بیانیه های یک کروکودیل خوشحال

آخرین مطالب

۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «وی در منزل» ثبت شده است

  • ۱
  • ۰

هشتاد و دو

آیا امتحاناش تموم شده؟نه
آیا داره درس میخونه؟نه
آیا از همون تعداد امتحانی که داده رضایت داره؟نه
آیا کارهاش رو رواله؟نه
آیا اون چیزهایی که به دکتر صاد گفته میخونه رو خونده؟نه
آیا برگه ی بچه هارو صحیح کرده؟نه
آیا بهم ریختگی های اتاقش رو مرتب کرده؟نه

پس الان داره چیکار میکنه؟
با شعار در لحظه زندگی کن با شلوارک به حالت دمر روی شکم خوابیده رو تخت و داره عین گربه ها خودشو کس میده و ذوق میکنه از برق آفتاب،از اون ور پفک میخوره و مطمئنه یه ساعت دیگه از معده درد قراره زمینو چنگ بزنه،زیر لبی سوت میزنه و فرندز میبینه :)

  • کروکدیل بانو
  • ۰
  • ۰
در سن ۲۲ سالگی کشف کردم علاوه بر آکروفوبیا و ترس از چاقو،ترایپوفوبیا هم دارم.در حد تند شدن ضربان قلب و عصبی و بی قرار شدن :))

+آقای پدر میپرسه عروس فلانی چند سالشه میگم یکسال از من کوچیکتره.چند لحظه ای متفکرانه به یه نقطه خیره میشه و میگه میشه ۲۴ سالش؟
:| و اینگونه اس که باباها بچه هاشونو با هم قاطی میکنن :دی
  • کروکدیل بانو
  • ۱
  • ۰

هیفده

اگر با بچه تون به جرم دنبال کردن رویاهاش هفته هاست حرف نمیزنید اونوقت صفحه ی اینستاگرام و عکس های تلگرامتون عکس بچه فامیل مرده تونه، تا احتمالا تو خانوادتون کول به نظر بیاید،اوف بر شما...
اگه بچه تون به خاطر خساست های شما جنس رویاهاشو عوض کرده و شما دارین پی محتاج میگردین تا پنج تا دیگ نذری بزارید و برای فامیل های اون سر شهرتون غذا بفرستید و نشونشون بدید جیبتون هنوز پره،اوف بر شما...
  • کروکدیل بانو
  • ۱
  • ۰

هشت

یک سری آدم ها احتمالا توی زندگی شما هستند که پیش از هر کار عجیبی گوشزد میکنند که "نکن،سرت به سنگ میخوره هاااا " و خوب طبیعتا شما آدمید و  احتمالا جوان.پس میکنید.حالا یا به سنگ نمیخورید و یا میخورید.این آدم ها در این مواقع به شما لبخند میزنند و به پشتتان دست میکشند و هولتان میدهند به سمت مراحل بعدی. و خب باز سنگی و باز سر شما و باز لبخند آنها.
توی زندگی من اما،مدل دیگری از آدم ها هم هست.آن مدلش که بعد از جمله "نکن،سرت به سنگ میخوره هااااااا " یک گوشه مینشینند و زل میزنند به سرم،تا با دیدن کوچکترین آثار زخم چشم هایشان برق خوشحالی بزند و گرد شود از ذوق و دور خودشان بچرخند و با فریاد بزنند "دیدی گفتم،دیدی گفتم،من گفته بودم اینجوری میشه.من مطمین بودم اینجوری میشه.همیشه حق با منه،..." و با اینجور حرفا اینقدر انگشت در زخم سرم میکند تا تبدیل به زخم بزرگ و خطرناکی شودوهر چه زخم بزرگتر،ذوقشان هم بیشتر.آن وقت اگر احیانا من با هزار دور فرمان و ترمز دستی و جلو و عقب کردن کله ی مفلوکم را از آن سنگ نجات دهم،خب شادی شان به خطر می افتد.و اینجاست که رو ترش میکنند و خشمشان سرازیر میشود و داد و بیداد میکنند که " نه تو شکست خورده ای و نمیفهمی و اگر نخورده ای عاقبت میخوری و همین فرمان بروی خواهی مرد شک نکن که حق با من بود... "

نامبرده چند روزیست با من حرف نمیزند.چون من هنوز در انتخاب پنج سال پیشم شکست نخورده ام   -_-
  • کروکدیل بانو
  • ۰
  • ۰
نشستم رو تخت و زل زدم به چمدون های روبرو...
مثل همه ی اول مهر های این چند سال متنفرم از رفتن...
کسی چه میدونه دوپاره کردن زندگی چقدر سخته...کسی چه میدونه هر چی فاصله ی شیفت شدن بین این دوپاره کمتر باشه دردش بیشتره...
نشستم و غصه ی روزای نبودنمو میخورم.غصه ی هم اتاقی وسواسیمو.غصه ی شام و نهار نداشته امو.حتی غصه ی حوض خالی و لجن بسته ی وسط حیاطشو....

  • کروکدیل بانو