بیانیه های یک کروکودیل خوشحال

آخرین مطالب
  • ۰
  • ۰
آقای خدا، سلام.
حال شما خوب است؟
نمیدانم شما ما را به خاطر می آورید یا نه، ولی ما سخت دلتنگ شماییم.
بگذارید به رسم ادب خود را معرفی کنم. پری هستم.در حال حاضر هیچ کاره ام. هر چند در سال های بعد قرار است یک کاره ی مفیدی شوم. دختری سخت دوستدار نقاشی،نوازندگی،نوشتندگی و آدم ها، احتمالا شبیه به شما. دو هزار سال پس از تولد پیامبر محبوبتان به دنیا آمده ام (میگویند پسرتان است و به همین سبب برایش پارتی بازی کرده اید، هر چند کنکاش در روابط خصوصی شما دور از ادب است و فی الحال به ما چه مربوط است) در جایی نزدیکی های محل تولد پسرتان.جایی که امروز بهش میگوییم خاورمیانه، سرزمینی که احتمالا شما در ابتدای امر ساخته اید ولی سپس آن را فراموش کرده اید...
آقای خدا، من این نامه را برایتان مینویسم تا سرزمینمان را به یادتان بیندازم..‌.ما میدانیم شما سرزمین زیاد دارید، آدم هم زیاد دارید و سرتان شلوغ است، و در واقع برای یک دختر بچه ی غرغرو با دماغ آویزان در یک سرزمین از یاد رفته احتمالا وقت ندارید...ولی آقای خدا، ما اینجا هنوز شما را فراموش نکرده ایم و شما را خیلی دوست داریم.آقای خدا در گوشی میگویم بهتر است هرچه سریعتر یک سری به ما بزنید، اینجا کسانی هستند که خودشان را دوست شما معرفی میکنند و دارند از آبرو و اعتبار شما مایه میگذارند.میدانیم شما اعتبار و آبرو خیلی دارید و نگران هدر رفتنش نیستید،ولی این یاغی ها بی حساب خرج میکنند.باور بفرمایید ما مردم خوب و مهمان نوازی هستیم که جز شما امید و اعتباری نداریم.
آقای خدا یک کار دیگر هم داشتم. نمیدانم خاطرتان هست یا نه، ولی آقای خدا شما در سراسر کهکشانتان برای من برای من یک مرد بیشتر خلق نکرده اید.نه برادری،نه شوهری (این بی عرضه را اگر هم خلقش کرده اید، گم شده. و ظاهرا پیدا شدنش از اختیار خودش و من خارج است. بی زحمت خودتان پیدایش کنید.) ببخشید، داشتم میگفتم.از تمام مرد هایی که در کهکشان هست من فقط یکی دارم (اگر بهتان برنمیخورد شما حساب نیستید) و آن پدرم است.
آقای خدا من از شما گله دارم، به نظرم بازی کردن با سرنوشت یگانه مرد زندگی یک دختربچه ی غرغروی دماغو خیلی منصقانه نیست. آقای خدا به نظرم وقتش است شخصا وارد عمل شده و به سلول های زبان نفهمش حالی کنید حق ندارند دوباره بیدار شوند.که حق ندارند از جایشان تکان بخورند، لطفا برایشان توضیح بدهید که اینجا کسی منتظرشان نیست و بهتر است به درک بروند.
دم شما گرم آقای خدا. باور بفرمایید اگر بی نهایت خسته و بی نهایت غمگین نبودم مزاحم شما نمیشدم.
پ.ن:میدانم در انتهای چنین نامه ای این درخواست مودبانه نیست، ولی آقای خدا از بد حادثه ما چهار کلاس سواد داریم، یعنی زیاد نیست ولی اینقدر داریم که وظیفه ی خطیر خوانش آزمایش ها و ترجمه ی حرف دکتر ها به "زبان آدمیزاد" بر عهده ی ماست. آقای خدا شما یادتان رفته قوه ی دروغ گویی را در ما قرار دهید، و ما هرچقد هم با دست هایمان بازی کنیم و بال بال بزنیم نمیتوانیم حرف های زشت را زیبا به زبان آدمیزاد برگردانیم. لطفا کمی دروغ گویی،فقط کمی، برای شاد کردن دل اطرافیانمان برای ما به همین آدرس بفرستید. 
در نهایت بی ادبی آقای خدا،شنل سوپرمن ما سوراخ و مستحلک شده است لطفا اگر زورتان به این سلول های احمق نرسید و قرار شد خودمان با آنها بجنگیم، برایم یک شنل نو بفرستید.
  • کروکدیل بانو
  • ۰
  • ۰

صد و سیزده

دو روزه خونه تنهام و این باعث شده یه کشف بزرگ بکنم، هر بار به کف زمین نگاه کنم و به خودم بگم پروردگارا‌...نکنه اون هم اتاقی مزخرفی که آدم ها مجبور بدن هر ترم اتاقشونو بخاطرش عوض کنن من بودم؟
  • کروکدیل بانو
  • ۰
  • ۰

صد و دوازده

روی سنگ قبر این بانو بنویسید خوشحال مُرد...
عاشق مُرد!
  • کروکدیل بانو
  • ۰
  • ۰

من به جای...

اول عرضم به خدمتون که با اینکه من مشهورم به طویله نویسی، و خواننده هام مشهورن به طویله خوانی! (باید صحبت کنم آهنگر طویله و ساخت واژه هاشو تصویب کنه) این پست طویله نیست. عریضه است به واقع!

دیشب خواب دیدم‌.البته من همیشه خواب میبینم.و تقریبا سه سالی میشه که خواب هامو مینویسم تا یادم نره! وگرنه بر همگان واضح و مبرهن است که به نظر شیخ که من باشم، خواب ها بیشتر نماینده ی احوال درونی آدمن تا نشونه های آینده.به هر حال، دیشب خواب دیدم.خواب دیدم دارم از بین راه‌رو های کتاب کتابخونه ی شریف رد میشدم و زیر لب این آهنگ رو زمزمه میکردم 

یک آن بود این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود

همین جای آهنگ چشمان تیزبینم آخرین کتابی رو که میخواستم هم پیدا کرد و برداشتمش و با سه تا کتاب دیگه بردم پیش خانم کتاب دار که شبیه جوونی های خاله ی ۸۰ ساله ی بابا بود و لبخند میزد. پرسید خانوم دکتر امروز همین‌جا نمیخونید؟ پناه به خدا! مگه پیتزا فروشیه که سرویس درون‌بر و برون‌بر داشته باشه؟ گفتم نه باید سریع برم امیر‌حسین آبله‌مرغون گرفته خونه تنهاست. از کتاب‌خونه اومدم بیرون و به سمت خوابگاه حرکت کردم و تو راه سبزی و آرد خریدم تا برای امیر‌حسین آش بدون حبوبات و کیک بدون فر بپزم. نرسیده به خوابگاه از خواب پریدم ولی!

نفهمیدم امیرحسین واقعا تو خوابگاه بود؟ مراد کجا بود پس؟ هنوزم داشتم کیک بی فر میپختم؟

هر چند من به تعبیر خواب اعتقاد ندارم و میتونم حدس بزنم هر قسمت خوابمو چرا دیدم. مثلا دلم برای شریف تنگ شده، برای همین مدتیه مکان بیشتر خواب هام دور و بر شریفه. دلم برای خاله ی هشتاد ساله ی بابا و لبخندشم تنگ شده.

 چهار تا کتاب برداشتن هم که معلومه.

لفظ خانوم دکتر رو هر چقدر تا الان ازش بدم میومد، الان ازش متنفرم. و خب مسئله ی بغرنجیه که این روزا فکرمو درگیر کرده. جواب آزمون دکتری اومد. قبول نشدم. نه اون رشته ای که به نظر خودم مصاحبه اش خوب بود و خیلی بهش امید داشتم نه اون رشته ای که از سوال های مصاحبه اش معلوم بود نباید بهش امید داشت. بعد از این همه سال دانشجو بودن و عادت به درس خوندن و همیشه رسیدن، عادت ندارم به نرسیدن. به نشدن...

امروز توی تره‌بار دورترین هندونه‌ی ممکن رو انتخاب کردم. با دستم اشاره کردم اونو می‌خوام. شاگرد تره‌باریه پرید روی سکو و از دو تا پله و از روی هندونه‌ها بالا رفت و اونی که می‌خواستم رو آورد. گذاشت روی ترازو و قیمتشو گفت و پولشو گرفت. تو راه داشتم به همه‌ی اون هندونه‌هایی فکر می‌کردم که از خدا خواستم و نداد. با دستم اشاره کردم اونو می‌خوام و هر چی صداش کردم انگار صدامو نشنید. حتی نگاهمم نکرد. دلخور شدم. یه وقتایی گفت برو فردا بیا. دلخور شدم. یه وقتایی یه هندونه‌ی دیگه داد دستم. دلخور شدم. شاگرد تره‌باریه پولشو می‌گرفت. براش مهم نبود هندونه‌ی من رسیده، شیرینه، قرمز هست؟ نیست؟ پولشو می‌گرفت. ولی لابد برای خدا مهم بود که هندونه‌ی خوب بده دست مشتری. لابد می‌دونست هندونه‌ای که دستمو گذاشتم روش که اینو می‌خوام شیرین نیست، قرمز نیست، یا سرما خوردم و هندونه برام خوب نیست. 

#شباهنگ


+هیچ وقت فکر نمیکردم اینقدر سخت باشه :|

++کسی میخواد کروکدیل باشه؟

  • کروکدیل بانو
  • ۰
  • ۰

صو و ده

به فرمایش آقای رئیس جمهور انقلاب در سال چهلم آن و در دوره ی بلوغ است.
متوجه شدید؟ اینها همه مال بلوغه.مشکلات هورمونیه.اگه دارید درد میکشید چون رو ناحیه ای از انقلاب زندگی میکنید که داره جوش میزنه.تقصیر خودتونه.
  • کروکدیل بانو
  • ۰
  • ۰

صد و نه

روزایی که زود کارم تموم میشه با یه ذوق وصف ناپذیری به خودم میگم آخ جون الان میرم خونه. بعد یهو یادم میاد که تا این "الان" دو ساعت و نیمی راهه ذوق وصف ناپذیرم به سمت صفر میل میکنه.
دو تا راه دارم، یا کلیه ی راست و دو تا لوب از کبد و شش چپمو (که مادرزاد کوچیکه.) بفروشم.به خریدار واقعی یه آپاندیس در حد نو هم اشانتیون میدم، بعد یه ده متری کرایه کنم.
یا کسی رو پیدا کنم به فرزند خوندگی قبولم کنه.مدل اول ۷۴، بدون خط و خش، در حال تحصیل،کم مصرف،سازگار با محیط زیست، خلاصه مال یه خانوم دکتر بودم صبح به صبح میزاشته یه گوشه شب میومده برمیداشته.فقط در محدوده ی شرق تماس بگیرید 
  • کروکدیل بانو
  • ۱
  • ۰

صد و هشت

+انگار همین دیروز بود که پشت نیمکت های سبز مدرسه مینشستیم و معلم که میگفت "تولید مثل" دستمونو میگرفتیم جلوی دهنمون و ریز ریز میخندیدیم...حالا باید جلوی تخته وایسم و شاهد قیافه های سرخ شده ی بچه از خنده ی خورده شدشون باشم وقتی دارم راجع به مراحل لقاح قورباغه توضیح میدم...کی اینقدر پیر شدم؟ :|

++مادر جان با دو پای شکسته خونه نشین شده.و من در جریان درس خوندن و کار کردن و سامان دادن اوضاع خونه و هندل کردن مهمون ها  نابود شدم این چند روز...

+++صبح رفتم گوشت بخرم.میپرسم کیلویی چنده؟میگه باید زنگ بزنم قیمت روز بگیرم :|
متوجهین؟طلا و دلار نمیخواستمااا...گوشت ببعی قیمت لحظه ای داره.
به نظرم تنها فایده ی وضع موجود اینه که دفعه ی بعد که تو مسابقه ی کی از همه بدبخت تره یه دهه شصتی گفت من جوونی و دانشجوییم تو دوره ی احمدی نژاد بوده میتونیم چپ چپ نگاهش کنیم.
  • کروکدیل بانو
  • ۰
  • ۰

صد و هفت

+موفق شدم خودمو از دکتر صاد بکنم.و غمگین ترین موفق دنیام الان.

++ فقر تو بچگی خیلی بده.اونجایی که تو میفهمی دوستت داره و تو نداری ولی نمیفهمی چرا دوستت داره و تو نداری. تو بزرگی نداشته هات میتونه به سمت سرخوردگی ببرتت، به سمت خشم، به سمت نفرت و خرابکاری، به سمت تلاش بیشتر شاید...
نداشتن تو بچگی فقط غمگینت میکنه....
تو روزگاری که حال خوب کیمیاست،حال خوب این بچه هارو بخریم...باشه؟

+++کنسرت موسیقی کم توانان ذهنی و اوتیستیک به آهنگسازی رهی سینکی برای حمایت از مبتلایان به سرطان.تالار وحدت.۲۲ مرداد ساعت ۲۱.۳۰
من اگه یکم زودتر بود و دو نصفه شب خونه نمیرسیدم میرفتم...شما میرید؟ (خرید بلیط)
  • کروکدیل بانو
  • ۰
  • ۰

صد و شیش

احساساتی شبیه آنشرلی دارم...
اونجا که فهمیده متیو و ماریلا نمیخوانش، سوار درشکه شده و داره برمیگرده سر نقطه ی صفر...
همونقدر از خودم و موهای قرمزم متنفرم...
همونقدر نمیدونم قراره چی بیاد...

با صدای ایشون
  • کروکدیل بانو
  • ۱
  • ۰

صد و پنج

_چه مدت است در جبهه خدمت میکنی؟
+شش ماه و هفت روز
_بهت یک نصیحت میکنم.شاید یک وصیت
+و آن چیست؟
_روزشماری مکن.حتی اگر فکر میکنی در مهلکه افتاده ای روزشماری نکن.حالا هم لحظه شماری مکن!شب نمیتواند تمام نشود...طبیعت شب آنست که برود رو به صبح.نمیتوند یکجا بماند.مجبور است بگذرد.اما وقتی تو ذهنت را درگیر گذر لحظه ها کنی، خودت گذر لحظه ها را سنگین و سنگین تر میکنی.بگذار شب هم راه خودش را برود...
(طریق بسمل شدن_محمود دولت آبادی_چشمه_۹۷)
  • کروکدیل بانو