بیانیه های یک کروکودیل خوشحال

آخرین مطالب
  • ۱
  • ۰

صد :)

از وقتی که حافظه ی من یاری میکنه (و حتی جایی که یاری نمیکنه و عکس های گاها زرد و گوشه برگشته توی آلبوم میگن ) آقای پدر یه سبیل پرپشت مشکی داشته تا همین چند سال پیش...
چند سال پیش یه روز منِ ۷ ساله کنار آقای پدر که در حال تصحیح برگه ی بچه ها بود نشسته بودم و مظلوم و ساکت داشتم با چیز های دور و برم که شامل گل قالی و یکسری خودکار و فندک آقای پدر بود بازی میکردم. فندک مذکور رو برداشتم یکم براندازش کردم،تنها چیز قابل دستکاریش یه زائده ی کوچیک رو گردنش بود.چند باری چپ و راستش کردم و وقتی دیدم هیچ اتفاقی نمی افته بیخیال شدم و فندکه رو گذاشتم کنار...
چند دقیقه بعد من هنوز مظلوم نشسته بودم و با گل قالی بازی میکردم،آقای پدر یه سیگار گذاشت گوشه ی لبش و فندکه رو زد که روشنش کنه که بوووووووووم
هیچی دیگه....
آقای پدر دیگه سیبیل های پرپشت مشکیشو نداشت :)))))))))

مبارک باباهامون باشیم به واقع ^_^
  • کروکدیل بانو
  • ۰
  • ۰

نود و نه

فردا آخرین امتحان کتبی و رسمی دوره ی ارشدم (و چه بسا تا ته عمرم) رو میدم. شما که نمیدونید من تا چه حد از این درس متنفرم،همین بس که از صبح نشستم دارم اسم رگ هایی رو حفظ میکنم که تو یه دوره ی کوتاه (هفته ی پنج جنینی مثلا) بوجود میان و خیلی سریع از بین میرن و هیچ اثری هم ازشون باقی نمیمونه (._. )
شما نمیدونید من چقدر محتاجم به نمره ی این درس به عنوان آخرین نمره برای نجات دادن معدل کل دوره ی ارشدم برای جبران معدل ۱۵ لیسانسم...و در ادامه شما نمیدونید این درس یکی از چهار تا درس مرتبط با اسم رشتمه (که البته من به خاطر استادم مجبور شدم انتخابش کنم و نه هیچ چیز دیگری)
خودم اینارو میدونم ولی...
در عوض نشستم یه لیست نوشتم از همه ی آدم های اشتباهی که از زندگیم حذف شدن...حذف شدن نه به این معنی که من حذفشون کرده باشم (که من عرضه ی دل بریدن از تابلوی رنگ پریده ی اتاقمم ندارم و دست برنمیدارم از این کادر سفیدی که یه زمانی دخترک آرزوهام با لباس قرمز توش میرقصید)، بلکه اونها جا زدن،فرار کردن،رفتنو ترجیح دادن، بد اخلاقی های من کروکدیل رو برنتابیدن و امثال این ها...
نشستم و جلوی هر کدوم تیکه ای که ازم به تاراج بردن رو هم مینویسم.تا یه نفرو میدا کنم که بیشتر از خودم مقصره تو مزخرفی که الان هستم
  • کروکدیل بانو
  • ۰
  • ۰

Say hello from far to 24

قبل از اینکه مدریه برم،خونه ی ما و عمه دو طبقه پایین و بالا بود.هر روز از سر ظهر من و پسر عمه میرفتیم تو حیاط تا مرز مردت آتیش میسوزوندیم (اینکه وسط دختر های نازک تر از برگ گل آقای پدر من اینگونه شدم تقصیر همین روز هاست احتمالا :) )
بعد از چند ساعت جیغ جیغ کردن و عموما وارد کردن مقادیر متناهی از خسارت به اموال با تشر بشین بچه ی آقای پدر حساب کار دستمون می اومد و مثل موش مینشستیم...چند دیقه بعد رو می آوردیم به تنها بازی آرومی که بلد بودیم.خاله بازی!
من چون هم بزرگتر بودم چند ماهی هم دردونه ی آقای پدر بودم و بچه ها عموما ازش حساب میبردن، اساس بازی پر بار و فوق حرفه ایمون رو میچیدم. اینگونه که میگفتم مثلا من ۲۴ سالمه (لازم به ذکره در اون ایام خاندان ما متشکل بود از یک عدد ۱۴ ساله که به نظرمون خیلی بزرگ بود...یه تعدادی دختر ده یازده ساله که با ماها نمیچرخیدن و حرف های خانومانه داشتن، و ماها یعنی یه مشت بچه ی دماغوی پنج ساله.و البته یک تعداد پدر ریش دار و یک تعداد مادر با مانتوی اپل دار تا نوک پا که کسی نمیدونست چند سالشونه و به نظر میرسید همین قدری از تو لپ لپ درومدن.و ۲۴ صرفا یه عدد بود به نظرم که یعنی خیلی بزرگ) عروسکم رو که یه خرس آبی رنگ بود میپیچیدم تو پتوش و میدادم به پسر عمه که بیا نینی رو ببر اداره با خودت (نه به خشونت خانگی علیه مردان در واقع :)) ) خودمم چادر گلگلی که مادربزرگ دوخته بود رو سر میکردم، کفش پاشنه دار های خیالی مو پام میکردم و رو سر پنجه هام راه میرفتم و بی نهایت احساس خوشگل و شیک بودن میکردم.منتظر میموندم راننده ی خیالیم با ماشین خیالیش بیاد دنبالم و سوار بشم و برم سر کار.کار چی بود؟دکتر نی نی ها بودم! مریض کی بود؟پسر عمه باید در نفش پدر یه عروسک ظاهر میشد و میاوردش تا من خوبش کنم.
 طبیعتا چون ایده ای راجع به این سن خیالی نداشتم،ایده راجع به سطح کار و رفاه و شغل این سن هم نداشتم...
من فردا وارد بیست و چهار سالگی میشم.البته اگه حساب کنیم الان تو سیزدهم تیر ماهیم.
از تصور ۶ سالگیم،نینی و باباش که تو تونل های زمان گم شدن...رویای پزشک شدن رو چهارده پونزده سالگی ول کردم،خوشگل و شیک بودن دیگه جزو اولویت هام نیست،به جای کفش پاشنه دار و راه رفتن رو سر پنجه کتونی های به غایت تخت میپوشم.راننده ی شخصی هم که،راننده ی مترو هست که علاوه بر شخص من چهارهزار نفر دیگه رو هم جابجا میکنه...
نکته ی ماجرا اینه که من الان یه تصوراتی هم راجع به ۴۵ سالگی دارم...و نزولشون تا این حد ترسناکه :))
  • کروکدیل بانو
  • ۰
  • ۰

نود و هفت

این پنج ثانیه ی طلایی
پنج ثانیه ای که شاید برای تو اندازه ی چند سال طول کشید.چشماتو بستی و همه ی سختی ها و جون کندن های این چند سال از جلوی چشمات رد شد.همه ی ناکامی هات،همه ی حرف های پشت سرت،همه ی "تو نمیتونی" هایی که شنیدی...
حال این لحظت که چشماتو میبندی با خودت میگی "ارزششو داشت"

  • کروکدیل بانو
  • ۰
  • ۰
+ دودچ اولین دورهمی واقعا و صرفا دورهمی بود...ینی محض رضای خدا هیچ هدفی جز دور هم بودن نداشت...و این عالی ترین وجهش بود...کلا فوق العادگی این دور هم جمع شدن ها همینه...ما بیست نفر دور هم میشینیم،بیست نفری که دقیقا اونقدر از ما میدونن که خودمون میخوایم.شاید سن، شغل، مدرک، اوضاع خانوادگی و ... همدیگه رو ندونیم.ولی کنار هم دقیقا همونی هستیم که میخوایم باشیم.بدون برچسب های مزخرفی که جامعه بهمون زده...از چیزایی حرف میزنیم که بیشتر از هرچیزی دوست داریم.چیزهایی که تو جمع همکلاسی ها،خانواده ها و حتی دوستای قدیمی حرف زدن ازشون ممکن نیست و چپ چپ نگاهت میکنن...آدم های بی نهایت دور از همی که همین خود واقعی بودن کنار هم نگهشون میداره...همین خود واقعی بودن باعث این همه دوست داشتن بی شرط بین آدم ها میشه...
خلاصه که دفعه ی بعد که دعوتتون کردیم بیاین...از کفتون میریم :)))

++چند روزی مادر بزرگ مهمون ماست و تو اتاق منه بیشتر...یه وقتایی که حوصله داره شروع میکنه از قدیم هاش برام تعریف میکنه و من کیف عالمو میبرم...یه گنجینه از تاریخ شهره...۷۷ سال زندگی خودش و روایت مسلم از زندگی مادرش و مادر بزرگش...و منِ عاشق قصه رو زنجیر کرده به خودش عملا...من بی استعداد ولی اینقدر روابط رو قاطی میکنم و ازش میپرسم که کلافه میشه.امروز مجبور شدم شجره نامه بکشم...
دلم میگیره از اینکه مادر بزرگ آخرین نفر روی زمینه که قصه ی آدم های خوابیده زیر سنگ هایی که عید به عید میریم بهشون سر میزنیم و من از یکسریشون فقط اسم میدونم رو میدونه...دلم میسوزه اگه از یاد برن...اگه خودشون،عشقشون،سختی ها و موفقیت هاشون تو دل تاریخ گم بشه
متوجه شدم یکسری اسم ها که ما نوه ها به عنوان فحش به هم میگیم و میخندیم بهشون،نه تنها آدم های واقعی ان بلکه اجدادمونن!مثلا خواهرک همیشه وقتی من عصبانی میشم بهم میگه ابراهیم افتضاح.ابراهیم خان برادر زن سابق پدر همین مادربزرگه.که ظاهرا خیلی زودجوش و دعوایی بوده 

+++استعداد عجیبی در خواب تکراری دیدن دارم...و اینطوری کار میکنه که وقتی یه خواب اذیتم میکنه میره تو دسته ی تکرار پذیر ها...تو سه ماه اخیر پنج شیش بار خواب دیدم که میرم آرایشگاه لباس عروس میپوشم ولی آرایش نمیکنم.تنهام.برمیگردم خونه ی پدرم که همه ی مرد های فامیل دور خونه نشستن.هیچ کس خوشحال نیست.دور خودم میچرخم.میرم تو اتاق و لباس سیاه تن میکنم.بعد بیدار میشم...هر بار دقیقا همینجا بیدار میشم.دقیقا با همین جزئیات...رتبه ی بعدی خواب های آزار دهنده میرسه به خوابی که سه بار تو این ماه دیدمش.خونه ی دوستمم...میرم سوار مترو میشم و میرم بیمارستان طالقانی.میرم بخش سرطانش.برای رفتن تو باید کفشامو دربیارم.میرم میشینم و به آدم ها نگاه میکنم.فقط نگاه میکنم و قیافه ی تک تکشون یادمه.بعد بلند میشم میام بیرون ولی هرچقدر میگردم کفش هامو پیدا نمیکنم...گمشون کردم و نمیتونم برم...
نکته اینجاس که من تا حالا بیمارستان طالقانی نرفتم و نمیدونم کجاس و اصلا بخش انکولوژی داره یا نه...خیلی اعتقادی به تعبیر و معنی داشتن خواب ها ندارم...تکرارشون خستم میکنه ولی.
++++خستم این روز ها...زیادی...خستگیم مال اینه که حس میکنم اونقدری که میدوم نمیرسم...حس میکنم از حقم عقبم...دلم برای خودم میسوزه...و همین انرژی و انگیزه ی بیشتر دویدن رو میگیره ازم و باعث میشه بیشتر نرسم و عقب باشم و این لوپ هی تکرار بشه و من هی ضعیف و ضعیف تر بشم
  • کروکدیل بانو
  • ۱
  • ۰

Trust me,I'm a bioligist

یک:این یه پست طولانیه...ولی حوصله کنید و بخونید.ممکنه کمکتون کنه
دو:قبول کنید یا نه صحبت کردن از مسائل جنسی تو کشور ما هنوز تابو عه...هنوز هیس نگو بچه میشنوس...هنوز کسی که ازش حرف میزنه دختره ی بی حیای چشم سفیده...پس اگه همچین حسی راجع به من و حرف زدن علمی حول این ماجرا دارید ضربدر قرمز بالای صفحه رو بزنید و با لبخند برید آب پرتقالتونو بنوشید...
سه:من این پست رو مثل همه ی پست هام با موبایل مینویسم.پس اگه غلط املایی داره (مثل همه ی پست هام) پیشاپیش ببخشید
چهار:تقریبا دو هفته ای صبر کردم تا ماجرا از حرارت اولیه اش بیفته...ولی هر روز داغ تر شد.پس تو همین حرارت کاذب این روزها مینویسم...
۱) HPV یا ویروس پاپیلومای انسانی چیه؟
ایشون یه ویروس کوچیک با تقارن ۲۰ وجهی و ژنوم DNA دو رشته ای حلقویه
عامل تعداد زیادی از زگیل،و عفونت های پوستی و مخاطی توی مهره دار به ویژه پستاندارهاست.بیشتر از ۱۰۰ تا سوش(سویه،نژاد) داره و یه تعدادیشون میتونن سلول های انسانی رو تحت تاثیر قرار بدن‌...که این سوش ها روی جاهای مختلفی تاثیر میزارن.میتونن عامل عفونت سینوس بینی یا انتهای حلق باشن.میتونن زخم های مخاطی توی ریه یه انتهای لوله ی گوارش درست کنن که البته نادره.چنتایی ازشون هم همونایی ان که همه این روزها اسمشونو میشنویم...که زگیل تناسلی درست میکنن و میتونن باعث سرطان بشن.سوش ۱۶ و  ۱۸ از همه معروف ترن...
۲) ویروس پاپیلوما چطوری کار میکنه
بحث رو روی این بزرگواران دسته ی آخر متمرکز میکنیم
ژنوم حلقوی این ها کمتر از هشت هزار جفت باز داره (در مقایسه با ژنوم انسان که سه میلیارد جفت باز داره).هشتا پروتیین کد میکنن که دو تا از این پروتئین ها E6 و E7 همون کاری رو میکنن که ما میخوایم راجع بهشون حرف بزنیم.سرطان زایی...این که یه ویروس چقدر از این دو تا پروتئین بسازه،یه نشانگر خوبه که ویروس اصطلاحا چقدر وحشی و پرخطره.حالا این پروتیین ها چیکار میکنند؟این ها میرن عملکرد یکی از مهم ترین پروتیین های سلول به اسم پروتیین ۵۳ رو مختل میکنن...این پروتئین ۵۳ مسئول اینه که وقتی یه سلول از مسیر طبیعی خارج شده،آسیب دیده،وحشی شده داره زیاد تقسیم میشه یا هر چیز دیگه ای،سلول رو تو همون وضعیتی که هست نگه داره و اجازه نده تکثیر بشه و یه سلول خراب تبدیل بشه به دو تا،چهارتا،هشتا،شونزده تا و در نهایت خیلی تا سلول خراب...پس اگه سلول های یه ناحیه توسط پاپیلوما آلوده بشن،این پروتئین های E6 و E7 میرن و جلوی کار پروتئین ۵۳ رو میگیرن.حالا اگه این سلول ها خراب بشن (که چیز بسیار مرسومیه و حتی ممکنه چند بار تو روز اتفاق بیفته) این خرابی هی تکثیر و زیاد میشه و ناگهان...بوم....سرطان میگیریم
۳) سرطان زایی HPV
همچنان داریم راجع به دسته ویروس های عامل زگیل/زخم های تناسلی حرف میزنیم.
اول برید و یه سرچ کنید و عکس زگیل تناسلی رو ببینید...حتما این کار رو بکنید...حتی اگه حس میکنید دل نازکید و ممکنه حالتون بد شه...
بعد بیاید اینجا و بقیه ی نوشته رو بخونید.
این زگیل ها میتونن از خیلی کوچیک و حتی غیر قابل دیدن تا خیلی بزرگ باشن...خیلی مرتفع یا تخت. معمولا ظاهر مخملی دارن و توی محیط های مرطوب بهتر رشد میکنن.ینی توی دهانه ی واژن خانوم ها بهترین جا برای شکل گیری و تکثیرشونه.ولی به این معنی نیست که آقایون بهش مبتلا نمیشن
راه انتقال این ویروس ها تماس پوستیه.یعنی با روبوسی،قاشق دهنی،آرایشگاه و دندونپزشکی رفتن،خون مشکوک گرفتن منتقل نمیشه طبیعتا...
و خوب به دلیل جایی که زندگی میکنن منطقا راه انتقالشون رابطه ی جنسیه...
ینی ممکنه همکارتون این ویروسو داشته باشه و با خاروندن اونو به دستش منتقل کنه و بعد به شما دست بده و شما همون موقع ویروسو با دستتون به اندام ادراری تناسلیتون منتقل کنید.ولی احتمالش به اندازه ی یه شوخیه...
حوله و لباس زیر مشترک (انصافا احتمال این از قبلی کمتره) هم باعث سرایت میشن.و یا اپیلاسیون و استخر (که البته لود ویروس به قدری پایین میاد که اینم احتمالش شوخیه)
این زگیل ها میتونن هیچ درد و خارشی نداشته باشن یا خارش شدید داشته باشن...جدا از ظاهر نامتعارفشون که هم فرد مبتلا و هم پارتنرشو اذیت میکنه، این ها ضمینه ساز اصلی سرطان مقعد، واژن، فرج، آلت و حلق هستن... خانوم هایی که مبتلا به این زگیل اند و زایمان طبیعی میکنن این ویروسو حین عبور از کانال زایمان به فرزندشون منتقل میکنن که نواحی تنفسی بچه رو درگیر میکنه و احتمالا منجر به مرگ بچه میشه.. پس اگه زگیل روی بدنتون ظاهر شد،نمیشه چون درد نداره و همسرتون از این ماجرا شکایتی نداره به امان خدا ولش کنید.
۴) گارداسیل!
خب...بریم سراغ حاشیه ساز این روزها...
سال ۲۰۰۶ واکسن علیه HPV با اسم تجاری گارداسیل موفق شد سازمان FDA رو راضی کنه و به صورت تجاری به بازار عرضه بشه.
تا امروز خیلی از کشور ها مثل سوئد،اتریش،نروژ،بریتانیای کبیر،کانادا و ... یا برنامه ی واکسیناسیون سراسری برای HPV ملعون دارن یا به طور رایگان برای هرکس که بخواد تزریق میکنن...
از عوارض جانبی گارداسیل اخبار خیلی ضد و نقیضی اومده...
اول اینکه این دارو از سازمان بهداشت جهانی و سازمان غذا و دارو ی آمریکا تاییده داره...و این یعنی safty دارو به طور خیلی قوی چک شده...بعد اینکه به واقع گارداسیل واکسنه نه دارو...و پرتوکل های تاییدیه گرفتن برای یه واکسن چون به انسان های سالم تزریق میشه و هدفش نسل جوان یا کودک یه جامعه است،واقعا سخت گیرانه ان (بهم اعتماد کنید...من برای پایان نامم درگیر یه مدل درمان برای بیماران قطع امید شده ی سرطانم ولی همچنان اون چیزی که قراره به بیمار تزریق شه از هفت خان رستم میگذره تا ثابت بشه عوارض جانبی کشنده یا آسیب جدی زننده نداره.)
به هر حال یک سری گزارش جسته گریخته هست که آدم ها با تزریق گارداسیل دچار فلج موقت،تشنج،بیهوشی و ... شدن.
دلیل این اتفاق ها اینه که عامل موثر واکسن نیاز داره که روی یه ساختاری سوار شه و اون ساختار آلمینیوم داره و این آلمینیوم ممکنه به سیستم عصبی بعضی ها حمله کنه و اذیتشون کنه‌...
توجه کنید که واکسن کلا دوازده ساله داره تو بازار فروخته میشه و اگه عارضه ی جدی ایجاد میکرد FDA هر لحظه اجازه داره از بازار بکشتش بیرون...ولی خب چون این مدت کوتاهه هم به گزارش های عدم آسیبش خیلی معتبر نیست و هم هنوز زوده برای بحث حول ایجاد ناباروری یا آسیب به نسل بعد.و هرکس که بیاد گردن بلند کنه و بگه ثابت شده گارداسیل ناباروری میاد اجازه دارید بزنید تو دهنش!
همچنان توجه کنید که گارداسیل واکسن ضد ویروسه نه ضد سرطان...بشریت هنوز عقلش نرسیده واکسن ضد سرطان تولید بکنه. و خب همونطوری که شما اگه کزاز گرفته باشید بهتون واکسن کزاز نمیزنن اگه آلوده به HPV هم شده باشید زدن واکسن خطرناکه و نباید بزنین...
۵) شیوع HPV
از شیوع HPV توی ایران گزارش دقیقی در دست نیست. ولی من یه دوست دارم که توی آزمایشگاه تشخیص طبی کار میکنه و میگه روز نیست ما نمونه ی HPV مثبت نداشته باشیم. و واضحا شیوعش توی خانوم ها بیشتره
۶)تزریق گارداسیل...آری یا نه....
من صلاحیت اینکه قطعی بگم آره یا نه رو ندارم...
ولی به نظرم تزریق گارداسیل کاملا بستگی به لایف استایل آدم داره...
یعنی اگر لایف استایلتون به این صورته که با آدم های متعددی که شناخت کافی ازشون ندارید وارد رابطه میشید،پارتنری دارید که اون با آدم های متعدد وارد رابطه میشه،عادت به استفاده از پوشش های محافظ(کاندوم) ندارید،عادت به رابطه ی دهانی یا مقعدی دارید (این باعث میشه سوش های مختلف ویروس با هم برخورد کنن و جهش های عجیب و خطرناک ایجاد کنن)،ممکنه یه روز صبح مست تو تختی که نمیدونید کجاست بیدار بشید، و رفتار های مشابه این،بهتره تو سنی که هنوز به لحاظ جنسی فعال نشدید یعنی ۱۲ ۱۳ سالگی (و یا قبل از اینکه تصمیم بگیرید لایف استایلتون رو به حالت بالا تغییر بدین) این واکسن رو تزریق کنید.
در غیر این صورت (یا اگه الان مدتیه که این لایف استایلو دارید.یا اگه زگیل رو دارید) سعی کنید از خودتون مراقبت کنید و نیازی به تزریق واکسن نیست.
چه واکسن میزنید(چون واکسن هم علیه همه ی سوش های ویروسی طراحی نشده) چه نه بعد از سنی که فعالیت جنسیتون رو شروع کردید هر سال پاپ اسمیر بدید.یه نمونه برداری ساده ی تحت پوشش بیمه که میگه سرطان گردنه ی رحم دارید یا نه.سرطان گردنه ی رحم در شروعش به راحتی قابل کنترل و درمانه.
طبیعتا تنها عامل سرطان گردنه ی رحم پاپیلوما نیست.و پاپیلوما تنها باعث سرطان گردنه ی رحم نمیشه.
۷)کمک به ساخت گارداسیل؟
هزینه ی تزریق گارداسیل به نسبت زیاده (۷۰۰ هزار تومن اگه اشتباه نکنم) ولی با توجه به اینکه چیزی که الان توی بازاره رو شرکت مرک تولید میکنه که کله گنده ی دارو سازی جهانه و اینکه اگه ما بخوایم تو ایران تولید کنیم نه دانششو داریم،نه تکنولوژیشو(بهم اعتماد کنید...نداریم!) و اینکه وزارت بهداشت و درمان میهن عزیزمون تو تاییده دادن دستش شله و پرتوکل درست حسابی نداره(بهم اعتماد کنید...و بزارید نگم به چه چیز هایی تاییده میده) کمک به ساخت گارداسیل،الان،تو ایران،با توجه به لایف استایل عمده ی ما ایرانی ها، و توانایی وارد کردن گارداسیل خارجکستانی کار خیر نیست!
نه به این خاطر که گارداسیل سلام الله نیست (واقعا نیست.ولی هنوز گزینه ی خوبیه.نه چون عوارض جانبی نداره...چون جوونه و هنوز خیلی چیز هاش مستند ثابت نشده).چون اینجا ایرانه !
  • کروکدیل بانو
  • ۲
  • ۰

جان جوانی

یه دنیای موازی با اینجا،که آسمونش اینقدر از زمینش دور نباشه...
یه دنیا که من توی باغچه ی کوچیک خونمون شمعدونی و اطلسی کاشته باشم...
یه دنیا که توش دستهام بوی عطر تو رو بدن...
یه دنیا که توش اسممو صدا بزنی و من پر بکشم تا برسم به آغوشت...
دنیایی که هر بار زل بزنم تو آسمانِ شبِ چشمات، دلم بریزه یک هو. که هر بار زیر لبی برات (و ان یکاد) بخونم و هر بار از قصد آخرشو انا المجنون بگم...که "مجنون منم این روز ها میان وعده های جنون"
دنیایی که توش سرمو بزارم رو شونه هات،تا امنیت حضورت توی جونم بپیچه...
دنیایی که سرتو بذاری روی زانوهام و برات قصه ی هزار و یک شب ببافم...و هر شب دعا کنم که نرسه شب هزار و یکم...که نشه که تموم شه این بازی غرق شدنم توی تار و پودِ تو...
دنیایی که توش مهم ترین گره ی عالم که باید باز بشه گره های بین موهای من باشه...
یه دنیا که تو توش "جانِ جوانی" منی...
نه این دنیا که توش من و تو خبر نداریم از بودن هم... توی خرداد ماهی که میگن خدا آزاد گذاشته ملائکه اش روتا نفرین کنن دلی رو که عاشق نیست، نشستیم رو کاناپه هایی که هیچ وقت سنگینی حضور اون یکی رو حس نکرده، شاید هیچ وقت هم حس نکنه، زل زدیم به صفحه ی بی روح تلویزیون و منتظریم ببینیم "جامِ جهانی" رو کی خونه میبره...

  • کروکدیل بانو
  • ۱
  • ۰

نود و سه

در ادامه ی سندروم خرداد باید ذکر کنم در این پنج سالی که به عنوان دانشجو می زی ام،هیچ ترم زوجی نبوده که فرجه ی امتحانات رو به عنوان همراه مریض توی بیمارستان نگذرونده باشم
آقای پدر بستریه و سپرده براش فیلم و کتاب ببرم که حوصله اش سر نره...من فولدر به فولدر هاردمو میگردم دنبال فیلم پدر پسند .هر کدومو که به نظرم خوبه،اسمشو با پیشوند نسخه ی سانسور شده ی ... سرچ میکنم و جالبه بدونید برای تعدادیشون همچین نسخه ای وجود داره :))) میدونم کار احمقانه ای عه ولی نمیخوام آقای پدر رو به فکر فرو ببرم که اون همه وقتی که برای تربیتم صرف کرده کجا رفته :)
--------------------------------

خدا رو هزار تا اسمش قسم میدم، دویست باز ازش میخوام دستمو بگیره، قرآن با اون عظمتشو سرم میزارم، زار میزنم، ولی نمیتونم چیزی بخوام.نمیتونم....خواستن هر چیزی تو این شرایط احمقانه است به نظرم...

الان مراسم تموم شده و زیر پتوم دارم به این فکر میکنم که اگه قراره کاری برام کنی، کاش اون کاری رو کنی به نظر خودت درسته.من که نگفتم، تو هم به ته دلم نگاه نکن...

(کپی شده از هفت تیر نود و پنج)
و من هنوز هم همینو میخوام...که به جای نگاه کردن به ته دلم،چیزی که برام توش خیره رو برام کنار بذاره
  • کروکدیل بانو
  • ۰
  • ۰

نود و دو

من یکسری گناه دارم که سنگینی بارشونو رو شونه ام حس میکنم...منظورم اشتباه ها یا حماقت هایی نیست که در حق خودم کردم.که اونا هر چی بوده به طبعش بلایی به همون نسبت که حقم بوده سرم اومده‌...حتی منظورم کار های اشتباهی نیست که خواسته یا ناخواسته در قبال بقیه انجام دادم و بهشون آسیب زدم.که آمار این دو دسته دیگه از دستم در رفته.‌‌..این گناه های رو شونه ام،گناه های هیچ کاری نکرده.گناه دیدن و ساکت موندنه...چیزاییه که من بارها به آدم ها گفتمشون،بار ها براشون تاسف خوردم،ولی بازهم یکسری شبها چشمامو که میبندم همین چند تا کار نکرده سوهان برمیدارن و می افتن به جون روحم...
اولیش مال چند سال پیشه...از مدرسه می اومدم خونه.تو پارکینگ خونه دوچرخه ی دال رو دیدم که رو زمین افتاده بود...دال یه دختر بچه ی ناز و جیغجیغو بود که هرکس از در تو می اومد میمرید و پر انرژی سلام میکرد.شیش یا هفت ساله.اونروز دال نبود کنار دوچرخش.بی اختیار چشم گردوندم پی اش،نبود.یهو چشمم افتاد به اتاقک سرایداری.از لابلای پره های پرده دست آقای سرایدار رو روی تن دال دیدم.چشمای ترسیده ی دال رو دیدم.دیدم و تنها کاری که کردم فرار کردن بود...هم اون روز هم روز های بعدش.که دیگه از بیرون که اومدم دال رو بغل نگرفتم.براش شکلات نیاوردم.فقط هربار ازش چشم دزدیدم و فرار کردم...چیکار باید میکردم؟...چیکار میتونستم بکنم؟من خودم یه بچه ی ۱۵ ۱۶ ساله بودم که هیچ کس بهم یاد نداده بود الان باید چیکار کنم.شاید باید به خانواده ی خودم یا دال میگفتم...شاید باید همون لحظه جیغ و داد راه مینداختم تا همه بیان.فرار کردم ولی...چند ماه بعد دال و خانوادش رفتن از این ساختمون...آقای سرایدار هم چند سالی میشه که رفته و اتاقک توی پارکینگ خالی مونده.من هر بار از جلوش که رد میشم پا تند میکنم هنوز...بار این ساکت موندن الان بیشتر از قبل رو دوشمه ولی...الان که جوجه شیش هفت سالشه‌...الان که هر بار بغلش میکنم حس های مادرانه ای که هر دختری باهاش به دنیا میاد توی دلم میلرزن...الان که هربار بیرون میبرشم سفت میچسبمش اینقدر که صداش درمیاد...هر بار میترسم از اینکه کوچیکترین آسیبی ببینه.و یه وقتایی یهو دال میاد جلوی چشمم...آسیب دیده؟من میتونستم جلوشو بگیرم؟
گناه دومم مال دو سال پیشه.مدرسه ای که درس میدادم و بچه هایی که پنج سال کوچیکتر از خودم بودن...و دوتاشون که طبیعی به نظر نمیرسیدن.رفتارشون،حرف هاشون،عکس هاشون،هیچ کدوم عادی نبودن...عادی که خب من حق نداشتم به صرف فکر کردن مخالف باهاشون بهشون انگ بزنم...همه ی یکسالی که اونجا رفتم میچیدم به خودم...که به مشاورشون بگم این دو تا گرایش غیر طبیعی دارن به هم؟اگه درست بود و خانواده هاشون میفهمیدن چی؟اگه درست نبود و من فقط اشتباه کرده بودم چی؟اصلا مگه من وظیفه داشتم هومو سکشوال بودن بچه هارو بفهمم؟اگه من به خاطر اختلاف سنی کمم باهاشون و بودن تو محیط مشابه باهاشون و اینکه جدی نمیگرفتنم و سر کلاس بیشتر خودشون بودن درست فهمیده بودم ،حق اینو داشتم که دخالتی کنم؟اگه فقط خریت تجربه های نوجوونی بود،که احتمالا بود،کی وظیفش بود که جلوی آسیب این ماجرا رو بگیره؟غیر از من کسی ندیده بود یعنی؟چیکار میتونستم بکنم که همه کمترین آسیب رو ببینم؟خیلی کار ها...حداقل خودم باهاشون حرف میزدم...فرار کردم ولی...
سومین گناه،گناه همین روز هامه...شیش هفت ماهه که قبول کردم به عنوان پشتیبان کنار یکی از بچه هایی باشم که تو منطقه های محروم لب مرز درس میخونند و امسال کنکور دادن.الف دختر دردسر داری نبود.فقط هر هفته زنگ میزدم و از ناراحتی ها خستگی ها و مشکلات و آرزو هاش میگفت...من اینور اینقدر حرف میزدم و براش رویا میبافتم تا با صدای بلند بخنده و بعد خداحافظی میکردیم...چند ماهیه ولی الف درگیر یه عشق نافرجام! شده...غمگینه...هوای درس خوندن از سرش پریده و همه ی امید خودش و من رو داره به کنکورش نا امید میکنه.من چیکار کردمفاصله ی زنگ هامو بهش طولانی کردم...وظیفه ی من به عنوان پشتیبانش این بود که کنارش باشم.‌‌..جا خالی دادم ولی...نمیتونم هربار زنگ بزنم و با گریه شروع به حرف زدن بکنه و با گریه تمومش کنه...نمیدونم تو جواب حرف هاش چی باید بگم...و ایمان آوردم گذاشتن ماها کنار این دخترا خود خریت بوده...ماها که نه تجربه ی مشاوره داریم نه تحصیلاتشو...من اگه عرضه ی مدیریت روابط داشتم روابط خودمو مدیریت میکردم و تبدیل به یک لوزر به تمام معنا نمیشدم.‌‌‌‌..مسئولیتی که گردنمه رو نه بلدم نه میتونم و نه میخوام انجام بدم...میتونم به رابط کلی ارجاع بدمش.نمیخواد ولی...و حس میکنم حق ندارم پا رو خواستش بذارم...و دارم فرار میکنم...

  • کروکدیل بانو
  • ۰
  • ۰

نود و یک

دچار سندرم خرداد شدم...
اینگونه که از صبح "هرس" رو تموم کردم، "ماجرای عجیب سگی" رو شروع کردم، تکالیف هفته ی بعدم که راجع به یکسری عصب کف کله ان تقریبا انجام دادم، انیمیشن early man دیدم، چهار قسمت master of none دیدم و بعد از هر قسمت با خودم گفتم این دیگه چه مزخرفیه،یه ساعتی رو آویزون پنجره اتاق شدم و زل دادم و هفت هشت تایی خرس به نسبت گنده ریشدار که تو پارک روبروی پنجره ی اتاقم داشتن با آهنگی به مضمون "بیا دلبریتو یکم کمترش کن :| " کلیپ یا دابسمش یا کوفت مشابه دیگری میساختن ،شام پختم حتی...ولی محض رضای خدا کوشش شایسته ای برای امتحان فردام نکردم...که سخت ترین و مزخرف ترین درس این ترممه.
ته دلم قند میسابن وقتی فکر میکنم این آخرین خردادیه که تو همه ی عمرم توش امتحان دارم...ولی یه حسی میگه کور خوندم...
  • کروکدیل بانو