بیانیه های یک کروکودیل خوشحال

آخرین مطالب

۹ مطلب در آبان ۱۳۹۵ ثبت شده است

  • ۱
  • ۰

هیفده

اگر با بچه تون به جرم دنبال کردن رویاهاش هفته هاست حرف نمیزنید اونوقت صفحه ی اینستاگرام و عکس های تلگرامتون عکس بچه فامیل مرده تونه، تا احتمالا تو خانوادتون کول به نظر بیاید،اوف بر شما...
اگه بچه تون به خاطر خساست های شما جنس رویاهاشو عوض کرده و شما دارین پی محتاج میگردین تا پنج تا دیگ نذری بزارید و برای فامیل های اون سر شهرتون غذا بفرستید و نشونشون بدید جیبتون هنوز پره،اوف بر شما...
  • کروکدیل بانو
  • ۰
  • ۰
شما منو تصور کنید که دیروز ساعت دوازده رو چمن های دانشگاه نشستم که دینگ دینگ گوشیم زنگ میخوره.در کمال تعجب خانوم ف پشت خطه:
-بله؟
*سلام کروکودیل جان.چطوری؟ببین تو مدرسه ای که من کار میکنم یه نفر میخوان فردا بره کاراشونو راست و ریس کنه.بعد مشخصاتشو که گفتم من گفتم همچین آدم متشخص و چیز بدونی فقط کروکدیله و بس.میای دیگه؟
-(من در حالی که حالم به هم خورده از تعارف الکی هاش و به طور هم زمان دارم به کلاس های فردام و برنامه ی سمینارام و آبدوزدک هایی که ته حساب بانکیم بند بازی می کنن فکر میکنم) اممممممممممم ..... آره میام...

نیم ساعت بعدش باز منو تصور کنید که دیگه رو چمن ها نیستم چون نیمکته خالی شده و رو اون نشستیم،که دارم به پونصد و یک نفر زنگ میزنم که برنامه های فردامو راس و ریس کنم و برم پی کار خانوم ف

و همچنان منو تصور کنید که تو مسیر ها له شدم تا برسم به شهر مورد نظر خانوم ف

در ادامه منو تصور کنید که شیش صبح بیدار شدم دیدم خانوم ف پیام داده عزیزم کنسل شد.مرسی که میل به همکاری داشتی...
اینکه من امروز به کلاس هام و برنامه هام نرسیدم یه طرف ماجراست،اینکه تا حالا پنج بار کلا تو زندگیم تو شرایط مشابه قرار گرفتم که نقش مکمل سه بارش خانوم ف بوده و مال دولارش شوهر خانوم ف یه طرف دیگه ی ماجرا...خدا در و تخته رو به هم جور کرده ظاهرن....
  • کروکدیل بانو
  • ۱
  • ۰

پونزده

اونی که میدونه زخم معده ی خفیف داره،بعد باز ناهار سوسیس خورده،شام پلوی تند،میان وعده اعصاب خوردی، اصن بهش رحم نکنید؛حقشه...

-از درد به خودش میپیچد-

  • کروکدیل بانو
  • ۱
  • ۰

چهارده

جا داره آبان رو ماه دیدن دوستای قدیمی اعلام کنم...سین،تای دسته دار و شین تا امروز...آخرین دیدن هر کدومشون به حداقل پنج سال پیش برمیگرده ^-^

الانم که استاد لولو داره دلیل خشکی پوست موش ها تو سال 1984 رو میگه، من دارم حس خوب این دیدن هارو تو خیالم نشخوار میکنم ...

  • کروکدیل بانو
  • ۰
  • ۰
جایی که کار میکنم دو تا مکان استراحت داره؛یکی برای آقایون،یکی برای خانوم ها.
اتاق خانوم ها یه اتاق نسبتا بزرگ نورگیر و روشنه.روی میزش همیشه حداقل دو مدل شکلات هست،یخچال داره و یخچالش همیشه پره،همیشه هم تمیز و مرتبه.یه برد و یه تخته وایت برد رو دیوارشه که روی برد همیشه فقط یه کاغذ هست که صلوات خاصه ی اون روز رو نوشته (و من هنوز نمیدونم کی هر روز میاد و این کاغذ رو میزنه ) و روی تخته عموما این متن نوشته : دوره ی پنج شنبه،منزل زری جون،همکاران زیر تشریف میاورند: و همکاران رفتن اسمشونو نوشتن اون زیر.در مواقعی که اون متن روی تخته نیست،این متنه : هدیه ی زایمان زری جون،فلان چیزو خریدیم،سهم هر کس فلان تومن و زیرش یه شماره کارت...
اتاق آقایون یه اتاق کوچیک و تاریکه،یه جای پرت ساختمون.پنجره اش به حیاط خلوت باز میشه و تهویه اش خوب نیست و همیشه ی خدا مه دود سیگار داره.به تعداد آدم ها فلاکس چای گوشه و کنار اتاق هست.میزشون هیچ وقت جمع نمیشه.این طوری که ساعت یازده که بری روی میز هم نون و پنیر صبحونه هست،هم شیشه ی ترشی آقای قاف که بی ترشی قیمه نمیخوره و از نهار دیروز هنوز همونجاست،و هم یک عالمه کاغذ که هیچ کس نمیدونه مال کی هست!برد اتاق آقایون رو تا حالا من با نوشته ندیدم.
من اما؛متنفرم از هر محیط صرفا زنونه ای...چای ام رو سر میز کارم میخورم،ناهارم رو با خانوما،و حداقل دو بار در روز با یه بهانه ای میرم تو اتاق آقایون...
دیروز اما همشو پشت میزم بودم.چرا؟چون رو میز هر دو تا اتاق یه جعبه ی بزرگ شیرینی بود که آقای فلانی به رسم خداحافظی و شیرینی جور شدن کارهاش خریده بود.چون دیروز اولین روزی بود که به جای آقای فلانی،جای خالیش و تعریف خاطره هاش و آرزوی خوشبختی براش همه جا بود...
من میدونستم آقای فلانی قراره بره.قدمت این دونستن بیشتر هر دونستن دیگه ای در مورد آقای فلانی عه...اما شیرینی های نخورده اش از همون دیروز شده یه گلوله ی بزرگ تو گلوم.که نه پایین میره نه بالا،هر لحظه ام داره سفت تر میشه...
  • کروکدیل بانو
  • ۰
  • ۰

1050

فقط فکر میکنم اگه من به هر دری زدم و نشد اونی که میخواستم بشه،لابد قسمت خرافه نیست.هست واقعا...

شهرزاد-نغمه ثمینی،حسن فتحی

  • کروکدیل بانو
  • ۰
  • ۰

یازده

چند روزه که مدام و هرجا میرم یه چیز تو ذهنمه،وقتی دارم ریاضیات جادویی (بله ما اون پاتریست هایی هستیم که تو بیست و دو سالگی برای درس های دانشگاهمون اسم های جادویی گذاشتیم :)) ) میخونم،وقتی دارم لباسامو جمع میکنم،حتی اون یک ساعتی که امروز رو تخت درمانگاه افتاده بودم و داشتم سعی میکردم اگه یه تونل تاریک دیدم نرم سمت نور و هیچ چیز جز شر شر آب و تخ تخ فن تو کله ام نبود.توی کله ام هزار تا فکره ،ولی وسط اون همه فکر روزمره ی شام چی بخورم،حالا که هوا سرد شده و سویشرت سفیدش دست منه چیکار میکنه،سمینارمو چیکار کنم،چرا میزم کثیفه و امثالهم،همش از خودم میپرسم ینی خانوم دال وقتی منو میخواست به خانوم ف معرفی کنه چرا گفت این همونه که بهت گفته بودم.و چرا در گوشش پچ پچ کرد.و چرا مدل نگاه خانوم ف عوض شد... :| :?
چی میتونه گفته باشه ینی؟
  • کروکدیل بانو
  • ۰
  • ۰

تو خوابگاه سیرابی و شلغم نپزید.

مهم نیست شما چقد عاشق بوشونید،مطمین باشید بین چهارصد نفری که با شما توی یک فضا زندگی میکنن هستن آدمایی که به حد مرگ از این عزیزان متنفر باشن...

حالا اگه خوردنش خیلی براتون واجب و ضروریه، سر جدتون سعی کنید نسوزونیدشون...


  • کروکدیل بانو
  • ۱
  • ۰

نه

مهم ترین نصیحتی که نگه داشتم به بچم بکنم اینه که تنها چیزی که اگه منتظر بمونی خودش برات پیش میاد مردنه.تنها چیزی هم که با صبر کردن درست میشه سیر ترشیه.برای بقیه ی چیز های عالم باید بلند شد،دست به زاتو بگیری و راه بیفتی...

یه روز خوب خودش نمیاد،ینی پا نداره که بخواد بیاد .باید بریم برداریم بیاریمش :)


+نوشته های نصفه شبی دختری که صبح دلش هفتا قلب میخواسته،ظهر رفته شهر بازی،فردا هم امتحان داره،پس فردا هم کنفرانس :))

+هیچ وقت تو زندگیم انقدر اعتماد به نفس نداشتم.امیدوارم له و په نشم...فقط خود خدا کمکم کنه...

  • کروکدیل بانو