بیانیه های یک کروکودیل خوشحال

  • ۰
  • ۰
فعلا نمیخواد رو سنگ قبر بانو چیزی بنویسید...از آخرین امتخان سلولیش جون سالم به در برد :))
  • کروکدیل بانو
  • ۰
  • ۰

سی و چهار

در ادامه روی سنگ قبرم بنویسید بانوی مذکور تو چهل و هصت ساعت اخیر پنج ساعت خوابیده و الان در حال خوندن دور n ام امتحان چهار ساعت بعدشه،ولی هنوزم نمیدونه اونایی که کروموزوم رو هل میدن با اونایی که میکشنش چه فرقی دارن...
و در ادامه بنویسید از شوق آخرین امتحان سلولی زندگیش مرد....
  • کروکدیل بانو
  • ۰
  • ۰

+یه بخشی از امتحان فردام مربوط به ساختار های شیمیایی بو ها و مزه هاس....و همینه که من نشستم دارم فرمول بوی نعنا و زباله و زنجبیل و حتی بوی گ.. راسو رو حفظ میکنم -_-

+بخش دردناک ماجرا اونجاس که تو مدرسه هر وقت کم می آوردی از خودت میپرسیدی کی تموم میشه؟یه ندایی از اون ته می اومد که فلان روز و خب آدم فکر میکرد بالاخره یه روز درست میشد...

ولی الان هر بار که می آم بپرسم پس که راحت میشم یه صدا از اون پشت یوها ها ها میخنده و انگشتشو نشون میده که تا تو قبر داستان همینه...



+اسفند پارسال برای نود و پنج برنامه ریزی کردم.یه سری هاش شد و یک سری هاش تا چند وقت دیگه میشه،یه سری هاشم خب نشد...

و بزارید شریکتون کنم با اخیر ترین دستاورد این روزهام:یه پالتوی خوشگل از پول خودم!

ینی با یه تیر دو نشون؛خلاص شدن از شر بیست و دو کیلو چربی و این کوچیکترین لباسیه کهکو ده سال اخیر خریدم ، یه حقوق فکستنی که خرج خودمو دراره...

خدایا...مرسی که حواست هست...

  • کروکدیل بانو
  • ۰
  • ۰

سی و یک

خب در شان دانشجوی مملکت نیست که بیاد غر هم اتاقی هاشو بزنه...یعنی فک کنم سن بیست و دو سالگی وقتیه که باید ایمان بیاری به گفتگوی تمدن ها...
ولی تنها چیزی که باعث میشه هم اتاقیام هنوز بتونن حرف بزنن،اینه که دیه ی شکستن فک خیلی گرونه...

*میگه من اگه خوب درس بخونم سه ترم دیگه فارغ التحصیل میشم -_-
بعد با آهنگ آدل ای که گذاشته فریاد میزنه...
  • کروکدیل بانو
  • ۰
  • ۰

سی

روی سنگ قبر این بانو بنویسید اینقدر اسم و توالی ژن حفظ کرد تا مرد -_-

  • کروکدیل بانو
  • ۱
  • ۰

لباشو کج میکنه و ادامو در میاره که آلوی آلردی ... حرفای ی و ا شو میکشه و بعد قاه قاه میخنده...

مچ دستمو فشار میده و میگه آدم باش،حرف بزن،فاز زورویی برندار باز...زل میزنه تو چشمامو میگه من میدونم چه مرگته،ولی خودت بگو...
از تو جیبش یه ورق نوافن درمیاره و یدونه میزاره کف دستم،همینجوری زیر لبی هم نق میزنه که نخور این آشغالارو...میدونم نمیخوره خودش....
بنای مسخره بازی میزاره و مطمین میشه دو نقطه دی شدم بعد میره...
با اینا زمستونو سر میکنم D:
  • کروکدیل بانو
  • ۱
  • ۰

بیست و هشت

مامانم زنگ زده میشه شبا تا دیر وقت بیرون نمون یه بلایی سرت بیارن یه عمر ننگ خانوادس!
توجه میکنید؟ننگ خانواده!نه آسیبی که من میبینم!

دختر بودن درد داره...
  • کروکدیل بانو
  • ۰
  • ۰

جنس دوست داشتن آدما متفاوته...یه وقتایی لیوان چایی رو میز آخر دست چپ کتابخونه میشه علامت دوست داشتن...یه مسیر رو رفتن و برات ناخون گیر پیدا کردن تا ناخون شکستت به خاک و خون نکشونتت میشه علامت دوست داشتن...بسته ی پاستیل تو جیبش،بیدار کردن صبح هاش،جمع و جور کردن دارسات ،... اینا میشه دوس داشتن...

آخرین روزای این دانشگاه لعنتی داره عجیب خوش میگذره :)

  • کروکدیل بانو
  • ۰
  • ۰

 ولی به خواننده‌ها (حتی به خواننده‌های ثابت و قدیمی هم) دل نبندید. همه‌شون یه روز میرن. به نویسنده‌ها هم دل نبندید. اون‌ها هم رفتنی‌ن.


ته تهش،آدم میمونه و دل تنگش ساعت سه نصفه شب....

  • کروکدیل بانو
  • ۰
  • ۰

بیست و پنج

امروز اذان صبح دانشگاه بودم،اذان ظهر هم،اذان شب هم...حتی هنوز هم...البته یه ساعتی میشه که تنها دلیل نرفتم بالا بودن انرژی فعالسازی حرکت به سمت خونس...

امتحانات از انچه در تقویم میبینید نزدیکتر است :)

  • کروکدیل بانو