بیانیه های یک کروکودیل خوشحال

  • ۰
  • ۰

Say hello from far to 24

قبل از اینکه مدریه برم،خونه ی ما و عمه دو طبقه پایین و بالا بود.هر روز از سر ظهر من و پسر عمه میرفتیم تو حیاط تا مرز مردت آتیش میسوزوندیم (اینکه وسط دختر های نازک تر از برگ گل آقای پدر من اینگونه شدم تقصیر همین روز هاست احتمالا :) )
بعد از چند ساعت جیغ جیغ کردن و عموما وارد کردن مقادیر متناهی از خسارت به اموال با تشر بشین بچه ی آقای پدر حساب کار دستمون می اومد و مثل موش مینشستیم...چند دیقه بعد رو می آوردیم به تنها بازی آرومی که بلد بودیم.خاله بازی!
من چون هم بزرگتر بودم چند ماهی هم دردونه ی آقای پدر بودم و بچه ها عموما ازش حساب میبردن، اساس بازی پر بار و فوق حرفه ایمون رو میچیدم. اینگونه که میگفتم مثلا من ۲۴ سالمه (لازم به ذکره در اون ایام خاندان ما متشکل بود از یک عدد ۱۴ ساله که به نظرمون خیلی بزرگ بود...یه تعدادی دختر ده یازده ساله که با ماها نمیچرخیدن و حرف های خانومانه داشتن، و ماها یعنی یه مشت بچه ی دماغوی پنج ساله.و البته یک تعداد پدر ریش دار و یک تعداد مادر با مانتوی اپل دار تا نوک پا که کسی نمیدونست چند سالشونه و به نظر میرسید همین قدری از تو لپ لپ درومدن.و ۲۴ صرفا یه عدد بود به نظرم که یعنی خیلی بزرگ) عروسکم رو که یه خرس آبی رنگ بود میپیچیدم تو پتوش و میدادم به پسر عمه که بیا نینی رو ببر اداره با خودت (نه به خشونت خانگی علیه مردان در واقع :)) ) خودمم چادر گلگلی که مادربزرگ دوخته بود رو سر میکردم، کفش پاشنه دار های خیالی مو پام میکردم و رو سر پنجه هام راه میرفتم و بی نهایت احساس خوشگل و شیک بودن میکردم.منتظر میموندم راننده ی خیالیم با ماشین خیالیش بیاد دنبالم و سوار بشم و برم سر کار.کار چی بود؟دکتر نی نی ها بودم! مریض کی بود؟پسر عمه باید در نفش پدر یه عروسک ظاهر میشد و میاوردش تا من خوبش کنم.
 طبیعتا چون ایده ای راجع به این سن خیالی نداشتم،ایده راجع به سطح کار و رفاه و شغل این سن هم نداشتم...
من فردا وارد بیست و چهار سالگی میشم.البته اگه حساب کنیم الان تو سیزدهم تیر ماهیم.
از تصور ۶ سالگیم،نینی و باباش که تو تونل های زمان گم شدن...رویای پزشک شدن رو چهارده پونزده سالگی ول کردم،خوشگل و شیک بودن دیگه جزو اولویت هام نیست،به جای کفش پاشنه دار و راه رفتن رو سر پنجه کتونی های به غایت تخت میپوشم.راننده ی شخصی هم که،راننده ی مترو هست که علاوه بر شخص من چهارهزار نفر دیگه رو هم جابجا میکنه...
نکته ی ماجرا اینه که من الان یه تصوراتی هم راجع به ۴۵ سالگی دارم...و نزولشون تا این حد ترسناکه :))
  • ۹۷/۰۴/۱۳
  • کروکدیل بانو

نظرات (۱۱)

  • زِدْ عِِـچْ آرْ …
  • تولدتون مبارک‌:)


    +همین چیزاس که خیال‌‌کردنو ترسناک می‌کنه
    پاسخ:
    یه عالمه مرسی *_*
    عدد بزرگ بچگی من ۲۰ بود و... باقی ش همونایی که گفتی! ://

    تولدت مبارک :)🌹
    پاسخ:
    ممنون عارفه جااانم :***
  • خورشید ‌‌‌
  • ان‌شاالله که شروع روزهای بهتر باشه برات. تولدت مبارک. :)
    پاسخ:
    مرسی خورشید جانم‌‌....چه حیف شد ندیدیمت امروز
    فقط اون قسمت که باباش با بچه میرفته اداره
    تووووووووووولدت مبااااااااارک انشالله به تمام اهدافت برسی و همیشه شاد و خوشحال و پر از حس خوب باشی
    پاسخ:
    آره فمینیست افراطی بودم در ۶ ۷ سالگی :)))
    خیلی خیلی خیلی خیلی ممنونم
  • هولدن کالفیلد
  • ماشالا ماشالا دیگه وقت شوهر کردنته!
    پاسخ:
    نه من چون از محصولات ۵۰۴۰ استفاده میکنم هیچوقت پیر نمیشم تا اون سن :)))))
    پسر عمه هم این خاطرات یادش هست؟
    هنوزم نسبت به سنتون باهم بازی میکنین؟
    یا همه چی بعد بزرگی تموم شد...؟
    پاسخ:
    خاله بازی هارو نمیدونم ولی بقیه ی بازی هارو نمیشه یادش بره...اینقد تن و بدن همو زخم کردیم سر همین بازیا که هربار به خودمون نگاه میکنیم یادمون میاد :))
    پیش از اینکه به صرافت زن گرفتن بیفته (:|) بیشتر میدیدیم همو...ولی همسر آیندش ( :| ) معتقده نباید زیاد با دختر های فامیل بچرخه
    دو ساعت داشتم فکر میکردم مدریه چه مکانیه؟ :)))) فمیدم مدرسه ست :دی
    من چند وقت پیش بیست و رد کردم -__- اصن یه حسیه عجیب.

    تولدت مبارکآ (:
    پاسخ:
    آره من پستامو با موبایل مینویسم غلط دارن...بعدا میخونماااا دیگه حال ندارم درستشون کنم :)))
    از عجایب فرزند کوچک خانواده بودن اینه که میتونی هرگز بزرگ نشی...دیروز مامانم میگه تو ظرفارو نشور دستات کوچیکه :|||| این جمله ایه که از ده سالگیم به اینور بدون آپدیت میگه :))))
  • آسـوکـآ آآ
  • چقدر رویاپرداز بودی:-D
    تولدت مبارک و الهی همیشه شاد باشی و به آرزوهات برسی و رویاهات رو عینا ببینی:-)
    پاسخ:
    آره من کلا در جهان خودم زندگی میکردم/میکنم :))
    بسیاااار بسیااااار ممنونم :*
    چه جالب عدد بزرگ بچگی های من هم 24 بود، چون خاله ام که بیست و چهارسالگی ازدواج کرد همه می گفتن ترشیده :-/ بعدا خودم که 28 سالگی تو شیش و بش ازدواج نکردن بودم به این نتیجه رسیدم که اووووووو 24 چقدر کم بوده😎
    پاسخ:
    بابا بیست و چهار که خیلی کمههههههه الان من تو خودم واقعا بلوغ یه سری چیزهارو نمیبینم :)))))


    در سریال معلم دهکده؛ نامزد معلم ازش میپرسه شما که قاضی بودید چرا رها کردید و معلم شدید؟
    ایشون جواب میدن:
    چون وقتی به مراجعینم و مجرمینی که پیش من می آمدند دقیق می شدم 
    می دیدم که اونها کسانی هستند که یا آموزش ندیده اند
    و یا آموزشی که دیده اند درست نبوده و به خودم گفتم: به جای پرداختن به شاخ و برگ باید به اصلاح ریشه بپردازیم.
    و ما چقدر به معلم دانا بیش از قاضی عادل نیازمندیم
    برای فرزندانمان قصه هایی بگوییم که بیدار شوند نه قصه هایی که به خواب فرو روند
    بیداری وجدان و خرد دلنشین تر از خواب است

    تولدت مبارک ...
    پاسخ:
    خیلی خیلی ممنونم ^_^

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی