بیانیه های یک کروکودیل خوشحال

۱ مطلب در تیر ۱۳۹۶ ثبت شده است

  • ۰
  • ۰


میرم و دفتر سرمه ای جلد مخملمو از تو کمد پیدا میکنم...از این دفتر هاس که همیشه میری میخری ولی دلت نمیکشه استفادشون کنی...دفتر خلاصه نویسی کنکورم بود.انتظار داشتم عشقم به خوشگلیش معجزه کنه :)

ورق میزنم...صفحه ها ی اولش نکته های گوارشه...اعصاب روده ای...صفحه ی شیشم هفتمش تکامل اکتودرم عصبیه،بالای صفحه بدخط نوشتم "مرا دیوانه میخوانند امثال تو عاقل ها :) " ... چند صفحه بعد ترش سرنوشت مزودرم هاست... بالاش باز کج و کوله نوشتم "ما را که تو منظوری خاطر نرود جایی"

چند صفحه ای رو ورق میزنم و میرسم به خلاصه های فیزیولوژی اعصاب...وسط متن ها یه سری شعر نوشتم.تیکه ی آهنگ هایی که گوش میدادم "تو زندگیم پیدا شده یکی دو تا خطر :)" 

"you're gonna need somebody to know you

 you're gonna need somebody's love to fall into"

"City stars are you shining just for me"

چند صفحه میزنم جلو باز،یه غول خندون بالای صفحه میخنده،وسطاش سرنوشت بخش های جنینی مغزه، "مرا به هیچ بدادی و ..."

میبندم دفتره رو...

میرم سراغ آرشیو سال های قبل:

۱۴ تیر ۹۴:


نوزده سالگی سال خیلی خوبی نبود...نه که بد بود نه...چگالیش زیاد نبود...سالی نبود که اگه تو 80 سالگی بخوام جمع بندی کنم زندگیمو بهش اشاره کنم...بیشتر روزارو آروم بودم، یه تعدادیشونو خوشحال، یه تعدادیشونم ناراحت...


زندگی دانشگاهیش سخت بود...زندگی خوابگاهیش سختتر


بهترین کتابی که خوندم شاید عاشقانه ی آرام بود...گرچه زیاد کتاب نخوندم امسال...


جاهایی که خیلی بهم خوش گذشت یه بار بام رفتیم...اون روز که تا شب انقلاب ولیعصر چرخیدیمم خوب بود...


کار جدیدی که تو این سال انجام دادم.... غلبه بر ترس کشیدن چهره! که چند روزیه زدم تو کارش...و فهمیدم بی نهایت تا دوسش دارم...


آدمای جدید....آدمای قدیمی...یه بخشیشون بی دلیل کمرنگ و گمرنگ تر شدن...یه جوری که حضورشون به صفر میل میکنه...


از بی جایی به دفتر انجمن و از بی مصاحبتی!( کمبود امکانات بوده!) جمع چهار نفرمون درست شد که خب شد جایی که تو هر حالتی آدماش میخندیدن...و جزو روزای خوب حساب میشن


مرض جدید...معدمه که احتمالن همین روزا میکشه منو بس که درد داره...این میخچه هم هس که همین روزا میکشمش...


نسبت به پارسال بلند تر نشدم! چند کیلویی لاغر تر شدم، که البته زیاد نیست و خب تفاوت ظاهری دیگه ای نکردم...


اعتیادم به خوردن چایی خشک که پارسال داشتمو ترک کردم،هنوزم برنج خام دوس دارم ولی معتاد گونه نیست!ینی نشده هوس کنم...

دیگه چیزی یادم نمیاد که بگم....


۱۴ تیر ۹۵:

خدایا...حواست بود به بیست و یک سالگیم؟ میشه اگه داری پرونده ی بیست و دو سالگی رو میپیچی به اندازه ی یه قاشق خوشیش بیشتر باشه؟خدایا، میشه تو معجون سال بعدم اشک نباشه؟ میشه سال بعد همچین شبی بیام و بنویسم سالی که گذشت بهترین بود واسم؟


چهارده تیر نود و شیشه...

بیست و دو سالگی خوشیش کم نبود؛ولی معجونش پر بود اشک...

یه سال گذشته؛و من اومدم بنویسم سالی که گذشت سخت بود،درد داشت،ولی توش زیادی ذوق کردم.زیادی خندیدم.چگالیش حسابی زیاد بود.اینقدی که بعدا بشینم واسه دختر نوجوونم بیست و دو سالگی رو تعریف کنم و قاه قاه بخندیم...

از خوشحالیام بزار بگم که ۲۴ کیلو از من ۲۳ ساله نشد :)

خدایا...من جز همین ۲۴ کیلو نمیخوام چیزی رو تو ۲۲ سالگی جا بزارم :)....معجون شادی میخوام،پول میخوام،عشق میخوام،هیجان و اتفاقای جدید میخوام.لطفا بیست و سه سالگی رنگی پنگی تر باشه :)

  • کروکدیل بانو