسری بزایم تا پاگیرم شوی.

لابد ظهر نشده بوی آبگوشت بار گذاشته ام توی کوچه میپیچید و لابد تو نان تازه خریده بودی و توی دستمال می آوردی.اصلا سر راه هم دیده باشی ذغال اخته میفروشند و برایم یک سیر نوبرانه آورده باشی

شاید آنوقت خوشبخت تر بودم...آنوقت ها که کسی بود در گوشم بخواند با روغن انداختن قرمه سبزی و سفره ی رنگین و مطیع بودن محبوب ترت میشوم نه حالا که نمیدانم کی هستم و کی باشم تا دوست ترم بداری



گفته بودم یه کانال دارم؟وقتایی که اینجا جرت و پرت نمینویسم دارم اونجا چرت و پرت مینویسم :))

Tlg.me/prstrbtlgblg

  • کروکدیل بانو
  • ۰
  • ۰

پنجاه و یک

دیشب برای اولین بار در سراسر عمر بیست و دو ساله ام برای چیزی که میخواستم جنگیدم.برای اولین بار چشم بستم رو دلگیر شدن آدم ها و منفعت خودم رو ترجیح دادم...و خب همون دیشب شاید یکم ناراحت بودم،ولی الان حسم خیلی بهتره ^_^
  • کروکدیل بانو