بیانیه های یک کروکودیل خوشحال

  • ۰
  • ۰

سی و نه

به نظرم هر کسی حداقل یه بار تو زندگیش تو این موقعیت قرار گرفته که ندونه چه کاری درسته چه کاری غلط...که جون میکنه بفمه و نهایتا کاری رو کنه که به نظرش درسته.
داستان من یکم متفاوته فقط....مثلا الان روبروم نشسته.تو فاصله ی پنجاه سانتی.هر ده دقیقه حداقل یه جمله حرف میزنیم...زل زدن تو چشمای هم و ریسه رفتن...
من میدونم کاری که میکنم غلطه.میدونم داره آسیب میبینه...میدونم بهم آسیب میزنه.همه ی اینا رو میدونم و باز تو فاصله ی پنجاه سانتیش نشستم.نشستم و وسط جمله هاش سرمو میکنم تو گوشیمو اینارو مینویسم...
بیشعور شاخ و دم نداره...یه وقتایی یه دختر خوشحال میشه خود خود خود تجسم بیشعوری.
و خب بیشعوری هایی که تهش خودت له شی یه ذره بدن،بیشعوری هایی که تهش بقیه رو له کنی هزار ذره ...
  • کروکدیل بانو
  • ۰
  • ۰

سی و هشت

یکی از مهم ترین اهدافم برای ارامه ی زندگی،اینه که یه روز یه دختر دو ساله داشته باشم که کفش جغجغی پاش کنه،موهاشو خرگوشی ببنده،دنبالم بدوه و ماااااااااان پری صدام کنه ^-^



+یه ماه نبودم کجا بودم؟یه سفر به شهر دیدنی و شهید پرور گاف داشتم...خوبم ولی :)

  • کروکدیل بانو
  • ۰
  • ۰

سی و هفت

یکی از چالش های زندگی بلاگریم تو این سه سال،این بوده که وقتی شانسی وبلاگ یه اشنا رو پیدا میکنم،باطد چیکار کنم...

خودمو که جای اون میذارم،خب مسلما دلم نمیخواد یه آشنا بخونه نوشته هامو.ولی وقتی تو جای خودمم،خب آدمیزاده و حس کنجکاوی :)))

اینه که یه هفتس یه وبلاگ کشف کردم که احتمالا مال آقای ایکس عه ،و بعد اینکه حدس زدم مال  آقای ایکسه حتی یه پستشو نخوندم...ولی تو هیستوری گوشیم بازه و دلم نمیاد ببندمش :)

خداوند همه ی ما را آدم کند!:))

  • کروکدیل بانو
  • ۱
  • ۰

Revenant

+تعارف که نداریم با هم،بزارید بگم بهتون که به حدی از تموم شدنش خوشحالم که تو مسیر رسیدن از دانشگاه به خونه،یه کتاب خریدم،آموزشگاه موسیقی ثبت نام کردم و آرایشگاه وقت گرفتم...میخوام شبیه به آدمیزاد ها زندگی کنم ^؛^


+یکی دیگه از نصیحت های خیلی مهمی که کنار گذاشتم برا دخترم،اینه که هیچوقت،تحت هیچ شرایطی،آدم هارو قبل شناخت کاملشون قضاوت نکنه...

اون آدمی که از فاصله ی شیش متری آدم تفلون و نچسبیه،شاید تو فاصله ی دو متری خیلی کول و خوب باشه،فقط حوصله نداره کول بودنشو برا همه خرج کنه...در عوض حال به هم زن هایی هم هستن که فقط از دور جذابن و هرچقد نزدیک تر میشه،بوی تعفن اخلاق گندشون بیشتر میره زیر دماغت...


+اولین برنامم برا ادامه ی زندگی خرید یه لاک آبی تیره اس...و برنامه ی بعدی نوشتن یه قالب مناسب برا اینجا...که از لختی دراد... :)


+پرتقااااااااال....نمیدونم میخونی اینجا رو یا نه...ولی از ته ته ته دلم میخوام برات دلت،ذهنت،روانت آروم شه...از سورمه ای یت درای و نارنجی تند شی :)

سریع بگذره این روزا برات....

البته که روزای سخت آدمو زودتر بزرگ میکنن :)

  • کروکدیل بانو
  • ۰
  • ۰

لعنت

1.پریروز....

دانشجو های مملکت...خسته ی امتحانا...پایین چای میخورن و با استادشون اختلاط میکنن

یهو بنگ بنگ بنگ بنگ دو دیقه سکوت...باز بنگ بنگ بنگ...باز دو دیقه سکوت بنگ بنگ بنگ...

میترسم...تو خودم گلوله میشم...آقای استاد سفید میشه و فقط با عجله دستمونو میکشه که کنار شیشه ها نباشیم...اولین کلمه ای که تو ذهن ما دو تا دهه هفتادی و اون دهه چهلی میاد جنگ عه...

هر چی نداریم عوضش امنیت داریم؟ -_-


2. این هفته

و حتی هفته های پیش

هوای شهر شاخص آلودگیش ده روزه پایین نیومده...ناسالمه...من نارسایی نفسی دارم ولی کنارش امتحانم دارم...پس باید توی منطقه باشم

صورتم سیاه میشه هر بار میرم بیرون و گلوم میسوزه

آلودگی یه پدیده ی طبیعی عه مثل برف و بارون و دولت مسیولش نیست؟


3.هفته ی پیش

شهرو شخم زدیم ولی دارو هایی که باید رو پیدا نمیکنیم.یه جا هست ولی یه میلیون تومن گرونتره...میگن واردات و توزیع دارو باز به مشکل برخورده...

عینک بزنیم چی رو ببینیم؟ادامه ی بدبختیامونو؟


4.صبح:

شروع آتیش سوزی

بیچاره کارگاه دارا با چک های شب عید و سوختن سرمایه شون...از این دیگه بدتر نمیشه...

ظهر 

ساختمون رو سر بیست نفر از مرد ترین های کشورمون آوار شد...از این دیگه بدتر نمیشه

عصر

سخنگوی آتش نشانی کلافه شده و از تریبون رسمی شیکه خبر از مردم میخواد محل رو خلوت کنن ...پشت سری ها با لبخند به دوربین زل زدن و برای بچه های توی خونه دست تکون میدن.... -_-



اینجا هیچیش درست نیست...هیچیش...

ولی درست کردن یه سری چیزا دست منه...نخندیدن به جک های وقیح واقعه دست منه....فیلم و عکس و سلفی نگرفتن دست منه...تمرگیدن تو خونه هم ایضا!

منوتو شهروند خبرنگار صداتون میکنه فکر کردین خبریه؟؟؟؟؟؟؟



  • کروکدیل بانو
  • ۱
  • ۰
فعلا نمیخواد رو سنگ قبر بانو چیزی بنویسید...از آخرین امتخان سلولیش جون سالم به در برد :))
  • کروکدیل بانو
  • ۰
  • ۰

سی و چهار

در ادامه روی سنگ قبرم بنویسید بانوی مذکور تو چهل و هصت ساعت اخیر پنج ساعت خوابیده و الان در حال خوندن دور n ام امتحان چهار ساعت بعدشه،ولی هنوزم نمیدونه اونایی که کروموزوم رو هل میدن با اونایی که میکشنش چه فرقی دارن...
و در ادامه بنویسید از شوق آخرین امتحان سلولی زندگیش مرد....
  • کروکدیل بانو
  • ۰
  • ۰

+یه بخشی از امتحان فردام مربوط به ساختار های شیمیایی بو ها و مزه هاس....و همینه که من نشستم دارم فرمول بوی نعنا و زباله و زنجبیل و حتی بوی گ.. راسو رو حفظ میکنم -_-

+بخش دردناک ماجرا اونجاس که تو مدرسه هر وقت کم می آوردی از خودت میپرسیدی کی تموم میشه؟یه ندایی از اون ته می اومد که فلان روز و خب آدم فکر میکرد بالاخره یه روز درست میشد...

ولی الان هر بار که می آم بپرسم پس که راحت میشم یه صدا از اون پشت یوها ها ها میخنده و انگشتشو نشون میده که تا تو قبر داستان همینه...



+اسفند پارسال برای نود و پنج برنامه ریزی کردم.یه سری هاش شد و یک سری هاش تا چند وقت دیگه میشه،یه سری هاشم خب نشد...

و بزارید شریکتون کنم با اخیر ترین دستاورد این روزهام:یه پالتوی خوشگل از پول خودم!

ینی با یه تیر دو نشون؛خلاص شدن از شر بیست و دو کیلو چربی و این کوچیکترین لباسیه کهکو ده سال اخیر خریدم ، یه حقوق فکستنی که خرج خودمو دراره...

خدایا...مرسی که حواست هست...

  • کروکدیل بانو
  • ۰
  • ۰

سی و یک

خب در شان دانشجوی مملکت نیست که بیاد غر هم اتاقی هاشو بزنه...یعنی فک کنم سن بیست و دو سالگی وقتیه که باید ایمان بیاری به گفتگوی تمدن ها...
ولی تنها چیزی که باعث میشه هم اتاقیام هنوز بتونن حرف بزنن،اینه که دیه ی شکستن فک خیلی گرونه...

*میگه من اگه خوب درس بخونم سه ترم دیگه فارغ التحصیل میشم -_-
بعد با آهنگ آدل ای که گذاشته فریاد میزنه...
  • کروکدیل بانو
  • ۰
  • ۰

سی

روی سنگ قبر این بانو بنویسید اینقدر اسم و توالی ژن حفظ کرد تا مرد -_-

  • کروکدیل بانو