بیانیه های یک کروکودیل خوشحال

  • ۱
  • ۰

صد و بیست و شیش

چند وقت پیش داشتم فکر میکردم چقدر جدیدا احساس خوشبختی میکنم. چقدر اوضاع همه چی خوبه. چقدر همه چیز هایی که برام نگرانی درست میکردن مثل اوضاع سلامتی خانواده، اوضاع کاری و تحصیلیم، اوضاع روابط احساسیم در یه نقطه ی پایدار و به نظر آسیب ناپذیری قرار گرفتن.
خیلی روز نگذشته، اوضاع معده ی خودم افتضاحه، اوضاع سلامتی خانواده به هم ریخته، اوضاعم تو پژوهشگاه هر لحظه آسیب پذیر تر از لحظه ی قبله، اوضاع کاریمون باز متزلزله، و احساسات شرحه شرحه دارم...
خدایا، انصافا من الان بگم شکرت بهت برنمیخوره؟
  • کروکدیل بانو
  • ۰
  • ۰

صد و بیست و پنج

جکی رو یوتانایز کردم!
جکی گربه ی تو کوچمونه. بود البته! یکی از سه تا توله ی امسال. جکی یه گربه ی یه دست سیاه چشم عسلیه شیطون خوش اخلاق چند ماهه است. بود البته!
باهاش تصادف کرده بودن، مهره ی کمرش شکسته بود و نیمه ی پایینی بدنش فلج شده بود. میشد جراحیش کرد، براش پین گذاشت، رودشو جراحی کرد، ولی نهایت تا آخر عمرش فلج میموند. زورم به هزینه های جراحیش نمیرسید. هرچقدر پایین بالا کردم نمیشد. حتی اگه میرسید یا میتونستم کمک بگیرم از کسی بازم نمیشد تو خیابون ولش کرد. باید براش خونه پیدا میکردیم. کجا قرار بود بره؟ خانواده ی قرون وسطایی ما که اگه خواهر طلاییش بود شاید راه می اومدن ولی چون جکی یه دست مشکیه دیدنش بد شگونی میاره؟ کی حاضر میشه چند سال از یه گربه که باید پوشک شه و نمیتونه راه بره مراقبت کنه؟ کی هزینه ی جراحی های اعصابشو میده تا شاید بیست درصد شانس داشته باشه دوباره سالم و رو پا بشه؟
هر چقد پایین بالا کردم زورم به هزینه های درمانش نمیرسید. به سی و پنج هزار تومن یوتانایز کردنش چرا ولی. 
جکی رفت! و من در جواب تقسیم کردن غصه ام با بقیه فقط یه جمله میشنوم، بزرگ شو!
  • کروکدیل بانو
  • ۰
  • ۰
گفته میشه ویژگی اصلی علوم نظری، اینه که همیشه دو دو تا جهارتاس
تو عالم ما زیست شناس ها هم همیشه دو دوتا چهارتاست، با این فرق که یه وقتایی چیزی که دو به نظر میرسه، دو نیست، هفت عه! یه اصلا عدد نیس پرتقاله مثلا!
از قضا از بین همه ی فعالان در حوزه ی علوم نظری، ما زیست شناس ها بیشتر از همه وابسته به حرف زدنیم، و این مهارت چیزیه که ما در مسیر زیست شناس شدن گاها جون میدیم تا بهش دست پیدا کنیم. 
مدل حرف زدن ماها چند تا اصول مهم داره، سخت ترینش حرف زدن شمرده ی سریعه. سخت از این جهت که تلفظ دو کلمه ی لوله و رولر تا ده سالگی جزو کابوس های من بودن و من هنوز نمیتونم کلمه ای مثل سایتوتوکسیسیتی رو بدون جویدنش بگم. اصل دوم اینه که ما همه ی حرف هامونو باید حداکثر در بیست دقیقه بزنیم.با این شرط که تو هر دقیقه حداقل یه فکت مهم مطرح کنیم.و برای من یاد گرفتن این ماجرا بیشتر از یک سال طول کشید.
حالا این ها مهم نیست، ماجرا اینه که من چندیست درگیرم. درگیر این که خودم مذهب کامل و درستی ندارم، درگیر اینکه بک آپ خانوادگی مذهبی درستی هم ندارم. درگیر اینکه نمیخوام همه ی چیزی که میبینم، میفهمم، فکر میکنم، وام گرفته از دیدن و فهمیدن و فکر کردن پدرم باشه. دلم نمیخواد تمام ورودی هام از جهان جانب دارانه باشه.
به خاطر همه ی این ها، چند روزیه دارم سخنرانی گوش میدم، ولی باور بفرمایید این کار کوه کندنه!مثلا من امروز یک ساعتی به یک سخنرانی گوش دادم، و بدون اغماض، اون مرد تو این یک ساعت کمتر از هزار کلمه حرف زد! و هزار کلمه هدر داد تا بگه شرایط زندگی زمان پیغمبر با الان متفاوت بوده!
متاسفانه در توانم نبود آخرش ببینم قراره چه نتیجه ای از این نکته ی بدیع بگیره :|

+میپرسه ارائه ی امروزت درباره ی چیه؟ میگم یه دارو به سیاهرگ دمی موش میزنه تومور سرطانیش از بین میره، میگه خب به چه دردی میخوره ما که دم نداریم 
:)))))))
  • کروکدیل بانو
  • ۱
  • ۰

Philosodile

میخوام یه تئوری ارائه بدم که هرچقدر خرید کردن حضوری حال آدمو در لحظه خوب میکنه، خرید اینترنتی فزاینده ی حال بده...
(روی تخت گلوله شده و پتو را روی سرش میکشد)
  • کروکدیل بانو
  • ۰
  • ۰
ببین قند عسلم، درسته من امروز صبح آخرین کتاب های کتابخونه رو (کتاب های پدرم رو در واقع) درآوردم و کتاب های خودمو جایگزین کردم، ولی یادت باشه تو اگه روزی همچین کاری با کتاب هام ( و کتاب های پدرت _امیدوارم_) بکنی، احتمالا دستت بعد از اون درصد زیادی کاراییش رو از دست میده.
  • کروکدیل بانو
  • ۱
  • ۱

صد و نوزده

_آدم عاقل از یه سوراخ دوبار؟

+ :-"

  • کروکدیل بانو
  • ۰
  • ۰

صد و هجده

دیروز تو قطار مترو، دخترک جلوی من وایستاده بود، قدش شاید تا سر شونه ی من بود، سنش به زور ۱۵ سال.پشتش به من بود و داشت با دوستش حرف میزد...دوستش پرسید کبودی گوشه ی لپش برای چیه؟ گفت از دخل خودش، دو هزار تومن برداشته و برای خودش رانی خریده و مادرش فهمیده و کتکش زده...با اینکه دقت کردم ببینم چی میفروشه یادم نمیاد بسته های تو دستش دستمال بود یا آدامس یا جوراب...خنده ی بعد این جمله اش رو ولی واضح یادمه: می ارزید

من اما، دیروز روبروی سین نشسته بودم...لیوان ۱۷ هزار تومنی لاته مو مزه کرده بودم و نصف بیشترشو رو میز جا گذاشته بودم...اون آروغ روشنفکری زده بود و من بی گوش دادن به حرفاش مدام به این فکر کرده بودم که اینکه حرف آ رو بعد ر هاش تلفظ نمیکنه چقد رو مخه...
احساس میکنم هیچی تو این روز هام ندارم که تهش دستمو بکشم رو جای زخمش، بتونم مست بخندم و بگم می ارزید
  • کروکدیل بانو
  • ۰
  • ۰

فیلم نامه

آب که نه، ولی اگه سریال ندیده  و نیم دیده دستتونه بزارین زمین و این سریال رو ببینید. البته نه به خاطر بازی های عالی، نما های فوق العاده ی دوربین، و موسیقی به نسبت خوبش... به خاطر داستان عالی ای که داره. داستان بدیعی که طرح اصلیش از رمانی به همون اسم میاد و رمانی که درصدی از طرح اصلیش از ما میاد!

سرگذشت ندیمه رو نه حتی به خاطر داستان عجیبش، به خاطر دیدن خودمون ببینیم... اول شروع تحولات اینکه یه زن برای خرید دارو به اجازه ی شوهرش محتاجه برای کارکتر ها خنده داره، ما نه به این شکل، ولی سال هاست تو این اجازه نامه ی کوفتی گیر کردیم. حضور زن ها که به بهانه ی تکریمشون محدود میشه، وصل کردن هر چیزی که دولت مردا میخوان به یه داستان دینی و تفسیر های جهت دار، فشار آوردن رو گروه های مختلف جامعه که افراد داخل خود گروه ها علیه هم بشن، چقدر شکل زندگی اجتماعی آدم ها با اون چیزی که به عنوان "خود" تو سرشون میشناسن متفاوته،  حتی شعار چندش آور عوضش امنیت دارید!
هرچقدر هم که بکوبنش که آی سریال ضد حکومت های اسلامی و ضد ایرانی و ضد نظام پاک جمهوری اسلامیه، من یه دختر بیست و چهار ساله وسط ایران بخش هایی از گیلیاد رو به چشم میبینم.
نمیدونم، ولی من مدام به این فکر میکردم که چقد شبیه گیلیاد هستیم، اگه رهبرانمون تفکر اندکی تندرو تر داشتن چقدر تر شبیه گیلیاد میشدیم.

پ.ن: پیشنهاد سریال کم قسمت برای من دارید؟

  • کروکدیل بانو
  • ۱
  • ۰

صد و پونزده

حس میکنم اگه یه روز از این مملکت برم، یا اگه این مملکت چیزی نباشه که امروز هست،شب تاسوعا تنها چیزیه که براش میمیرم از دلتنگی...

+اگه حس کردید خدا به حرمت آبروی امامش نگاهتون کرد میشه من و خانوادمو یادتون بیفته که سخت محتاجشیم؟
  • کروکدیل بانو
  • ۰
  • ۰
آقای خدا، سلام.
حال شما خوب است؟
نمیدانم شما ما را به خاطر می آورید یا نه، ولی ما سخت دلتنگ شماییم.
بگذارید به رسم ادب خود را معرفی کنم. پری هستم.در حال حاضر هیچ کاره ام. هر چند در سال های بعد قرار است یک کاره ی مفیدی شوم. دختری سخت دوستدار نقاشی،نوازندگی،نوشتندگی و آدم ها، احتمالا شبیه به شما. دو هزار سال پس از تولد پیامبر محبوبتان به دنیا آمده ام (میگویند پسرتان است و به همین سبب برایش پارتی بازی کرده اید، هر چند کنکاش در روابط خصوصی شما دور از ادب است و فی الحال به ما چه مربوط است) در جایی نزدیکی های محل تولد پسرتان.جایی که امروز بهش میگوییم خاورمیانه، سرزمینی که احتمالا شما در ابتدای امر ساخته اید ولی سپس آن را فراموش کرده اید...
آقای خدا، من این نامه را برایتان مینویسم تا سرزمینمان را به یادتان بیندازم..‌.ما میدانیم شما سرزمین زیاد دارید، آدم هم زیاد دارید و سرتان شلوغ است، و در واقع برای یک دختر بچه ی غرغرو با دماغ آویزان در یک سرزمین از یاد رفته احتمالا وقت ندارید...ولی آقای خدا، ما اینجا هنوز شما را فراموش نکرده ایم و شما را خیلی دوست داریم.آقای خدا در گوشی میگویم بهتر است هرچه سریعتر یک سری به ما بزنید، اینجا کسانی هستند که خودشان را دوست شما معرفی میکنند و دارند از آبرو و اعتبار شما مایه میگذارند.میدانیم شما اعتبار و آبرو خیلی دارید و نگران هدر رفتنش نیستید،ولی این یاغی ها بی حساب خرج میکنند.باور بفرمایید ما مردم خوب و مهمان نوازی هستیم که جز شما امید و اعتباری نداریم.
آقای خدا یک کار دیگر هم داشتم. نمیدانم خاطرتان هست یا نه، ولی آقای خدا شما در سراسر کهکشانتان برای من برای من یک مرد بیشتر خلق نکرده اید.نه برادری،نه شوهری (این بی عرضه را اگر هم خلقش کرده اید، گم شده. و ظاهرا پیدا شدنش از اختیار خودش و من خارج است. بی زحمت خودتان پیدایش کنید.) ببخشید، داشتم میگفتم.از تمام مرد هایی که در کهکشان هست من فقط یکی دارم (اگر بهتان برنمیخورد شما حساب نیستید) و آن پدرم است.
آقای خدا من از شما گله دارم، به نظرم بازی کردن با سرنوشت یگانه مرد زندگی یک دختربچه ی غرغروی دماغو خیلی منصقانه نیست. آقای خدا به نظرم وقتش است شخصا وارد عمل شده و به سلول های زبان نفهمش حالی کنید حق ندارند دوباره بیدار شوند.که حق ندارند از جایشان تکان بخورند، لطفا برایشان توضیح بدهید که اینجا کسی منتظرشان نیست و بهتر است به درک بروند.
دم شما گرم آقای خدا. باور بفرمایید اگر بی نهایت خسته و بی نهایت غمگین نبودم مزاحم شما نمیشدم.
پ.ن:میدانم در انتهای چنین نامه ای این درخواست مودبانه نیست، ولی آقای خدا از بد حادثه ما چهار کلاس سواد داریم، یعنی زیاد نیست ولی اینقدر داریم که وظیفه ی خطیر خوانش آزمایش ها و ترجمه ی حرف دکتر ها به "زبان آدمیزاد" بر عهده ی ماست. آقای خدا شما یادتان رفته قوه ی دروغ گویی را در ما قرار دهید، و ما هرچقد هم با دست هایمان بازی کنیم و بال بال بزنیم نمیتوانیم حرف های زشت را زیبا به زبان آدمیزاد برگردانیم. لطفا کمی دروغ گویی،فقط کمی، برای شاد کردن دل اطرافیانمان برای ما به همین آدرس بفرستید. 
در نهایت بی ادبی آقای خدا،شنل سوپرمن ما سوراخ و مستحلک شده است لطفا اگر زورتان به این سلول های احمق نرسید و قرار شد خودمان با آنها بجنگیم، برایم یک شنل نو بفرستید.
  • کروکدیل بانو