بیانیه های یک کروکودیل خوشحال

آخرین مطالب

۷ مطلب در مهر ۱۳۹۵ ثبت شده است

  • ۱
  • ۰

هشت

یک سری آدم ها احتمالا توی زندگی شما هستند که پیش از هر کار عجیبی گوشزد میکنند که "نکن،سرت به سنگ میخوره هاااا " و خوب طبیعتا شما آدمید و  احتمالا جوان.پس میکنید.حالا یا به سنگ نمیخورید و یا میخورید.این آدم ها در این مواقع به شما لبخند میزنند و به پشتتان دست میکشند و هولتان میدهند به سمت مراحل بعدی. و خب باز سنگی و باز سر شما و باز لبخند آنها.
توی زندگی من اما،مدل دیگری از آدم ها هم هست.آن مدلش که بعد از جمله "نکن،سرت به سنگ میخوره هااااااا " یک گوشه مینشینند و زل میزنند به سرم،تا با دیدن کوچکترین آثار زخم چشم هایشان برق خوشحالی بزند و گرد شود از ذوق و دور خودشان بچرخند و با فریاد بزنند "دیدی گفتم،دیدی گفتم،من گفته بودم اینجوری میشه.من مطمین بودم اینجوری میشه.همیشه حق با منه،..." و با اینجور حرفا اینقدر انگشت در زخم سرم میکند تا تبدیل به زخم بزرگ و خطرناکی شودوهر چه زخم بزرگتر،ذوقشان هم بیشتر.آن وقت اگر احیانا من با هزار دور فرمان و ترمز دستی و جلو و عقب کردن کله ی مفلوکم را از آن سنگ نجات دهم،خب شادی شان به خطر می افتد.و اینجاست که رو ترش میکنند و خشمشان سرازیر میشود و داد و بیداد میکنند که " نه تو شکست خورده ای و نمیفهمی و اگر نخورده ای عاقبت میخوری و همین فرمان بروی خواهی مرد شک نکن که حق با من بود... "

نامبرده چند روزیست با من حرف نمیزند.چون من هنوز در انتخاب پنج سال پیشم شکست نخورده ام   -_-
  • کروکدیل بانو
  • ۰
  • ۰

هفت

و این پنجمین آخر هفته ای میشه که من تو شهر دانشجویی ام...

و هرچقدر که بگم نه بعد این سالها عادت کردم،بزرگ شدم،سرم شلوغ شده و بهانه های دیگه،وقتی خودمو با ترم اولم مقایسه میکنم که دقیقه ای بعد از کلاسم تو اون شهر نچشب نمیموندم و فوبیا دور شدن از تخت خوابم رو داشتم،کاملا قانع میشم که این روز ها بی حوصله و عصبی ام.

و حوصله ام هیچ جای عالم آروم نمیگیره انگار این روزها...

  • کروکدیل بانو
  • ۰
  • ۰
+به نظرم دیگه وقتشه تندیس حوصله ی بلورین رو به خودم و تندیس مزخرف طلایی رو به زیست شناسی اول دبیرستان اهدا کنم.تازه قراره جذاب هم تدریس بشه.احتمالا فکر کردن من عصای موسی دارم.

+اولین بار ریچارد داوکینز عبارت میم رو به کار برد.باور ها و فرهنگ هایی هر فرد داره و در طول حیاتش به بقیه انتقال میده.و وراثتشون برخلاف ژنتیک،والد به فرزند نیست و اصطلاحا ویروسیه.
کمک به بقیه یه میم قویه.مهم نیست شما اسمشو حس رضایت درون،رضای پروردگار یا کارما میذارید،این میم قویه که وقتی توی ذهنتون بوجود اومد نمیتونین سرکوبش کنید.این میشه که پای عقایدتون جون میدین.بعد از مرگتون عقایدتون باقی میمونن.پایدارتر از قبل :)
+چند سال پیش قصد داشتم هر وقت به میزان کافی پولدار و حوصله دار و علم دار شدم،یه کتاب بنویسم به اسم بیولوژی برای مردم کوچه و بازار.هنوز هم میخوام بنویسمش.فقط منتظرم پولدارتر و علم دار تر و حوصله دار تر شم :)

+خوشحالی آخر شب:سر پا شدن دستگاها.بعد از پنج سال.دیگه نمیذارم از کار بیفتن :)

+خوشحالی هفته: از "تو دو لیست" این دو هفته چیز زیادی نمونده.و احتمالا تعطیلات میتونن به خوش گذرونی بگذرن :)

+خوشحالی امروز: یه فنجون چای روی میزم.و نامه ی کنارش.هول هولکی و چرک :))

  • کروکدیل بانو
  • ۱
  • ۰
بعد از دو سال رفتم اونجا...
و طبق حدسم،سوال اول هفتاد درصد از آدم های اونجا،درباره ی تو بود،آقای فلانی چطورن؟آقای فلانی کجان؟آقای فلانی تا کی هستن؟
و خب لبخند زدن و دادن خبر های تکراری کاری بود که کردم...تنها کاری که میتونستم بکنم...
و اسکار سخت ترین سوال میرسه به خانوم دال،که آخرین دقیقه سوال میکرد که چرا منتظر آقای فلانی نمیمونم و دارم با آژانس میرم -_-

ای گات عه جاب،فاینالی آی گات عه جاب ^-^
دوستش دارم
حتی اگه همکار آقای فلانی شده باشم

برام آرزوی موفقیت کنید :)
  • کروکدیل بانو
  • ۰
  • ۰

چهار

آدم های قوی،قوی بودن رو انتخاب نکردن...اونا چاره ی دیگه ای نداشتن...
  • کروکدیل بانو
  • ۰
  • ۰

تو نامه

مثلا یه روزی بود که محبوب ترین عطر عالم بوی تو بود.عطری روی همه ی لباس های منم مینشست.عطری که چند ساله عادت کردم در کمدمو که باز کنم بخوره تو صورتم...

الان نیست ولی...

اول خودت پریدی بعد عطرت...

از دستام،از لباسام،از زندگیم...

دیگه کم کم داره یادم میره بوی عطرت،بوی تنت.انگار تموم شدی،انگار اصن نبودی هیچوقت :)



+بوی بدن هر آدمی وابسته به فلور باکتریایی و ترکیب آنتی بادی های بدنش داره.اگه بوی بدن یه آدم رو حس میکنید و باهاش مست میشین-حتی از زیر بوی غلیظ و تند عطرش- یعنی بدنتون قادره با داشتن اون آنتی بادی ها بچه های سالم ایمونولوژیک بوجود بیاره....بیچاره بچه هامون...

  • کروکدیل بانو
  • ۰
  • ۰
نشستم رو تخت و زل زدم به چمدون های روبرو...
مثل همه ی اول مهر های این چند سال متنفرم از رفتن...
کسی چه میدونه دوپاره کردن زندگی چقدر سخته...کسی چه میدونه هر چی فاصله ی شیفت شدن بین این دوپاره کمتر باشه دردش بیشتره...
نشستم و غصه ی روزای نبودنمو میخورم.غصه ی هم اتاقی وسواسیمو.غصه ی شام و نهار نداشته امو.حتی غصه ی حوض خالی و لجن بسته ی وسط حیاطشو....

  • کروکدیل بانو