بیانیه های یک کروکودیل خوشحال

آخرین مطالب

۶ مطلب در بهمن ۱۳۹۶ ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

هشتاد و چهار

من و دکتر صاد از هم شماره داریم، آیدی تلگرام داریم، آیدی واتس آپ داریم، آدرس اسکایپ حتی. هفته ای حداقل دو باری میبینیم همو. حتی جی میل سینک شونده با اسمارت فون همدیگه رو. اونوقت این بزرگوار ترجیح میدن مهم ترین چیز هارو بواسطه ی ایمیل یاهو بگن به من و بعدش هرگز یادآوری نکنن که حواست هست به این؟

و من همونی ام که سال تا سال ایمیلمو ک نمیکنم و در این لحظه ی ملکوتی فهمیدم آخر هفته تو شورای علمی ارائه دارم :|

  • کروکدیل بانو
  • ۰
  • ۰

هشتاد و سه

در انتهای یک روز جانفرسا بعد از بازگشت از دانشگاه مبارک ساینس اند کالچر قرار گرفتیم...البته که ۴ بعد از ظهر رسیدم ولی هنوز حال رفته به من باز نگشته‌...
گفته بودن نقصی مدرک داری.پاشدم رفتم میبینم کل مدارک دبیرستانم هست،ریز نمره های کارشناسیم هست.گواهی معدل کل ام هست و ....
میگم خب الان چی نیست؟ میگه گواهی موقت فارغ التحصیلی کارشناسی.همچین چیزی چی هست اصلا؟یه کاغذ که دانشگاه مبدا باید بده به دانشگاه مقصد و بگه آقا خانوم فلانی قبلا اینجا دانشجو بوده دیگه نیست.
خب من یه پرونده دارم هزار کیلو!که میگه منِ خانوم فلانی ۱۶۰ واحد گذروندم و اینم مهرش که تموم شده.اصلا اون برگهه رو میبری موقت تا پروندت برسه.گوش نمیدن که :|
حالا این برگهه رو کی باید صادر کنه؟آقای ز تو امور فارغ التحصیلان دانشگاه مبدا...
آقای ز رو ما تازه بعد چهار سال دم فارغ التحصیلی دیدیم طبیعتا...و خب سعادتی بود که نصیبمون شد...شما فک کن تو آخرین بازه ای باشی که سازمان سنجش گفته میتونی فارغ التحصیل شی واسه اینکه ارشد ثبت نام کنی (که البته دروغ گفته) بعد یه روز میری میبینی آقای ز نیست.کجاس؟مرخصی.چرا؟مادر زنش از شهرستان اومده خونشون.دو روز بعد میری میبینی باز نیس.کجاس؟رفته نهار.حالا ساعت یازده و ربعه.وایمیستی تا دو و نیم که بیاد میاد میشینه هدفون میذاره تو گوشش :| بالاخره ساعت سه کار ها رو که مرتب کردن یه سری برگه و چنتا امضای شروع میکنه و اجازه میده باور کنید شخصیت اون میمون تنبل توی زوتوپیا خیلی هم تخیلی نیست :|| و هر سه دقیقه یکبار میگه تو این مملکت کی کارشو درست میکنه که من بکنم. این پروسه سه روز متوالی طول میکشه...
اینکه آدم بیشعور باشه عب نداره.مریضیه بالاخره.اینکه بدونه بیشعوره و بهش افتخار کنه اسفناکه
گواهی فرغت منو قرار بوده ترم پیش صادر کنه.بعد دوماه میگه سیستمی اقدام کن.و الان ۱۲ روز گذشته و تایید نکرده -_-
خلاصه اگه تا چند روز دیگه خبری ازم نبود میتونید مطمئن باشید با کمربند انتحاری رفتم هم خودمو خلاص کردم هم اونو...

این دانشگاه ساینس اند کالچر (نزدیک میدون پونکه :)) ) عمیقا جای هیجان انگیزیه ولی.آدم از پله ها اندازه ی دو طبقه میره بالا بعد از سالن رد میشه و میبینه تو طبقه ی سومه!بعد یه در کهنه ی زشت پیدا میکنه و ازش رد میشه و میبینه عه طبقه پنجم یه ساختمون دیگس.اتفاقا همه ی کارهای حل نشدنی آدم تو همین طبقه پنجمه حل میشه و اون در زشته به آدم حس اتاق جادویی هاگوارتز میده :)))
  • کروکدیل بانو
  • ۱
  • ۰

هشتاد و دو

آیا امتحاناش تموم شده؟نه
آیا داره درس میخونه؟نه
آیا از همون تعداد امتحانی که داده رضایت داره؟نه
آیا کارهاش رو رواله؟نه
آیا اون چیزهایی که به دکتر صاد گفته میخونه رو خونده؟نه
آیا برگه ی بچه هارو صحیح کرده؟نه
آیا بهم ریختگی های اتاقش رو مرتب کرده؟نه

پس الان داره چیکار میکنه؟
با شعار در لحظه زندگی کن با شلوارک به حالت دمر روی شکم خوابیده رو تخت و داره عین گربه ها خودشو کس میده و ذوق میکنه از برق آفتاب،از اون ور پفک میخوره و مطمئنه یه ساعت دیگه از معده درد قراره زمینو چنگ بزنه،زیر لبی سوت میزنه و فرندز میبینه :)

  • کروکدیل بانو
  • ۰
  • ۰

هشتاد و یک

دیدمش
ینی با هم دیدمتون
با خنده ی پهن رو لب هاتون
بور بود.چشمای روشن.شال قرمز
همه ی اون چیزی که من نبودم...
از من جذاب تره؟ شاید
از من باهوش تره؟ فک نکنم
از من بیشتر دوستت داده؟ امکان نداره

این میشه آخرین حرف ها باهات.
تموم شده بودیا...اونقدری نمونده بود ازت تو دلم
ولی لازم بود ببینمت
لازم بود یه باز هم بخوره دوست داشتنت تو وجودم تا هر چی تهش مونده باز بالا بیاد...
تا یه بار دیگه جون بکنم و خودمو صاف کنم

نگاه کردم تو اس ام اس هام.نوشته بودم دلت خوش باشه مارو بس...حالا هم مطمئنم...که دلت خوش باشه مارو بس حضرت یار :)
دلت خوش باشه مارو بس...
  • کروکدیل بانو
  • ۰
  • ۰
آقای نصاب اومده.وسط کارش یه نگاه به من و کتاب های ولوی وسط اتاقم کرده و در اومده که عمویی میشه بیای سر این میله رو بگیری :|
عمویی وسط کار برگشت گفت منم یه دختر دارم هم سن و سال خودت.دهمه
و من همینطوری که سیامک انصاری وار پی یه دوربین میگشتم که زل بزنم توش عمویی رو روشن کردم که ضمن آرزوی پیروزی و بهروزی برای دخترشون،من یه ۷،۸ سالی پیر تر از چیزی ام که حدس میزنی.
بنده خدا متحیر شد و زان پس سرکار خانوم صدامون کرد :)

+همین چند روز پیش بود که تو غذا خوری کلینیک باز گیر یه خانومه افتادم و سوال اولش این بود که آخی شمام برا ناباروری اقدام کردی؟
بعد که وارد بحث رنده کننده ی همیشگی شدیم که نخیر ما دانشجو ایم.خیر پزشک نیستیم.نه اینا رو نمیدونیم.نه دکتر هارو نمیشناسیم.نه اخه رشتمون چیز دیگس و امثالهم،به عنوان سوال آخر پرسید چند سالتونه (احتمالا نظرش این بوده که سر پیری و معرکه گیری؟پاشید برید سر زندگیتون) و بعد از شنیدن ۲۳ با یه جمله ناک اوتمون کرد و بعد ظرف غذاشو برداشت و پا شد رفت: واااا خیلی بیشتر میخوره 
:| :))))))

  • کروکدیل بانو
  • ۰
  • ۰

هفتاد و نه

بالای صفحه ی ۳۸۹ کتابم نوشتم:
بیا...بمون...وسط هزار تا دلیل واسه گریه،بزار به تک دلیل بودنت بخندم :)
قشنگ یادمه اون روز رو.یکشنبه بود.یکی از همون گلومی سان دی ها
من مست و خابالو رو میز دوم نشسته بودم و چرت میزدم و سعی میکردم درس بخونم.اومدی.نفس نفس زنون.کتابتو گذاشتی کنار دستم و کتاب ساعت بعدتو برداشتی.گفتی بمونم تا برگردی.گفتی کارم داری.گفتم خوابالو ام و قول گرفتی بیدار بمونم و درس بخونم تا برگردی.برگشتی.رفتیم شیر کاکائو و شکلات خوردیم.گفتی فقط دیوونه ها شیر کاکائو رو با شکلات میخورن.برام حرف زدی.از همه چی.از چیز های بی ربط.کارت همین بود.که نیم ساعت بلندم کنی از پشت اون میز چوبی رو به دیوار و زیر درختا با صدای بلند بخندونیم. برگشتی تو طبقه ی دوم برات ماجرای سال پایینی ها و بند مانتومو تعریف کردم.دیوونه شدی.داد زدی سرم.و من مثل هر دختر شرقی ای که نوجونیش با رمان های صد من یه غاز و زرد گذشته،تو دلم صد هزار بار تکرار کردم که غیرت و خشونت نشون دهنده ی دوست داشته.هر چی بیشتر بهتر.هی اینارو تکرار کردم و ذوقی تر شدم و خنده ی رو لبم پهن و پهن تر شد و صورت تو قرمز و قرمز تر...
وقتی برگشتیم پشت میز چوبی ها اینو نوشتم بالای کتابم.گردن کشیدی که بخونیش،دستمو گذاشتم روش که نتونی...

پارسال تو این شبا،داشتیم به رسپی پخت لازانیا میخندیدیم.پارسال تو این شبا برای اولین بار اعتراف کردی که دلتنگم میشی.پارسال تو این شبا،حتی یه درصدم فکرشو نمیکردیم این بشه سال بعدمون.که هر کدوممون بشیم راز مگوی زندگی اون یکی.که عالم و آدم جون بکنن حذف هر کدوممون از زندگی اون یکی...
تو رو نمیدونم ولی من یکی تخیلشم نمیکردم یه سال بعد اون داستانه،زانو هامو بعل کنم و غصه ی اینو بخورم که چرا همون روز،بعد رفتنت خوابیدنو ترجیح ندادم و پا نشدم برم خوابگاه.اینکه چرا تو راهرو ولت نکردم.اینکه چرا هر باز جاده رو باز که گذاشتم هیچی،خودم تخته گاز تر راه افتادم..اینکه چرا گه زدم به همه چی...
  • کروکدیل بانو