بیانیه های یک کروکودیل خوشحال

آخرین مطالب

۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «مفلوکانه های دانشجوی مملکت» ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

هشتاد و سه

در انتهای یک روز جانفرسا بعد از بازگشت از دانشگاه مبارک ساینس اند کالچر قرار گرفتیم...البته که ۴ بعد از ظهر رسیدم ولی هنوز حال رفته به من باز نگشته‌...
گفته بودن نقصی مدرک داری.پاشدم رفتم میبینم کل مدارک دبیرستانم هست،ریز نمره های کارشناسیم هست.گواهی معدل کل ام هست و ....
میگم خب الان چی نیست؟ میگه گواهی موقت فارغ التحصیلی کارشناسی.همچین چیزی چی هست اصلا؟یه کاغذ که دانشگاه مبدا باید بده به دانشگاه مقصد و بگه آقا خانوم فلانی قبلا اینجا دانشجو بوده دیگه نیست.
خب من یه پرونده دارم هزار کیلو!که میگه منِ خانوم فلانی ۱۶۰ واحد گذروندم و اینم مهرش که تموم شده.اصلا اون برگهه رو میبری موقت تا پروندت برسه.گوش نمیدن که :|
حالا این برگهه رو کی باید صادر کنه؟آقای ز تو امور فارغ التحصیلان دانشگاه مبدا...
آقای ز رو ما تازه بعد چهار سال دم فارغ التحصیلی دیدیم طبیعتا...و خب سعادتی بود که نصیبمون شد...شما فک کن تو آخرین بازه ای باشی که سازمان سنجش گفته میتونی فارغ التحصیل شی واسه اینکه ارشد ثبت نام کنی (که البته دروغ گفته) بعد یه روز میری میبینی آقای ز نیست.کجاس؟مرخصی.چرا؟مادر زنش از شهرستان اومده خونشون.دو روز بعد میری میبینی باز نیس.کجاس؟رفته نهار.حالا ساعت یازده و ربعه.وایمیستی تا دو و نیم که بیاد میاد میشینه هدفون میذاره تو گوشش :| بالاخره ساعت سه کار ها رو که مرتب کردن یه سری برگه و چنتا امضای شروع میکنه و اجازه میده باور کنید شخصیت اون میمون تنبل توی زوتوپیا خیلی هم تخیلی نیست :|| و هر سه دقیقه یکبار میگه تو این مملکت کی کارشو درست میکنه که من بکنم. این پروسه سه روز متوالی طول میکشه...
اینکه آدم بیشعور باشه عب نداره.مریضیه بالاخره.اینکه بدونه بیشعوره و بهش افتخار کنه اسفناکه
گواهی فرغت منو قرار بوده ترم پیش صادر کنه.بعد دوماه میگه سیستمی اقدام کن.و الان ۱۲ روز گذشته و تایید نکرده -_-
خلاصه اگه تا چند روز دیگه خبری ازم نبود میتونید مطمئن باشید با کمربند انتحاری رفتم هم خودمو خلاص کردم هم اونو...

این دانشگاه ساینس اند کالچر (نزدیک میدون پونکه :)) ) عمیقا جای هیجان انگیزیه ولی.آدم از پله ها اندازه ی دو طبقه میره بالا بعد از سالن رد میشه و میبینه تو طبقه ی سومه!بعد یه در کهنه ی زشت پیدا میکنه و ازش رد میشه و میبینه عه طبقه پنجم یه ساختمون دیگس.اتفاقا همه ی کارهای حل نشدنی آدم تو همین طبقه پنجمه حل میشه و اون در زشته به آدم حس اتاق جادویی هاگوارتز میده :)))
  • کروکدیل بانو
  • ۱
  • ۰

The only reason why

سال ۲۰۱۰،سوریه

احمد کلافه پشت درب اتاق زایشگاه راه میرود،نگران است.هم برای سمیه و هم برای فرزند کوچکش.زایمان بیشتر از حد معمول طول کشیده و رفت و آمد شتاب زده ی پرستاران به اتاق زایمان هر لحظه بر اضطرابش می افزاید. کسی جواب درستی به او نمیدهد.با انگشتان دست راستش ذکر میگوید که مبادا از کوره در برود و از نگرانی داد و فریاد راه بیاندازد.بالاخره پرستار مسنی از اتاق زایمان خارج میشود.موجود کوچک پیچیده در پتو را با احتیاط و مثل یک شی شکستنی در آغوش احمد میگذارد و میگوید شکر که مادر سالم است.دست های احمد از عشق پدرانه به فرزند کوچک و سبکش میلرزد.دست میبرد و پتوی نازک را از روی صورت پسر کوچکش کنار میزند.اشک چشمانش را تر کرده.غرق دیدن صورت تپل و قرمز فرزندش میشود و چیزی جز کلمات بریده بریده ی پرستار نمیشنود... سوختگی...درد...کشنده...امتحان الهی


۲.۱۳،سوریه

احمد به دیوار تکیه داده و چشمانش را روی هم فشار میدهد.دستش را مشت کرده و سعی میکند صدای ناله های "حسن" را نشنود.زیر لب جمله هایی را تکرار میکند که در این سه سال به زور آنها زنده مانده.حکمت خدا،امتحان الهی،الله العظیم و القدیر...با خود تکرار میکند و مثل همه ی این روزها ته قلبش گلایه میکند که مگر چه گناه بزرگی انجام داده که مستحق تنبیه با دیدن زجر جگر گوشه اش است.طاقتش طاق شده از دیدن هر روزه ی لباس های خونی حسن،هزینه های سرسام آور مسکن ها و شلوغی های این روز ها هم به درد هایش اضافه شده.پشت همان در و در میان فریاد های از سر درد حسن تصمیم نهایی اش را میگیرد.باید کوچ کند.با جایی آرام تر که هر لحظه نگران ورود مزدوران به خانه اش نباشد. به جایی که شاید شرایطی مهیا باشد که حسن حتی یک ذره کمتر درد بکشد.جایی که دکتر هایش هنری بیشتر از پماد مسکن و انتظار مرگ برای حسن داشته باشند.


۲۰۱۶،آلمان

حسن در بیمارستان سوانح سوختگی بستری شده،سفر موجب تشدید بیماری اش شده.در جای جای پوستش لکه های سبز و قهوه ای دیده میشود که سرپرستار میگوید عفونت مقاوم است.بیشتر ساعت های روز بیهوش است.خونریزی ها ادامه دارد و وزنش تقریبا نصف شده.کاری از دست دکتر های اینجا هم برنمی آید و همه درمانده شاهد از بین رفتن حسن هستند.

دکتر ایتالیایی الاصل عصر در لابی بیمارستان با احمد قرار میگذارد.احمد با اینگلیسی دست و پا شکسته اش چیزی از حرف های دکتر با لهجه ی افتضاحش نمیفهمد.از حرف های مترجم هم چیز زیادی دستگیرش نمیشود.

گویا دکتر میگوید فکری برای درمان حسن دارد.میگوید اسم بیماری حسن بلوزاست.میگوید درمانش را تا به حال فقط روی موش تست کرده و از آن هم جواب مطلوبی نگرفته.میگوید سطح بیماری حسن پیشرفته است.میگوید حسن با این حجم تخریب پوستی و عفونت چند روز دیگر بیشتر زنده نیست.میگوید درمانش حتی اگر پاسخ هم بدهد ایمن نیست و ممکن است بدن حسن پیوند را پس بزند.حتی اگر امروز درمان شود معلوم نیست حسن در سال ها بعد به سرطان مبتلا نشود.همه ی اینها را میگوید و در نهایت تکرار میکند که حسن در وضعیت فعلی اش چند روزی بیشتر دوام نخواهد آورد.

احمد با عصبانیت بر سر دکتر فریاد میکشد که نخواهد گذاشت فرزندش موش آزمایشگاهی عده ای خوک پست شود.از بیمارستان بیرون می آید و بی هدف در خیابان راه می افتد.حرف های دکتر در سرش تکرار میشوند.کمی بعد خودش را مقابل یک کلیسا میابد.وارد خانه ی خدا میشود.گریه اش شدت میگیرد.دکتر گفته بیماری حسن ارثی است و تقصیر سلول های خراب اوست که حسن درد میکشد.ضجه میزند و برای اولین بار در این ۶ سال طلبکارانه از خدا میپرسد که چرا؟مگر حسن کوچک او چه گناهی دارد؟دست پدر روحانی را روی شانه اش حس میکند.پدر شروع به موعظه میکند و حکایتی از انجیل برای احمد تعریف میکند.و در آخر به احمد اطمینان میدهد که خداوند هیچ چیز را در مسیر بندگانش قرار نمیدهد مگر در آن صلاحی باشد.

احمد به بیمارستان برمیگردد و پیش پزشک میرود.میگوید میخواهد رضایت نامه را امضا کند.حرف های اطمینان بخش و لبخند پهن روی صورت دکتر چیزی از آشوب درونش نمیکاهد.رضایت نامه ها را امضا میکند تا پسرش اولین نفر در دنیا باشد که پیوند پوست اصلاح ژنی شده دریافت میکند.


۲۰۱۷.آلمان

حسن که روزی لباس پوشیدن برایش غیر ممکن بود حالا مدرسه میرود،فوتبال بازی میکند و طرفدار پر و پا قرص رونالدوست.

این روزها احمد هر بار که به لبخند حسن نگاه میکند بیشتر از پیش به حکمت خدا ایمان می آورد.


داستان بالا بر اساس یه ماجرای واقعی عه.

حسن اولین و تنها بیمار ای بی (پروانه ای) عالمه که بیماریش با ژن درمانی درمان شده.

شاید یه کم احساسی به نظر برسه ولی من فکر میکنم آقای دکتر ایتالیایی زندگیش یه دلیل بیشتر نداشته.اینکه امروز حسن لبخند بزنه

------------------------------------

تو مطب دکتر نشستیم.بهش شکلات تعارف میکنیم.با خجالت برمیداره و میگه بازم به شما.مثل همه ی مامان های ایرانی تا روی گشاده میبینه شروع میکنه به گله کردن.از ناراحتیش به خاطر بی حوصلگی خانوم منشی میگه،از شرمندگیش بابت هزینه ی بالای داروهاش و حقوق پایین شوهر کارگرش.از اینکه بی اختیاری ادرار خونه ی عروسش کار دستش داده و مردن براش بهتر بوده تا تحمل اخم و تخم عروسش.اینکه چقد شرمنده ی خداس که نمیتونه با یه وضو و طهارت ۸ رکعت نمازشو بخونه.اشک گوشه ی چشمشو پاک میکنه و میگه چقد خوشحاله که دکتر ر برگشته ایران،میگه دکتر ر سید عه و برگشتنش حتمن نتیجه ی توسل و دعاهای خودش به امام حسین بوده.

چشماش برق میزنه وقتی میگیم دکتر ر احتمال میده مریضیش خوب شه.

یجوری بهمون نگاه میکنه انگار فرشته ی نجاتشیم.

ما؟ما لال شده بودیم.ته زورمونو زدیم تا لبخند بزنیم بهش و مطمئنش کنیم که همه چی درست میشه.پیش خودمون مطمئن بودیم ولی که نه ما و نه دکتر ر مطمئن نیستیم سواد کافی برای درمانشو داشته باشیم.

-------------------------------------------

عین گربه راه افتادم پشت سر دکتر صاد تا بریم تو اتاقش.سر خیابون اون خانوم چادریه مثل هر روز میپرسه دوس دارید به بیمارای سرطانی کمک کنید؟ دست دکتر میره سمت جیبش.به خانوم لبخند میزنم و یهو میگه اها شما همونید که یه جور دیگه کمک میکنید.میخندم و برای دکتر تعریف میکنم که هر روز در جواب این خانومه میگم ما در بخش درمان کمک میکنیم.

چشمام برق میزنه،میدونم که میدونه چی میگم.

---------------------------------------------------

من این مرد رو واقعا دوست دارم.مدل و طرز تفکرش رو.موندن کنارش یه چالش عظیم بود.همین که من شلوغ شلخته ام و ایشون به شدت منظم،من پر سر و صدا و پر انرژی ام اون موقر و آروم،من بچه ام و اون به شدن بالغ و عاقل،همه ی اینها میتونه دلیل هایی باشه که متنفر باشه از من و نخواد منو.ولی پا به پای من و حتی جلوتر از من دویید واسه درست کردن کارهام و من واقعا شرمنده ام و بلد نیستم ازش تشکر کنم.

---------------------------------------------------

اگه یه دلیل،فقط یه دلیل برای زنده موندن داشته باشم،اینه که یه روز اون کاری رو که باید،انجام بدم.اینه که یه روز برسه که دنیا رو حتی شده یه قدم،حتی برای یک نفر جای راحت تری برای زندگی بکنم.که اگه نکنم،اگه وا بدم، مدیونم به اون آدم.مطمئنم اینو...که خدا پازل زندگی آدم ها رو اینجوری چیده.آقای دکتر ایتالیایی رو یه تیکه از پازل زندگی حسن کرده که تو آلمان کامل شه...

کسی چه میدونه من قراره کجا،پازل زندگی کی رو کامل کنم

  • کروکدیل بانو
  • ۱
  • ۰

هفتاد و چهار

میفرماد توان شما به اندازه ی امکانات شما نیست به اندازه ی اتصالات شما به خداست

میشه واسه من و اتصالاتم دعا کنید؟

که پروردگار حتی یه لحظه از یادش نره نگه داشتن نخ های من که اگه یادش بره من عه عروسک خیمه شب بازیش ولو میشم رو صحنه ی زندگیم

  • کروکدیل بانو
  • ۰
  • ۰

هفتاد و دو

دکتر صاد دیروز اومده میگه این فایله که الان برات میفرستم یه مقاله مال یه گروه خفنه.بخون برو کارهاشونو ببین 
و بزارید اعضای اون گروه خفن رو باهاتون شیر کنم:
چِنگ ژانگ،چانگ جونگ،جیانگ ژونگ و خی ژانگ
:|||||||||
شرط میبندم الان تو شرایط انتخاب دانشجو واسه پوزیشن های آزمایشگاه دکتر ژانگ،نوشته باشه فامیلیتون باید حداقل سه تا حروف اسم من رو داشته باشه.خوش قافیه باشیم قشنگه :))
  • کروکدیل بانو
  • ۰
  • ۰

هفتاد

من عاشق خصوصیت های منحصر به فرد آدم هام.خصوصیت هایی که وقتی یه نفر ازت میپرسه ایکس کیه/چطوریه بتونی با قید کردن اونها ایکس را به فرد پرسنده بشناسونی.
و این خصوصیات ریز رو در اولین برخورد پیدا میکنم و به عنوان صفت شناساگر ته کله ام نگه میدارم.مثلا جیم یه لهجه ی قشنگ داره،الف رگ های دستش خیلی قَدَرن،میم مژه های خیلی بلندی داره،دکتر ر شین هاشو یه جور نازی میزنه،دکتر صاد موقع ی حرف زدن از نصف دهنش استفاده میکنه( و خب من اول فک کردم ممکنه دچار سکته یا عارضه ی عصبی شده باشه و با علم به اینکه فقط ۲۸ سالشه دلگیر شدم.ولی وقتی دیدم کامل میخنده خوشحال شدم )
و خب همیشه دوس داشتم بدونم آدم ها با چی میشناسنم.حس میکردم اگه قراره یه صفت فیزیکی باشه احتمالا اضافه وزنمه و اگه رفتاری باشه تند حرف زدن یا با دست و چهره حرف زدنم میتونه گزینه ی خوبی باشه.
ولی امروز فهمیدم hallmark عه شناسایی من برای دکتر صاد پرانرژی بودن و وول خوردنه! :))))
  • کروکدیل بانو
  • ۰
  • ۰

امروز در خنده دار ترین جلسه ی عالم شرکت کردم.جلسه ی دکتر صاد،دکتر میم و من! (قرار بود ۱۲ تا دانشجوی دیگه هم باشن که البته به فن پیچش روی اورده بودن).و دکتر صاد دو ساعت و نیم به من درس داد چیز هایی رو که بلد نبودم.چون به نظرش حالا که وقت گذاشتم و اومدم باید بهم احترام بزاره.

اون مرد محترم ترین آدم اون دانشگاهه و من عاشقشم...میره که استاد راهنمامون شه ^_^


+تحقیقات میدانیم نشون میده آدم ها تو حوزه ی تحصیلی ما دو دسته ان.اونایی که زیر بیست و پنج سالگی ازدواج میکنن؛اونایی که هیچ وقت ازدواج نمیکنن...

اینه که الان دور ما پره از استاد های مرد زیر سی سال بچه دار و استاد های خانوم بالای چهل سال مجرد

  • کروکدیل بانو
  • ۰
  • ۰

پنجاه و شش

اولین باره تو زندگی بیست و دو سالم که میفهمم عید قربان ینی چی...اولین باره که میفهمم ابراهیم بودن چقدر سخت و عجیبه...

من اگه جای ابراهیم بودم،اگه قرار بود قربانی بدم،جای پسر به کوه بردن خودمو قربانی میکردم...من شرافت دل بریدن ندارم پس عید من نیست...اگه عیده براتون،عیدتون مبارک...



مرگ به سازمان سنجش....مرگ...هزاران بار...جوابامونو بده بریم دیگه...

  • کروکدیل بانو
  • ۰
  • ۰

پنجاه و سه

آیا شما هم عین عموم مردم فکر میکنید که برای نقد یه اثر باید بهش احاطه کامل داشته باشین؟
خب باید بگم شما اشتباه میکنید :)))
چون نه تنها ما یه منتقد سینما داریم که فیلم هارو نقد میکنه بدون دیدنشون و معتقده این کارو میکنه چون ... شو داره (ظاهرا قراره از همه ی داشته هامون پرده برداریم)
و یک مسئول اداره ارشاد داریم که فیلم هارو ندیده رد یا تایید صلاحیت اکران میکنه(خیلی نا محسوس به پنجاه کیلو آلبالو و ارادتمند تینا،نازنین،فلان اشاره میکنم )
بلکه دانشجوی نا شریفی هم داریم که برای کتاب نخونده نقد مینویسه!
البته که هدف وسیله رو توجیه میکنه و همین نا‌شریف بی‌چاره شبی دست به این جنایت زده که فرداش ۹ واحد امتحان داشته و شرحه شرحه ی احساسی بوده و بخشی از خانوادش رو تخت بیمارستان بودن و کلا دنیا و داشته هاش به طرفینش هم نبودن...
الان هم که اومده اعتراف کنه برای این نیست که از اون ۹ واحد یه ۷.۵ یه ۱۴ و یه ۱۶ گرفته و خرش تقریبا از پل گذشته و آرامش خیال گرفته؛برای اینه که بالاخره حوصلش گرفته و شروع کرده خونده اون کتاب طفلک رو!و نه تنها به عمق شعر هایی که به عنوان نقد نوشته پی برده،بلکه به عمق شعر های استاد که نقدشو نقد میکرد هم پی برده! و اینگونس که نه تنها الان عذاب وجدان نداره،بلکه حرص عذاب وجدان همون شبشم دره میخوره...
  • کروکدیل بانو