بیانیه های یک کروکودیل خوشحال

  • ۰
  • ۰

چهل و پنج

و خداوند از دل آدم یه سیم مستقیم وصل کرده به سرش...
که دلت تنگ که میشه،وقتی میشکنه،وقتی درد میگیره،وقتی مریض میشه،درد عجیبشو میریزه تو سر...

بزارین بگم که من مزخرف ترین بنده ی خدام...حجاب درست حسابی ندارم.محرم نامحرم درست درمون رعایت نمیکنم.نماز روزه ی مرتب هم به جا نمیارم...ولی خدای بالاسر خداترینه واسه من...تو این روزها که فقط وقتی له و موره بودم نگاهش کردم و اون بغلم کرده...شرمنده ترینشم...عاشق ترینش...
  • کروکدیل بانو
  • ۰
  • ۰

چهل و چهار

کیفم بوی غذا میده...لباس هامم...
بوی غذا که نه...بوی تحقیر....بوی سرخوردگی‌‌...بوی پس زده شدن...
خدا لعنتت کنه...خدا لعنتت کنه...خدا لعنتت کنه.خدا لعنت کنی تویی که نمیتونی جلوی خودتو بگیری...که بگه مریضه؛با بدن لاجونت بیدار بمونی غذا بپزی براش....خدا لعنت کنه تویی که به این روز انداختی خودتو
  • کروکدیل بانو
  • ۰
  • ۰

چهل و سه

برداشت اول.داخلی.لوکیشن:چمن های خوابگاه.زمان:نه و نیم شب
[دختر روی چمن ها دراز کشیده،کتاب بافت شناسی روی شکمش.عینک را در آورده و سعی میکند با چشم غیر مسلح خوشه ی پروین را پیدا کند.که البته نافرجام است.دختر دوم رد میشود.کنار اولی مینشیند.]
سلام...
سلام
یه چیزی بپرسم...قول میدی ناراخت نشی؟
(با خودم فک میکنم چیخواد بپرسه.یا باز منو در نقش از من بپرسید کنکور دیده،یا آدرس دکتر میخواد،یا همچین چیزایی)
جونم
تو خوبی؟
(با چشمای گرد شده) آره.چطور؟
واسه کنکوره؟تو آخه هیچ وقت قبل امتحانات اینجوری نمیشدی...
(به تلاش واسه یافتن خوشه ی پروین ادامه میدم) آره واسه کنکوره :)

  • کروکدیل بانو
  • ۰
  • ۰

چهل و دو

ده روز دیگه کنکور دارم :|
و خالی تر از هر وقت دیگه ای...
منتظر نشستم...
  • کروکدیل بانو
  • ۱
  • ۰

چهل و یک

وقتی پای یه زن تو یه رابطه ی دو نفره باز میشه،دیگه نمیشه منطق داشت...نمیشه آلما توکل درونو سر پا نگه داشت...نمیشه علیه زنان نشد...
اینه که هی میرم جلو آینه و با خودم حساب میکنم چاقم؟زشتم؟و تو اشکام غرق میشم...
هر روز عکسای دختره رو نگاه میکنم و حساب میکنم موی بور و چشم رنگی چقد می ارزه و تو اشک غرق میشم...
تو خودم گره بخورم و نفرین کنم زنیکه ی فلان فلان شده رو...فحش بدم به ناز و ادا و صدای نازکش...به خودم اجازه بدم و حساب کنم هیچی بارش نیست...
بشینم و با هزار نفر تا مرز سبزی پاک کردن پشت سرش حرف بزنم و نق بزنم که مگه من چی کم داشتم...
حتی پست شم و رو خودم و اون دختره قیمت بزارم...و ببینم کدوممون گرون تریم...
  • کروکدیل بانو
  • ۰
  • ۰

چهل

نوروز خود رو در حالی شروع کردیم که قبلش شادی مرکز کنترل رو ترک کرده بود،غم هم راه افتاده بود بره پیداش کنه برش گردونه...
این دو تا خنگول تا اینجا جزیره ی دوستی و جزیره ی دیوونه بازی رو خراب کردن...جزیره ی خانواده هم متزلزله...
ولی فک کنم راهو پیدا کردن...دارن برمیگردن :)
  • کروکدیل بانو
  • ۰
  • ۰

سی و نه

به نظرم هر کسی حداقل یه بار تو زندگیش تو این موقعیت قرار گرفته که ندونه چه کاری درسته چه کاری غلط...که جون میکنه بفمه و نهایتا کاری رو کنه که به نظرش درسته.
داستان من یکم متفاوته فقط....مثلا الان روبروم نشسته.تو فاصله ی پنجاه سانتی.هر ده دقیقه حداقل یه جمله حرف میزنیم...زل زدن تو چشمای هم و ریسه رفتن...
من میدونم کاری که میکنم غلطه.میدونم داره آسیب میبینه...میدونم بهم آسیب میزنه.همه ی اینا رو میدونم و باز تو فاصله ی پنجاه سانتیش نشستم.نشستم و وسط جمله هاش سرمو میکنم تو گوشیمو اینارو مینویسم...
بیشعور شاخ و دم نداره...یه وقتایی یه دختر خوشحال میشه خود خود خود تجسم بیشعوری.
و خب بیشعوری هایی که تهش خودت له شی یه ذره بدن،بیشعوری هایی که تهش بقیه رو له کنی هزار ذره ...
  • کروکدیل بانو
  • ۰
  • ۰

سی و هشت

یکی از مهم ترین اهدافم برای ارامه ی زندگی،اینه که یه روز یه دختر دو ساله داشته باشم که کفش جغجغی پاش کنه،موهاشو خرگوشی ببنده،دنبالم بدوه و ماااااااااان پری صدام کنه ^-^



+یه ماه نبودم کجا بودم؟یه سفر به شهر دیدنی و شهید پرور گاف داشتم...خوبم ولی :)

  • کروکدیل بانو
  • ۰
  • ۰

سی و هفت

یکی از چالش های زندگی بلاگریم تو این سه سال،این بوده که وقتی شانسی وبلاگ یه اشنا رو پیدا میکنم،باطد چیکار کنم...

خودمو که جای اون میذارم،خب مسلما دلم نمیخواد یه آشنا بخونه نوشته هامو.ولی وقتی تو جای خودمم،خب آدمیزاده و حس کنجکاوی :)))

اینه که یه هفتس یه وبلاگ کشف کردم که احتمالا مال آقای ایکس عه ،و بعد اینکه حدس زدم مال  آقای ایکسه حتی یه پستشو نخوندم...ولی تو هیستوری گوشیم بازه و دلم نمیاد ببندمش :)

خداوند همه ی ما را آدم کند!:))

  • کروکدیل بانو
  • ۱
  • ۰

Revenant

+تعارف که نداریم با هم،بزارید بگم بهتون که به حدی از تموم شدنش خوشحالم که تو مسیر رسیدن از دانشگاه به خونه،یه کتاب خریدم،آموزشگاه موسیقی ثبت نام کردم و آرایشگاه وقت گرفتم...میخوام شبیه به آدمیزاد ها زندگی کنم ^؛^


+یکی دیگه از نصیحت های خیلی مهمی که کنار گذاشتم برا دخترم،اینه که هیچوقت،تحت هیچ شرایطی،آدم هارو قبل شناخت کاملشون قضاوت نکنه...

اون آدمی که از فاصله ی شیش متری آدم تفلون و نچسبیه،شاید تو فاصله ی دو متری خیلی کول و خوب باشه،فقط حوصله نداره کول بودنشو برا همه خرج کنه...در عوض حال به هم زن هایی هم هستن که فقط از دور جذابن و هرچقد نزدیک تر میشه،بوی تعفن اخلاق گندشون بیشتر میره زیر دماغت...


+اولین برنامم برا ادامه ی زندگی خرید یه لاک آبی تیره اس...و برنامه ی بعدی نوشتن یه قالب مناسب برا اینجا...که از لختی دراد... :)


+پرتقااااااااال....نمیدونم میخونی اینجا رو یا نه...ولی از ته ته ته دلم میخوام برات دلت،ذهنت،روانت آروم شه...از سورمه ای یت درای و نارنجی تند شی :)

سریع بگذره این روزا برات....

البته که روزای سخت آدمو زودتر بزرگ میکنن :)

  • کروکدیل بانو