بیانیه های یک کروکودیل خوشحال

آخرین مطالب
  • ۰
  • ۰
وقتی فکر میکنم و میبینم آخرین بار که یه کله خوابیدم و وسطش با صدای انفجار یا جیغ یا فریاد حاصل از شادی قهرمان فیلم پخش شونده از تلویزیون پشت به دیوارِ پشتِ تختم از خواب نپریدم،دلم میگیره...
نه به خاطر خواب های چند پاره شده ام و بی خوابی و سردرد و بد اخلاقی بعدش...به خاطر شصت سالگی آقای پدر که تو دوران بچگی ما صدای تلویزیون سونی قدیمی خونه همیشه رو چهار بود...برای جوونی های آقای پدر و معروفیتش به اینکه صدای پچ پچ رو از هر کجای خونه میشنوه...برای دوره ای که دوتایی عصر ها میرفتیم بیرون تا دنیا رو کشف کنیم...برای دورانی که دوتایی فوتبال بازی میکردیم تو حیاط فکستنی خودنمون...
برای آقای پدر خودم تو پنج، شیش سالگیم دلم تنگ شده...دلم نمیکشه دیدن آقای پدر افتاده رو کاناپه رو که شبیه قبلناش نیست...دلم آقای پدر هفتاد و چهار کیلویی خودمو میخواد بی این سلول های اضافه ی زبون نفهم که نمیفهمن اینجا کسی منتظرشون نیست و باید گورشونو گم کنن...
  • کروکدیل بانو
  • ۰
  • ۰

دد ونک

رساله ای در باب دد ونک
یا سی و سه دلیل برای اینکه وقتی خودمون آگاهیم که دیر زمانیست جز چرندیات و کیبورد سایی! چیزی نمینویسیم همچنان اصرار به بلاگر بودن داریم:

+ تیشرتو هولدن رو نگاه آخه ^_^ لباس فرم دورهمی داشت :))
++ میگن بلاگر ها آدم های درون گرا،منزوی و دیر ارتباط گیری ان؟حاااااشاااا
+++ سید طاها پرسید چرا هولدن رو میخونی؟و من از اون موقع دارم فکر میکنم چرا حریر/هولدن/جولیک/پری و دیگران رو میخونم،چرا پیگیر میخونمشون؟ برای لذتی که شناختن آدم ها بدون پرده های ظاهری مزخرف و مرز های اجتماعی...چون آدم های خوب حال آدمو خوب میکنن...چون آدم های خوب رو باید دوست داشت...
و من همه ی جماعت حاضر در عکس رو،و جماعت غایب رو عاشقم ^_^

  • کروکدیل بانو
  • ۰
  • ۰

Shape of water,shape of you


"Unable to perceive the shape of You, I find You all around me Your presence fills my eyes with Your love, It humbles my heart, For You are everywhere."

  • کروکدیل بانو
  • ۰
  • ۰

هشتاد و شیش

+جوجه نشسته و داره تکالیف عیدشو انجام میده.براش میخونم تا کلمه بگه تا جاهای خالی رو پر کنیم
مسلمانان کسانی هستند که به خداوند و ..... ایمان دارند.
اولین کلمه ای که جوجه میگه اینه: عذاب؟
پوکر فیس طور سعی میکنم با چیز های نیم بندی که میدونم واسش توضیح بدم که قرآن چیه و چجوری و از کجا اومده. برای مفهوم وحی میگم مثل موبایل عه.و وقتی میپرسه ینی حضرت محمد رو مثل موبایل کسی ساخته میفهمم چه گاف عظیمی دادم‌...
هر چی بیشتر میگذره بیشتر مطمئن میشم که نمیخوام اینجا بچه داشته باشم.بیشتر میترسم از مسئولیت والد بودن...که بچمو بسپارم دست نظام آموزشی و جامعه که تو یه قالب ثابت احمقانه رشدش بده...ته دلم به این قرص عه که خود من محض رضای خدا تحت برنامه های ویژه ی تربیتی نبودم تو ده سال اول زندگیم.مامان پی مریضیش بابا پی بدهیاش.مدرسه ی پایین شهر و جیغ جیغ تو کوچه...ولی خیلی هم به قهقرا نرفتم.ولی شاید من اندازه ی والدینم دل گنده نیستم.شاید به اندازه ی اون ها خوش شانس نباشم

+در عید چجوری روزگار میگذرونید؟
امسال همه ی زمستون سرما نخوردم و کیف کردم و سپاس گزار سیستم ایمنیم بودم.سه روزه ولو ام ولی...اولین سرماخوردگی سال
میدونین سرانه ی خرید کتاب میده دولت هر سال عید؟بیست درصد تا سقف بیست هزار تومن.من چی ها خریدم؟رهش،آناتومی افسردگی،کتاب فروشی خیابان ادوارد براون،جز از کل،ملت عشق.و خوشحالم.ملت عشق چنگ به دل زن نبود.دارم رهش میخونم و ذوق میبرم ولی.که چقدر رضا امیرخانی رو دوست دارم.چقدر خلوص نگاهشو ستایش میکنم هرچند ابدا شبیهش نگاه نمیکنم.
آقای امیرخانی مثل مادری که یکی از بچه هاشو بیشتر دوست داره،واضحا کتاب ارمیا رو دوست تر بقیه ی نوشته هاش داره.و هنوز بعد چند سال زندگی میکنه باهاش :)

+بعد لاک آبی کمرنگ و پر رنگ یه مدت عظیمی رنگ نداشت دستام.هم دل و دماغشو نداشتم.هم همه ی جاهایی که میرم (مدرسه،پژوهشگاه،...) تعهد دادم که طبق شئونات اسلامی رفتار کنم.الانه که تعطیلم یه لاک قهوه ای شکلاتی میزنم.البته به نظر من شکلاتیه.به نظر بقیه رنگ چیز دیگه ایه :))

  • کروکدیل بانو
  • ۱
  • ۰

هشتاد و پنج

به واقع رجب اینقدر ماه پر برکتیه که هر روزش مر نگاه خداست.
و حتی شاید باور نکنیم ولی پروردگار اینقدر رئوف و بخشنده هست که هر شبی آدم دستشو بالا کنه نگاهش میکنه.
و این همه شب آرزویی که ما روشون اسم گذاشتیم برای رسمی تر جلوه دادن ماجراس...وگرنه مروردگار با بنده هاش دوسته و اصولا کژوال تر از صحبتا برخورد میکنه :))

+من آرزو میکنم ولی...کنار آرزو هام برای خودم، آرزو میکنم کاش دلبر امسال تخم مرغ رنگ کرده باشه.کاش نق نزده باشه و ذوق کرده باشه عیدشو...کاش یادش بمونه و آرزو کنه امشب...کاش ته آرزوهاش برای من خیر بخواد...

  • کروکدیل بانو
  • ۰
  • ۰

هشتاد و چهار

من و دکتر صاد از هم شماره داریم، آیدی تلگرام داریم، آیدی واتس آپ داریم، آدرس اسکایپ حتی. هفته ای حداقل دو باری میبینیم همو. حتی جی میل سینک شونده با اسمارت فون همدیگه رو. اونوقت این بزرگوار ترجیح میدن مهم ترین چیز هارو بواسطه ی ایمیل یاهو بگن به من و بعدش هرگز یادآوری نکنن که حواست هست به این؟

و من همونی ام که سال تا سال ایمیلمو ک نمیکنم و در این لحظه ی ملکوتی فهمیدم آخر هفته تو شورای علمی ارائه دارم :|

  • کروکدیل بانو
  • ۰
  • ۰

هشتاد و سه

در انتهای یک روز جانفرسا بعد از بازگشت از دانشگاه مبارک ساینس اند کالچر قرار گرفتیم...البته که ۴ بعد از ظهر رسیدم ولی هنوز حال رفته به من باز نگشته‌...
گفته بودن نقصی مدرک داری.پاشدم رفتم میبینم کل مدارک دبیرستانم هست،ریز نمره های کارشناسیم هست.گواهی معدل کل ام هست و ....
میگم خب الان چی نیست؟ میگه گواهی موقت فارغ التحصیلی کارشناسی.همچین چیزی چی هست اصلا؟یه کاغذ که دانشگاه مبدا باید بده به دانشگاه مقصد و بگه آقا خانوم فلانی قبلا اینجا دانشجو بوده دیگه نیست.
خب من یه پرونده دارم هزار کیلو!که میگه منِ خانوم فلانی ۱۶۰ واحد گذروندم و اینم مهرش که تموم شده.اصلا اون برگهه رو میبری موقت تا پروندت برسه.گوش نمیدن که :|
حالا این برگهه رو کی باید صادر کنه؟آقای ز تو امور فارغ التحصیلان دانشگاه مبدا...
آقای ز رو ما تازه بعد چهار سال دم فارغ التحصیلی دیدیم طبیعتا...و خب سعادتی بود که نصیبمون شد...شما فک کن تو آخرین بازه ای باشی که سازمان سنجش گفته میتونی فارغ التحصیل شی واسه اینکه ارشد ثبت نام کنی (که البته دروغ گفته) بعد یه روز میری میبینی آقای ز نیست.کجاس؟مرخصی.چرا؟مادر زنش از شهرستان اومده خونشون.دو روز بعد میری میبینی باز نیس.کجاس؟رفته نهار.حالا ساعت یازده و ربعه.وایمیستی تا دو و نیم که بیاد میاد میشینه هدفون میذاره تو گوشش :| بالاخره ساعت سه کار ها رو که مرتب کردن یه سری برگه و چنتا امضای شروع میکنه و اجازه میده باور کنید شخصیت اون میمون تنبل توی زوتوپیا خیلی هم تخیلی نیست :|| و هر سه دقیقه یکبار میگه تو این مملکت کی کارشو درست میکنه که من بکنم. این پروسه سه روز متوالی طول میکشه...
اینکه آدم بیشعور باشه عب نداره.مریضیه بالاخره.اینکه بدونه بیشعوره و بهش افتخار کنه اسفناکه
گواهی فرغت منو قرار بوده ترم پیش صادر کنه.بعد دوماه میگه سیستمی اقدام کن.و الان ۱۲ روز گذشته و تایید نکرده -_-
خلاصه اگه تا چند روز دیگه خبری ازم نبود میتونید مطمئن باشید با کمربند انتحاری رفتم هم خودمو خلاص کردم هم اونو...

این دانشگاه ساینس اند کالچر (نزدیک میدون پونکه :)) ) عمیقا جای هیجان انگیزیه ولی.آدم از پله ها اندازه ی دو طبقه میره بالا بعد از سالن رد میشه و میبینه تو طبقه ی سومه!بعد یه در کهنه ی زشت پیدا میکنه و ازش رد میشه و میبینه عه طبقه پنجم یه ساختمون دیگس.اتفاقا همه ی کارهای حل نشدنی آدم تو همین طبقه پنجمه حل میشه و اون در زشته به آدم حس اتاق جادویی هاگوارتز میده :)))
  • کروکدیل بانو
  • ۱
  • ۰

هشتاد و دو

آیا امتحاناش تموم شده؟نه
آیا داره درس میخونه؟نه
آیا از همون تعداد امتحانی که داده رضایت داره؟نه
آیا کارهاش رو رواله؟نه
آیا اون چیزهایی که به دکتر صاد گفته میخونه رو خونده؟نه
آیا برگه ی بچه هارو صحیح کرده؟نه
آیا بهم ریختگی های اتاقش رو مرتب کرده؟نه

پس الان داره چیکار میکنه؟
با شعار در لحظه زندگی کن با شلوارک به حالت دمر روی شکم خوابیده رو تخت و داره عین گربه ها خودشو کس میده و ذوق میکنه از برق آفتاب،از اون ور پفک میخوره و مطمئنه یه ساعت دیگه از معده درد قراره زمینو چنگ بزنه،زیر لبی سوت میزنه و فرندز میبینه :)

  • کروکدیل بانو
  • ۰
  • ۰

هشتاد و یک

دیدمش
ینی با هم دیدمتون
با خنده ی پهن رو لب هاتون
بور بود.چشمای روشن.شال قرمز
همه ی اون چیزی که من نبودم...
از من جذاب تره؟ شاید
از من باهوش تره؟ فک نکنم
از من بیشتر دوستت داده؟ امکان نداره

این میشه آخرین حرف ها باهات.
تموم شده بودیا...اونقدری نمونده بود ازت تو دلم
ولی لازم بود ببینمت
لازم بود یه باز هم بخوره دوست داشتنت تو وجودم تا هر چی تهش مونده باز بالا بیاد...
تا یه بار دیگه جون بکنم و خودمو صاف کنم

نگاه کردم تو اس ام اس هام.نوشته بودم دلت خوش باشه مارو بس...حالا هم مطمئنم...که دلت خوش باشه مارو بس حضرت یار :)
دلت خوش باشه مارو بس...
  • کروکدیل بانو
  • ۰
  • ۰
آقای نصاب اومده.وسط کارش یه نگاه به من و کتاب های ولوی وسط اتاقم کرده و در اومده که عمویی میشه بیای سر این میله رو بگیری :|
عمویی وسط کار برگشت گفت منم یه دختر دارم هم سن و سال خودت.دهمه
و من همینطوری که سیامک انصاری وار پی یه دوربین میگشتم که زل بزنم توش عمویی رو روشن کردم که ضمن آرزوی پیروزی و بهروزی برای دخترشون،من یه ۷،۸ سالی پیر تر از چیزی ام که حدس میزنی.
بنده خدا متحیر شد و زان پس سرکار خانوم صدامون کرد :)

+همین چند روز پیش بود که تو غذا خوری کلینیک باز گیر یه خانومه افتادم و سوال اولش این بود که آخی شمام برا ناباروری اقدام کردی؟
بعد که وارد بحث رنده کننده ی همیشگی شدیم که نخیر ما دانشجو ایم.خیر پزشک نیستیم.نه اینا رو نمیدونیم.نه دکتر هارو نمیشناسیم.نه اخه رشتمون چیز دیگس و امثالهم،به عنوان سوال آخر پرسید چند سالتونه (احتمالا نظرش این بوده که سر پیری و معرکه گیری؟پاشید برید سر زندگیتون) و بعد از شنیدن ۲۳ با یه جمله ناک اوتمون کرد و بعد ظرف غذاشو برداشت و پا شد رفت: واااا خیلی بیشتر میخوره 
:| :))))))

  • کروکدیل بانو