بیانیه های یک کروکودیل خوشحال

  • ۰
  • ۰

صد و چهل و یک

و من چه نابلدانه به تو ظلم میکنم
وقتی به تمام زبان های جهان
نام تو را عاشقانه صدا نمیکنم

  • کروکدیل بانو
  • ۰
  • ۰

نیازمندی ها!

صبح بیدار شدن اینجا:


یا اینجا:
  • کروکدیل بانو
  • ۲
  • ۰

صد و سی و نه

هر کسی باید برای خودش یه گوشه ی دنج داشته باشه.برای وقت هایی فرمون زندگیش در میره از دست خودش. من یک ماه اخیر رو تو مرداب نق زدن گذروندم، از زمین و زمان ایراد گرفتم، از هر موقعیتی ناراضی بودم، سر آدم ها فریاد کشیدم، با آدم ها قهر کردم و بدقلقی کردم. این وسط یه عده ترکم کردن، تعدادی باهام مدارا کردن و یکی دو نفر نازم رو کشیدن.
الان نشستم تو کنج دنجم. شیش سالی میشه که هر وقت آرزو هام بیشتر از اینکه نیاز به تلاش داشته باشن نیازمند معجزه میشن و این حجم خواستن و نشدن از پا درم میاره اینجا میام. قبلش چیکار میکردم؟ یادم نمیاد. حتی یادم نمیاد شکل آرزوهام اون موقع چی بوده. کنکور قبول شم؟ المپیاد قبول شم؟خب شدم بعدش چی؟ همینقدر تباه؟
تو این شیش سال، ته به هم ریختگیام سوار مترو میشم، ۳۰ ایستگاهی رو رد میکنم و تو قعر زمین پیاده میشم، با شیش تایی پله برقی بالاخره به سطح زمین میرسم، دم ورودی کنجم یه چادر گلگلی میپوشم که چون تصور واقف ها از زن ایرانی یه موجود ۱۵۰ سانتیه به زور تا روی زانوم میرسه. میام داخل و رو سنگ های کف اینجا میشینم. آرزو هامو میگن بهش، لیست معجزه هایی که قراره برام راست و ریس کنه رو میدم دستش، اشک هامو پاک میکنم، میرم دم در چهل پنجاه تایی چادر ۱۵۰ سانتی تا میکردم و "خوشحال و شاد و خندانم" طور محل رو به قصد لواشک فروشی های کنارش ترک میکنم. انصافا هم همیشه صاحب کنج همه ی لیست رو نه ولی بخش قابل توجهیشو برام تیک میزد.
مناسک با همین جزئیات همیشه کار میکرد.
من این هفته یکشنبه و سه شنبه عصر رو همینجا گذروندم، ولی اینقد جواب نداده که الان باز زیر سقف آینه کاری نشستم و دارم غر هامو اینجا تایپ میکنم...
  • کروکدیل بانو
  • ۱
  • ۰
وی پیش خودش حساب کرده بود بعد هفته ی بدش، لایق اینه که چهارشنبه مال خودش باشه، برنامه داشت با خواهرَکِش بره بستنی بخوره، فیلم ببینه، کتابشو تموم کنه.
عوضش نشسته رو تخت و حتی شامشم همینجا خورده، قرار با خواهرکش به آهنگی که خواهرک براش فرستاده تا از دلش در بیاد خلاصه شده، چهار تا کتاب بیوشیمی جلوی روش باز کرده و با آهنگ خواهرک (با حرکت به چپ و راست) میخونه "یکی یدونه ی دلم باش یه روزی بشی عاشقم کاش :| "و در کنارش زیر لب ذکر میگه: من از معلمی متنفرم، من از معلمی متنفرم، من از معلمی متنفرم...

+لابلای صفحه های یکی از کتابا یه کاغذ پیدا کردم، روش نوشته "نیستم، باور کن نیستم"
من سالهاست دارم سعی میکنم خودمو از زیر قضاوت آدم ها بکشم بیرون ظاهرا. در میانه ی بیست و چهار سالگی تصمیم جدی گرفتم "به جهنم" بگم در جواب آرم ها.
  • کروکدیل بانو
  • ۰
  • ۰
میم راست میگه.
من تو یه دنیای صورتی زندگی میکنم که منتظرم هر لحظه از یه گوشه اش یه دسته پروانه پرواز کنن. جهان بینیم همینقدر پشمکی و پاستیلیه.
و کوچیکترین تغییر وضعیت این جهان _البته به جز حرکت بال های پروانه ها_ منو تا سر حد مرگ میترسونه. حتی اگه این تغییر به خاطر قدم زدن یه کرگدن تکشاخ پشمالوی اکلیلی رنگین کمونی کنار رودخونه ی شکلات باشه.
  • کروکدیل بانو
  • ۰
  • ۰
میدونی دختر جان، تنها چیزی که صبر کردن درستش میکنه سیر ترشیه! برای درست شدن باقی کارهای عالم باید پاشی آستیناتو بالا بزنی و دنبالش بدویی. اینو گفتم قبلا...
ولی تو این دنیا یه سری چیز ها نمیشه، مهم نیست تو آستین هاتو چقد بالا زدی، چه مارک کفشی پوشیدی، یا با چه سرعتی دوییدی. اینجور وقت ها باید صبر کنی تا اوضاع خودش درست شه، البته که صبر کردن درستش نمیکنه چون احتمالا دغدغه ی جوون های نسل تو سیر ترشی نیست، ولی آدمی به امید زندست به هر حال...
فقط کاش اون روزی که داری صبر میکنی، اون روزی که داری به خودت میپیچی از رنج این صبوری کردن، یه "رفیق" درست حسابی کنار دستت داشته باشی
  • کروکدیل بانو
  • ۰
  • ۰
نیم ساعتی میشه که نشستم و زل زدم به جلدش. و سوزش چشمام به خاطر چند ساعت پشت سر هم خوندن نیست، به خاطر اشک هاییه که تو صد و پنجاه صفحه ی آخر کنار ورنون ریختم. ورنون گرگوری لیتل لعنتی که زندگی گندش مطلقا به هیچ کجای هیچ نبود. 

از امروز بگم که حال یخچال رو دارم.مانده، خالی، حتی به پریز وصل نیستم. تن و بدنم فهمیده که حس و حال دیگه به کارش  نمیخورد، فقط یکسری منطق حساب شده میخواد تا دوام بیاره. آنقدر که بتواند تخته نرد بازی کند، تلویزیون تماشا کند و همچین مشغولیاتی را از سر بگیرد. 

فقط زن جوان خپلی را میبینم که با بچه اش چند ردیف جلوتر نشسته بچهه دارد موهای زن را میکشد و زن تظاهر میکند که خوف برش داشته ... نشستن یک کارد تر و تازه را تو کالبد یه روح تازه از تنور درآمده دارم از نزدیک میبینم. دشته ی تربیتی است. تیغش مادرانه است. مامانه دارد بی سر و صدا با زدن زخمی افسارش را به دست میگیرد، اما به خاطر خریتش نسبت به کار دنیا کاملا بیگناه است.
وای نه تو مامان رو کشتی. مامان مرد
بچهه قاه قاه میخندد. اما فقط یک دقیقه. بوی بدی به دماغش میخورد.مامان بیدار نمیشود. مامان را کشت. به همین سادگی، با کشیدن مو. با انگشت تلنگری بهش میزند و وقتی میبیند خبری نمیشود بغض میکند. کار تمام است: دسته ی چاقو را تو دست های فسقلی خودش میگیرد و تیغه اش را تا ته فرو میکند. فقط واسه اینکه برش گرداند. و مسلما با ریختن اولین قطره ی اشکس مامانه بی معطلی پا میشود.
ها ها، کار دنیا اینجوریست.

تابستان گند ورنون رو بخونید. تو همین روزها که سی بوک کد تخفیف بیست درصدی داره بخریدش (اگه کد تخفیف ندارید بگید بهتون بدم). که اگه نخونید، یه چیز بزرگی رو تو زندگیتون کم خواهید داشت.
نگاه نکنید که چقدر کتاب مظلومیه که تو خود سایت انتشارات افق ثبت نشده، که دو بار با هزار و صد نسخه چاپ شده، نگاه نکنید به صفحه ی نقد هاش تو گودریدز که امتیاز پایین داره و هستن کسایی که من بوکر رو حقش ندونستن. بذارید لذت یه روایت عالی رو تمام و کمال ببرید. بذارید چند ساعت از دنیای روتین زندگی پردردسر خودتون جدا شید و به جای ورنون رو کف سرد سلول انفرادی بند اعدامی ها زندگی کنید. 
اگه هنوز برای خوندنش قانع نشدید این رو هم ببینید.

  • کروکدیل بانو
  • ۰
  • ۰

صد و سی و چهار

میدونی مرد، درستش این بود که من الان نگران شفته شدن پلوی شاممون بودم نه اینکه دغدغه ام بشه اینکه Tm رو چجوری تنظیم کنیم که نوکلئوتید های اضافه ی وسط توالی رو تحمل کنه.

-البته درست ترش این بود که من چهارزانو مینشستم روبروت و از خراب شدن نتیجه هام غر میزدم، تو با اینکه محض رضای خدا یه کلمه هم از حرفامو نمیفهمیدی سر تکون میدادی و همون پلو شفته ها رو میخوردی و دلت میگفتی اسیر شدیم به خدا :))))))) 

#نه به خشونت خانگی علیه مردان به واقع 😂


+یک هفته ی اخیر رو دنبال چیزی گشتم، و در عین ناباوری در یک جای دوری پیداش کردم. داره با منت هفت برابر قیمت واقعیشو ازم میگیره و من باید با خویشتن داری ازش تشکر کنم که داره سرم کلاه میزاره. پروردگارا، جدا اینارم تو خلق کردی؟ یا اینا استثنائا تقصیر داروین و تکاملشه؟

  • کروکدیل بانو
  • ۱
  • ۰

صد و سی و سه

حس میکنم خود بیست و یک ساله ام رو، تا ابد به خاطر آزاری که باعث شد امشب ببینم نمیبخشم.هرگز
  • کروکدیل بانو
  • ۰
  • ۰

صد و سی و دو

هربار که به هر دلیلی گیر پروسه ی درمان تو بیمارستان می افتم، بیشتر از پیش مطمئن میشم که برخلاق تصور بقیه ۶ سال پیش نه تنها خریت نکردم، بلکه درست ترین تصمیم عالم رو گرفتم با جدا کردن حیطه ی کار و تحصیلم از این مزخرف کده!
وی ساعت دوازده و نیم روز جمعه، تو اورژانس بیمارستان منتظره دکتر کشیک از نهار نماز برگرده :|
  • کروکدیل بانو