بیانیه های یک کروکودیل خوشحال

آخرین مطالب

۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «وی در مدرسه» ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

پنحاه و هفت

دیروز سر کار پاشدم رفتم تو دفتر که یکم استراحت کنم یه چیزی بخورم.اول بگم که اتاق استراحت خانوم ها و آقاها یکی شده.الانم که تابستونه و خب به قول دوستی خرو با میل گرد بزنی نمیره سر کار ولی ما میریم!نتیجتا من تنها بودم.یکی دیگه هم اومد.آقای جوونی که من تا حالا ندیده بودمش.احتمالا برای خالی نبودن عریضه شروع کرد به حرف زدن که از یه جایی به بعد به چرت و پرت گفتن رسید.یک کاره پرسید شما فرزانگانی بودین؟میگم بعله‌‌.

با خنده میگه دختر های فرزانگانی عاقبت ندارن.یا میرن،یا میمیرن.مریم میرزا خانی نمونتونه.یا اتوبوستون چپ میکنه،یا میرین تو دره یا میرین رو مین و همچنان قاه قاه میخنده...

چپ چپ نگاه کنان بلند میشم و بی خیال چایی خوردن میشم.

امروز ولی....

واقعا انگار دختر های فرزانگانی عاقبت ندارن...

واقعا قراره اتوبوسشون چپ کنه...

واقعا قراره خانواده هاشون داغدار عزیز های دلشون بشن...


+و همچنان هزاران مرگ به سنجش...


  • کروکدیل بانو
  • ۰
  • ۰

پنجاه و یک

دیشب برای اولین بار در سراسر عمر بیست و دو ساله ام برای چیزی که میخواستم جنگیدم.برای اولین بار چشم بستم رو دلگیر شدن آدم ها و منفعت خودم رو ترجیح دادم...و خب همون دیشب شاید یکم ناراحت بودم،ولی الان حسم خیلی بهتره ^_^
  • کروکدیل بانو
  • ۰
  • ۰
شما منو تصور کنید که دیروز ساعت دوازده رو چمن های دانشگاه نشستم که دینگ دینگ گوشیم زنگ میخوره.در کمال تعجب خانوم ف پشت خطه:
-بله؟
*سلام کروکودیل جان.چطوری؟ببین تو مدرسه ای که من کار میکنم یه نفر میخوان فردا بره کاراشونو راست و ریس کنه.بعد مشخصاتشو که گفتم من گفتم همچین آدم متشخص و چیز بدونی فقط کروکدیله و بس.میای دیگه؟
-(من در حالی که حالم به هم خورده از تعارف الکی هاش و به طور هم زمان دارم به کلاس های فردام و برنامه ی سمینارام و آبدوزدک هایی که ته حساب بانکیم بند بازی می کنن فکر میکنم) اممممممممممم ..... آره میام...

نیم ساعت بعدش باز منو تصور کنید که دیگه رو چمن ها نیستم چون نیمکته خالی شده و رو اون نشستیم،که دارم به پونصد و یک نفر زنگ میزنم که برنامه های فردامو راس و ریس کنم و برم پی کار خانوم ف

و همچنان منو تصور کنید که تو مسیر ها له شدم تا برسم به شهر مورد نظر خانوم ف

در ادامه منو تصور کنید که شیش صبح بیدار شدم دیدم خانوم ف پیام داده عزیزم کنسل شد.مرسی که میل به همکاری داشتی...
اینکه من امروز به کلاس هام و برنامه هام نرسیدم یه طرف ماجراست،اینکه تا حالا پنج بار کلا تو زندگیم تو شرایط مشابه قرار گرفتم که نقش مکمل سه بارش خانوم ف بوده و مال دولارش شوهر خانوم ف یه طرف دیگه ی ماجرا...خدا در و تخته رو به هم جور کرده ظاهرن....
  • کروکدیل بانو
  • ۰
  • ۰
جایی که کار میکنم دو تا مکان استراحت داره؛یکی برای آقایون،یکی برای خانوم ها.
اتاق خانوم ها یه اتاق نسبتا بزرگ نورگیر و روشنه.روی میزش همیشه حداقل دو مدل شکلات هست،یخچال داره و یخچالش همیشه پره،همیشه هم تمیز و مرتبه.یه برد و یه تخته وایت برد رو دیوارشه که روی برد همیشه فقط یه کاغذ هست که صلوات خاصه ی اون روز رو نوشته (و من هنوز نمیدونم کی هر روز میاد و این کاغذ رو میزنه ) و روی تخته عموما این متن نوشته : دوره ی پنج شنبه،منزل زری جون،همکاران زیر تشریف میاورند: و همکاران رفتن اسمشونو نوشتن اون زیر.در مواقعی که اون متن روی تخته نیست،این متنه : هدیه ی زایمان زری جون،فلان چیزو خریدیم،سهم هر کس فلان تومن و زیرش یه شماره کارت...
اتاق آقایون یه اتاق کوچیک و تاریکه،یه جای پرت ساختمون.پنجره اش به حیاط خلوت باز میشه و تهویه اش خوب نیست و همیشه ی خدا مه دود سیگار داره.به تعداد آدم ها فلاکس چای گوشه و کنار اتاق هست.میزشون هیچ وقت جمع نمیشه.این طوری که ساعت یازده که بری روی میز هم نون و پنیر صبحونه هست،هم شیشه ی ترشی آقای قاف که بی ترشی قیمه نمیخوره و از نهار دیروز هنوز همونجاست،و هم یک عالمه کاغذ که هیچ کس نمیدونه مال کی هست!برد اتاق آقایون رو تا حالا من با نوشته ندیدم.
من اما؛متنفرم از هر محیط صرفا زنونه ای...چای ام رو سر میز کارم میخورم،ناهارم رو با خانوما،و حداقل دو بار در روز با یه بهانه ای میرم تو اتاق آقایون...
دیروز اما همشو پشت میزم بودم.چرا؟چون رو میز هر دو تا اتاق یه جعبه ی بزرگ شیرینی بود که آقای فلانی به رسم خداحافظی و شیرینی جور شدن کارهاش خریده بود.چون دیروز اولین روزی بود که به جای آقای فلانی،جای خالیش و تعریف خاطره هاش و آرزوی خوشبختی براش همه جا بود...
من میدونستم آقای فلانی قراره بره.قدمت این دونستن بیشتر هر دونستن دیگه ای در مورد آقای فلانی عه...اما شیرینی های نخورده اش از همون دیروز شده یه گلوله ی بزرگ تو گلوم.که نه پایین میره نه بالا،هر لحظه ام داره سفت تر میشه...
  • کروکدیل بانو
  • ۰
  • ۰

یازده

چند روزه که مدام و هرجا میرم یه چیز تو ذهنمه،وقتی دارم ریاضیات جادویی (بله ما اون پاتریست هایی هستیم که تو بیست و دو سالگی برای درس های دانشگاهمون اسم های جادویی گذاشتیم :)) ) میخونم،وقتی دارم لباسامو جمع میکنم،حتی اون یک ساعتی که امروز رو تخت درمانگاه افتاده بودم و داشتم سعی میکردم اگه یه تونل تاریک دیدم نرم سمت نور و هیچ چیز جز شر شر آب و تخ تخ فن تو کله ام نبود.توی کله ام هزار تا فکره ،ولی وسط اون همه فکر روزمره ی شام چی بخورم،حالا که هوا سرد شده و سویشرت سفیدش دست منه چیکار میکنه،سمینارمو چیکار کنم،چرا میزم کثیفه و امثالهم،همش از خودم میپرسم ینی خانوم دال وقتی منو میخواست به خانوم ف معرفی کنه چرا گفت این همونه که بهت گفته بودم.و چرا در گوشش پچ پچ کرد.و چرا مدل نگاه خانوم ف عوض شد... :| :?
چی میتونه گفته باشه ینی؟
  • کروکدیل بانو
  • ۱
  • ۰
بعد از دو سال رفتم اونجا...
و طبق حدسم،سوال اول هفتاد درصد از آدم های اونجا،درباره ی تو بود،آقای فلانی چطورن؟آقای فلانی کجان؟آقای فلانی تا کی هستن؟
و خب لبخند زدن و دادن خبر های تکراری کاری بود که کردم...تنها کاری که میتونستم بکنم...
و اسکار سخت ترین سوال میرسه به خانوم دال،که آخرین دقیقه سوال میکرد که چرا منتظر آقای فلانی نمیمونم و دارم با آژانس میرم -_-

ای گات عه جاب،فاینالی آی گات عه جاب ^-^
دوستش دارم
حتی اگه همکار آقای فلانی شده باشم

برام آرزوی موفقیت کنید :)
  • کروکدیل بانو