بیانیه های یک کروکودیل خوشحال

آخرین مطالب

۲۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خل و چلی که من باشم» ثبت شده است

  • ۰
  • ۰
آقای نصاب اومده.وسط کارش یه نگاه به من و کتاب های ولوی وسط اتاقم کرده و در اومده که عمویی میشه بیای سر این میله رو بگیری :|
عمویی وسط کار برگشت گفت منم یه دختر دارم هم سن و سال خودت.دهمه
و من همینطوری که سیامک انصاری وار پی یه دوربین میگشتم که زل بزنم توش عمویی رو روشن کردم که ضمن آرزوی پیروزی و بهروزی برای دخترشون،من یه ۷،۸ سالی پیر تر از چیزی ام که حدس میزنی.
بنده خدا متحیر شد و زان پس سرکار خانوم صدامون کرد :)

+همین چند روز پیش بود که تو غذا خوری کلینیک باز گیر یه خانومه افتادم و سوال اولش این بود که آخی شمام برا ناباروری اقدام کردی؟
بعد که وارد بحث رنده کننده ی همیشگی شدیم که نخیر ما دانشجو ایم.خیر پزشک نیستیم.نه اینا رو نمیدونیم.نه دکتر هارو نمیشناسیم.نه اخه رشتمون چیز دیگس و امثالهم،به عنوان سوال آخر پرسید چند سالتونه (احتمالا نظرش این بوده که سر پیری و معرکه گیری؟پاشید برید سر زندگیتون) و بعد از شنیدن ۲۳ با یه جمله ناک اوتمون کرد و بعد ظرف غذاشو برداشت و پا شد رفت: واااا خیلی بیشتر میخوره 
:| :))))))

  • کروکدیل بانو
  • ۱
  • ۰

در پایین یه لیست میبینید که باید به سوال هاش جواب بدید.اگه امتیاز کامل بگیرید میتونید زندگی یالغوز طور خود را رها نمونده و وارد مرحله ی بعد که گشتن پی یک شوهر مناسبه بشید:


1-با دوست صمیمیتون برید سفر!

نرفتیم هنوز...هم خودم وقت و انرژی و حال و ذوق و اینهای ماجرا رو ندارم هم دوست هام.تنبل هم خودتونید :))


2-آشپزی یاد بگیرید.

بلدیم.هفته ی پیش یه قیمه برای مهمونا پختیم هنوز آماری از در اومدن انگشت های خوردا شدشون در دست نیست


3-استقلال مالی پیدا کنید.

ماهی یک ملیون و پنجاه بسه یا بیشتر استقلال بیابم؟

البته لازم به ذکره وضع زندگانیم کوچکترین تفاوتی با پارسال که ماهی ۲۰۰ تومن از بابام میگرفتم و از ۶ جهت شرحه شرحه میشدم که تا ته ماه با همون بزی ام نکرده -_-


4-با بزرگترین ترس خود مواجه شوید.

مدتیه متوجه شدیم علی رغم ادعاهامون به شدت وابسته به آدم ها و مکان ها و داشته هاییم.

یکی از شدید ترین از دست دادن ممکن رو چند ماه پیش تجربه کردم،معده ام خونریزی کرد،سه روز تو تخت افتادم و دو ماهی افسرده شدم.ولی شواهد و قرائن میگه الان نه تنها زنده ام،نه تنها سر پام،بلکه حتی خوشحال ام.قبوله این؟


5-تنها زندگی کنید.

چهار سالی زندگی خوابگاهی داشتم.کم بودن روز هایی که تنهای تنها باشم ولی با توجه به سطح روابطم با هم اتاقی هام فک کنم قبوله

6-یکی از اهداف خود را به سرانجام برسانید.

نیم ساعت قبل از سال تحویل یه لیست ۱۵ تایی نوشتم از اهدافم برای ۹۶.هفتاشون به سر انجام رسیدن.

مثلا اونجایی که میخواستم و اونجوری که میخواستم و با رتبه ای که میخواستم دانشجوی ارشد شدم.

معدل لیسانسمو تونستم تو سال آخر یه تکونی بدم


7-شناخت علایق شخصی. مثلا نوشیدنی مورد علاقه

نوشیدنی مورد علاقه:لاته (فندق) کافه لمیز ولیعصر

غذا: ماستای کافه نفس،خورشت کرفس های مامانم،هر کوفتی که خیلی پنیر پیتزا داشته باشه

هله هوله ی مورد علاقه: سیب زمینی با پنیر اژدر زاپاتا.شعبه ی سید خندان ترجیحا :))

ورزش مورد علاقه:اون دوره ای که تی آر ایکس رفتم واقعا دوستش داشتم

لباس مورد علاقه:مانتو های شل سرمه ای،سویشرت های شل جلو بسته،کتونی های اسکیچر

بسه یا بیشتر بگم؟ :))))


8-پیشقدم شوید.

چوگونه؟

به طور کلی اصلن شخصیت رهبری ندارم و بیشتر پیرو ام


9-خود را به چالش بکشید.

موندن کنار دکتر صاد بزرگترین چالش این روزها و سه سال اینده ی منه.یه بار میام مبسوط میگم چگونه خودمو گیر انداختم.


10-با ماشین به یک مسافرت طولانی بروید.

تنهایی؟ماشین نداریم که :)))) گواهینامم نداریم

یکی از اهدافم سفر با ماشین از خونم تو سوییس به آلمانه‌.طولانی نیست ولی سفر با ماشین که هست :)


11-یک رستوران شیک را به تنهایی تجربه کنید.

رستوران شیک؟؟؟ناهار امروزمو که یه بسته پفک بود ساعت پنج تو مترو خوردم.رستوران شیییک؟؟


12-محل اقامت خود را تغییر دهید.

اگه چهل ملیون تومن بهم کمک کنید میتونم یه اتاق ۵۰ متری کنار دانشگاهم رهن کنم و هر روز همه ی خطوط مترو رو گز نکنم.بدم شماره کارتو؟


13-رانندگی با دنده را بیاموزید.

از ۱۸ سالگی هر سال تابستون یه چیزی شده که نشده یاد بگیریم.ا


14-یک سریال جدید پیدا کنید و کل آخر هفته خود را با دیدن آن بگذرانید.

چند وقت پیش تو سه روز ۱۳ دلیل... دیدم.

و آخرش به این نتیجه رسیدم که نصف دلیل های هانا برای مردن و دارم پس اجازه دارم نصفش خودکشی کنم.

گزینه ها اینا بود:رگ دو دستم رو با تیغ ببرم و بدون استفاده از وان خودمو بکشم،رگ یه دستمو بزنم و دراز بکشم تو وان تا بمیرم.بدون زدن رگ برم تو وان دراز بکشم تا بمیرم.

خب من انتخابم گزینه ی سوم بود ولی وان نداشتیم که :|

فلذا دو ساعت رفتیم کف حموم نشستیم و حس کردیم وانه.

و بلدش واقعا حس بهتری داشتم.اصلا همونجا بود که راضی و سرپا شدم.

الان زندگیم به دو بخش تقسیم شده:قبل از اقدام به حموم بدون وان و بدون تیغ و با دوش و بعدش

جا داره اضافه کنم آب هست ولی کم است


15-به وزن ایده آل برسید.

به کسی نگید ولی من مرداد ۹۵ صد و دو کیلو بودم.

از اون حجم اضافه وزن الان ۶ کیلوش باقی مونده که تا عید میره ^_^


16-تجربه کار دست ساز داشته باشید.

پرتره کشیدن کار دست ساز حساب میشه؟ساز زدن چی؟

اگه قبوله که اینم تیک میخوره


17-طلوع خورشید را ببینید.

به قصد طلوع که نه.ولی اصولا وسطم که خورشید جان طلوع میکنه و از پنجره ی مترو بهشون ابراز ارادت میکنیم


18-اجرای زنده هنرمند مورد علاقه خود را ببینید.

از خواننده های ممکن و در مملکت یه رستاک جان حلاج هست که میخوام قبل مرگ برم کنسرتش.هنوز نرفتم ولی :(


19-لیستی از کتاب هایی که باید بخوانید تهیه کنید و همه را بخوانید.

اوف بر من که دو سه ماهی میشه هیچی کتاب نخوندم :(


20-مبارزه کردن را یاد بگیرید.

به طور کلی بیشتر با شرایط کنار میام تا اینکه پاشم بجنگم براش.

ولی واسه همین کتار دکتر صاد موندن یه شبه مبارزه دارم.

البته بیشتر کنه و بچسب کنده نشو به نظر میرسه تا مبارزه  


21-کار داوطلبانه انجام دهید.

داوطلبانه درس دادم،مدد کاری کردم و الان پشتیبانم.


22-سرگرمی جدید پیدا کنید.

خوردنی جدید یافتن قبوله؟ماست بستنی میهن؟اگه نه که ایشونم ضربدر میخوره


23-برای شغل رویایی خود درخواست بدهید.

لازمه ده سالی درس بخونیم بابتش فعلا (اینم تو همون پست حول دکتر صاد میام میگم ^_^)


24-بنویسید.

کانال داریم،وبلاگ داریم،دفترچه هم داریم.قبوله؟


25-با یک غریبه مکالمات طولانی داشته باشید.

طولانی که نه،ولی وقتی تو مترو خانوم تو فاصله ی ده سانتیتون وایمیسته و زل میزنه تو چشمتون و مکالمه آغاز میکنه چاره ای نیس جز مکالمه داشتن.با مامان علی پاشا تو مترو دوست شدیم و باهاش کتاب رد و بدل میکنیم


26-حداقل یک بار کاری را که به نظرتان دیوانه بازیست انجام دهید.

یه جا تو کافه پیانو گفته دنبال یکی میگرده که دم غروبی بره بیرون باهاش بع بع کنه.

من هنوز هیچ کس رو پیدا نکردم که بشه باهاش بع بع کرد و ناراحتم بابتش.

ولی تو پارک لاله چه دیوونه بازی هایی که نکردیم سر جرات حقیقت بازی کردن.

تو بلوار کشاورز زیر بارون بلند بلند آواز خوندیم.نصفه شب سر پل حکیم وایسادیم و فشار های روزگارو جیغ زدیم.

بسه اینا یا باز بگم؟ :))


27-خودتان را بشناسید.

نمیدونم چقدر ادعای درستیه ولی فک میکنم میشناسم.


با اغماض ۱۷ تا تیک میخورم.ینی نه تنها نمره ی مناسب برای رسیدن به غول این مرحله رو پیدا نمیکنم که حتی پاس هم نمیشم و ظاهرا لازمه یه بار دیگه این ۲۲ سال مجردی رو اخذ کرده و بگذرونم :))

چه وضعیتیه آخه :))

  • کروکدیل بانو
  • ۰
  • ۰
در سن ۲۲ سالگی کشف کردم علاوه بر آکروفوبیا و ترس از چاقو،ترایپوفوبیا هم دارم.در حد تند شدن ضربان قلب و عصبی و بی قرار شدن :))

+آقای پدر میپرسه عروس فلانی چند سالشه میگم یکسال از من کوچیکتره.چند لحظه ای متفکرانه به یه نقطه خیره میشه و میگه میشه ۲۴ سالش؟
:| و اینگونه اس که باباها بچه هاشونو با هم قاطی میکنن :دی
  • کروکدیل بانو
  • ۱
  • ۰

آخر/آذر

دیشب وسط شلوغی های جشن و قرمزی هندونه ها و دلبری انارا داشتم فکر میکردم که چرا باید جناب یار در دسترس نباشه تا براش بخونم "اخ تو شب یلدای منی ☺️" یا مثلا "آرزوهات مبارک،شب یلدات مبارک😍" یا حداقل "کی منتظر میمونه حتی شب های یلدا😍" یا حتی بگردم و هر آهنگ خز و غیر خز یلدا دار دیگه ای رو پیدا کنم و به نافش ببندم و مطمئن باشم 😑 نگاه میکنه به لوس بازی هام.

داشتم غصه میخوردم و زیر لب ورد و دعا میخوندم که اگه تا فردا شب فال گرفت،اگه نیتم کرد،حضرت حافظ خوابالو و سرشلوغ جوابشو نده.حواسش باشه و یهویی برگرده بگه "جواب تو رو هم من میدونم هم خودت هم خودش.جای این کارا پاشو برو حرف بزن باهاش،وقت منو خلق خدارم نگیر.برو کنار،خانوم شما که پشت سری،شما بیا نیتتو بگو..."

به همین فکر ها بودم و به خودم میپیچیدم که دچار کن فیکون گفتن پروردگار شدیم و لرزیدیم.من خر اول گشتم و مرکزشو پیدا کردم.مطمئن که شدم به خودم نزدیکتره تا تو دلم آروم شد و دیگه نلرزید.همه ی شب که خدا یادم انداخته بود مردن بهم نزدیکتر از رگ گردنه،داشتم به کارهایی فکر میکردم که لازمه بکنم قبل از مردنم...کارهایی که لازم بود بکنی قبل مردنت...

نکردی کاری :)

خوبه که نمردیم ولی...

هنوز وقت داریم واسه انجام کارهای لیست قبل مرگ...

هنوز میشه امید داشت...

  • کروکدیل بانو
  • ۰
  • ۰

هفتاد و دو

دکتر صاد دیروز اومده میگه این فایله که الان برات میفرستم یه مقاله مال یه گروه خفنه.بخون برو کارهاشونو ببین 
و بزارید اعضای اون گروه خفن رو باهاتون شیر کنم:
چِنگ ژانگ،چانگ جونگ،جیانگ ژونگ و خی ژانگ
:|||||||||
شرط میبندم الان تو شرایط انتخاب دانشجو واسه پوزیشن های آزمایشگاه دکتر ژانگ،نوشته باشه فامیلیتون باید حداقل سه تا حروف اسم من رو داشته باشه.خوش قافیه باشیم قشنگه :))
  • کروکدیل بانو
  • ۰
  • ۰

هفتاد

من عاشق خصوصیت های منحصر به فرد آدم هام.خصوصیت هایی که وقتی یه نفر ازت میپرسه ایکس کیه/چطوریه بتونی با قید کردن اونها ایکس را به فرد پرسنده بشناسونی.
و این خصوصیات ریز رو در اولین برخورد پیدا میکنم و به عنوان صفت شناساگر ته کله ام نگه میدارم.مثلا جیم یه لهجه ی قشنگ داره،الف رگ های دستش خیلی قَدَرن،میم مژه های خیلی بلندی داره،دکتر ر شین هاشو یه جور نازی میزنه،دکتر صاد موقع ی حرف زدن از نصف دهنش استفاده میکنه( و خب من اول فک کردم ممکنه دچار سکته یا عارضه ی عصبی شده باشه و با علم به اینکه فقط ۲۸ سالشه دلگیر شدم.ولی وقتی دیدم کامل میخنده خوشحال شدم )
و خب همیشه دوس داشتم بدونم آدم ها با چی میشناسنم.حس میکردم اگه قراره یه صفت فیزیکی باشه احتمالا اضافه وزنمه و اگه رفتاری باشه تند حرف زدن یا با دست و چهره حرف زدنم میتونه گزینه ی خوبی باشه.
ولی امروز فهمیدم hallmark عه شناسایی من برای دکتر صاد پرانرژی بودن و وول خوردنه! :))))
  • کروکدیل بانو
  • ۰
  • ۰

پنجاه

دو ماه پیش قبض موبایلم صد و پنجاه هزار تومن اومد.ماه پیش چهل و دو هزار تومن.این ماه نهصد تا تک تومن :))))))))))))))))

در جوانی پاک زیستن شیوه ی پیغمبر است اصن :)



یک عدد نی نی جدید داره به ما اضافه میشه و ما داریم خاله تر میشیم ^_^

نینی قدیمی از صب تلفن برداشته به عالم و آدم زنگ زده که یه راز بهت بگم؟ما داریم میریم نی نی بیاریم.مفهوم راز به درستی براش جا نیفتاده انگار :)))

  • کروکدیل بانو
  • ۰
  • ۰

چهل و نه

‏همه ی دختران بایدشعری داشته باشند
که برای آن ها نوشته شده باشد
حتی اگر برای این کار
آسمان به زمین بیاید

 ریچارد براتیگان

بین خودمون باشه ولی من دو تا شعر دارم گه مال خودِ خودمن ^_^
به کسی نگین که جدن آسمون به زمین اومده تا من این دو تا شعرو داشته باشم...

مبارک مامان باباهامون باشیم ^_^
  • کروکدیل بانو
  • ۰
  • ۰
یکی از اصلی ترین قانون های دنیا اینه که شما وقتی با یه نفر آشنا میشین که اسمش دوتونیرو کارلو ی کبیره،اون آدم اولین و تنها دوتونیرو کارلوی کبیر زندگیتونه و اولین اتفاقات اون روزهاتون گره میخوره به اسم دوتونیرو کارلوی کبیر...
بعد که اون آدم از زندگیتون خارج میشه،یه روز میرید بیرون و میبینید اسم شاگرد سوپرمارکت سر کوچه تون دوتونیرو کارلوی کبیر عه...و از سر خیابون تا تهش کارواش دوتونیرو کارلوی کبیر،کاربراتورسازی دوتونیرو کارلوی کبیر،کافی‌شاپ شب های طلایی با دوتونیرو کارلوی کبیر،و حتی لباس زیر فروشی دوتونیرو کارلوی کبیر ردیف شدن...
با خودتون میگید لعنت به این زندگی اصن.میرید خونه،یه کتاب باز میکنید،اسم شخصیت اصلی داستان دوتونیرو کارلوی کبیره...
اونو بیخیال میشید هندزفری تو گوشتون میزارید و یه اهنگ پلی میکنید میبینید اولش میگه ارنجد بای دوتونیرو کارلوی کبیر...
با چشم های اشک بار به سمت پروردگار برمیگردید که خدایااااا چراااااا؟؟؟ اصن بزار یه صفحه قرآن بخونم دلم باز شه...میبینید اولین آیه نوشته:هل جزا الدوتونیرو کارلوی کبیر الا الدوتونیرو کارلوی کبیر؟
:|||||||||



  • کروکدیل بانو
  • ۰
  • ۰

چهل

نوروز خود رو در حالی شروع کردیم که قبلش شادی مرکز کنترل رو ترک کرده بود،غم هم راه افتاده بود بره پیداش کنه برش گردونه...
این دو تا خنگول تا اینجا جزیره ی دوستی و جزیره ی دیوونه بازی رو خراب کردن...جزیره ی خانواده هم متزلزله...
ولی فک کنم راهو پیدا کردن...دارن برمیگردن :)
  • کروکدیل بانو