بیانیه های یک کروکودیل خوشحال

  • ۱
  • ۰

نود و سه

در ادامه ی سندروم خرداد باید ذکر کنم در این پنج سالی که به عنوان دانشجو می زی ام،هیچ ترم زوجی نبوده که فرجه ی امتحانات رو به عنوان همراه مریض توی بیمارستان نگذرونده باشم
آقای پدر بستریه و سپرده براش فیلم و کتاب ببرم که حوصله اش سر نره...من فولدر به فولدر هاردمو میگردم دنبال فیلم پدر پسند .هر کدومو که به نظرم خوبه،اسمشو با پیشوند نسخه ی سانسور شده ی ... سرچ میکنم و جالبه بدونید برای تعدادیشون همچین نسخه ای وجود داره :))) میدونم کار احمقانه ای عه ولی نمیخوام آقای پدر رو به فکر فرو ببرم که اون همه وقتی که برای تربیتم صرف کرده کجا رفته :)
--------------------------------

خدا رو هزار تا اسمش قسم میدم، دویست باز ازش میخوام دستمو بگیره، قرآن با اون عظمتشو سرم میزارم، زار میزنم، ولی نمیتونم چیزی بخوام.نمیتونم....خواستن هر چیزی تو این شرایط احمقانه است به نظرم...

الان مراسم تموم شده و زیر پتوم دارم به این فکر میکنم که اگه قراره کاری برام کنی، کاش اون کاری رو کنی به نظر خودت درسته.من که نگفتم، تو هم به ته دلم نگاه نکن...

(کپی شده از هفت تیر نود و پنج)
و من هنوز هم همینو میخوام...که به جای نگاه کردن به ته دلم،چیزی که برام توش خیره رو برام کنار بذاره
  • ۹۷/۰۳/۱۴
  • کروکدیل بانو

نظرات (۴)

منم دقیقا الان همین شرایط تو رو دارم. دیشب خیلی سعی کردم چیزی بخوام. اما نتونستم. فقط برا بقیه دعا کردم.
پاسخ:
کاش خدا به هممون صلاحمونو بده...کاش صلاحمون به چیزی که ته دلمونه نزدیک باشه
و من انقدر خودخواهم که میخوام همه چی باب میلم باشه و فقط نق میزنم و شکایت میکنم‌
پاسخ:
من به این باور رسیدم که چیز هایی که ته دلم میخوام خوب نیستن برام :))
چقدر زیبا خودتو رها می‌کنی تو دستاش...
ولی من این شبا از زمین تا آسمون خواسته دارم!
هم برای خودم، هم بقیه...
پاسخ:
شباهنگ قبل تر ها یه پست گذاشته بود که من عاشقش بودم

امروز توی تره‌بار دورترین هندونه‌ی ممکن رو انتخاب کردم. با دستم اشاره کردم اونو می‌خوام. شاگرد تره‌باریه پرید روی سکو و از دو تا پله و از روی هندونه‌ها بالا رفت و اونی که می‌خواستم رو آورد. گذاشت روی ترازو و قیمتشو گفت و پولشو گرفت. تو راه داشتم به همه‌ی اون هندونه‌هایی فکر می‌کردم که از خدا خواستم و نداد. با دستم اشاره کردم اونو می‌خوام و هر چی صداش کردم انگار صدامو نشنید. حتی نگاهمم نکرد. دلخور شدم. یه وقتایی گفت برو فردا بیا. دلخور شدم. یه وقتایی یه هندونه‌ی دیگه داد دستم. دلخور شدم. شاگرد تره‌باریه پولشو می‌گرفت. براش مهم نبود هندونه‌ی من رسیده، شیرینه، قرمز هست؟ نیست؟ پولشو می‌گرفت. ولی لابد برای خدا مهم بود که هندونه‌ی خوب بده دست مشتری. لابد می‌دونست هندونه‌ای که دستمو گذاشتم روش که اینو می‌خوام شیرین نیست، قرمز نیست، یا سرما خوردم و هندونه برام خوب نیست. 
  • مهدی صالح پور
  • اصلا نفهمیدم این شبها چطور گذشت...
    پاسخ:
    هعی به عبارتی :)

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی