بیانیه های یک کروکودیل خوشحال

  • ۰
  • ۰

نود و دو

من یکسری گناه دارم که سنگینی بارشونو رو شونه ام حس میکنم...منظورم اشتباه ها یا حماقت هایی نیست که در حق خودم کردم.که اونا هر چی بوده به طبعش بلایی به همون نسبت که حقم بوده سرم اومده‌...حتی منظورم کار های اشتباهی نیست که خواسته یا ناخواسته در قبال بقیه انجام دادم و بهشون آسیب زدم.که آمار این دو دسته دیگه از دستم در رفته.‌‌..این گناه های رو شونه ام،گناه های هیچ کاری نکرده.گناه دیدن و ساکت موندنه...چیزاییه که من بارها به آدم ها گفتمشون،بار ها براشون تاسف خوردم،ولی بازهم یکسری شبها چشمامو که میبندم همین چند تا کار نکرده سوهان برمیدارن و می افتن به جون روحم...
اولیش مال چند سال پیشه...از مدرسه می اومدم خونه.تو پارکینگ خونه دوچرخه ی دال رو دیدم که رو زمین افتاده بود...دال یه دختر بچه ی ناز و جیغجیغو بود که هرکس از در تو می اومد میمرید و پر انرژی سلام میکرد.شیش یا هفت ساله.اونروز دال نبود کنار دوچرخش.بی اختیار چشم گردوندم پی اش،نبود.یهو چشمم افتاد به اتاقک سرایداری.از لابلای پره های پرده دست آقای سرایدار رو روی تن دال دیدم.چشمای ترسیده ی دال رو دیدم.دیدم و تنها کاری که کردم فرار کردن بود...هم اون روز هم روز های بعدش.که دیگه از بیرون که اومدم دال رو بغل نگرفتم.براش شکلات نیاوردم.فقط هربار ازش چشم دزدیدم و فرار کردم...چیکار باید میکردم؟...چیکار میتونستم بکنم؟من خودم یه بچه ی ۱۵ ۱۶ ساله بودم که هیچ کس بهم یاد نداده بود الان باید چیکار کنم.شاید باید به خانواده ی خودم یا دال میگفتم...شاید باید همون لحظه جیغ و داد راه مینداختم تا همه بیان.فرار کردم ولی...چند ماه بعد دال و خانوادش رفتن از این ساختمون...آقای سرایدار هم چند سالی میشه که رفته و اتاقک توی پارکینگ خالی مونده.من هر بار از جلوش که رد میشم پا تند میکنم هنوز...بار این ساکت موندن الان بیشتر از قبل رو دوشمه ولی...الان که جوجه شیش هفت سالشه‌...الان که هر بار بغلش میکنم حس های مادرانه ای که هر دختری باهاش به دنیا میاد توی دلم میلرزن...الان که هربار بیرون میبرشم سفت میچسبمش اینقدر که صداش درمیاد...هر بار میترسم از اینکه کوچیکترین آسیبی ببینه.و یه وقتایی یهو دال میاد جلوی چشمم...آسیب دیده؟من میتونستم جلوشو بگیرم؟
گناه دومم مال دو سال پیشه.مدرسه ای که درس میدادم و بچه هایی که پنج سال کوچیکتر از خودم بودن...و دوتاشون که طبیعی به نظر نمیرسیدن.رفتارشون،حرف هاشون،عکس هاشون،هیچ کدوم عادی نبودن...عادی که خب من حق نداشتم به صرف فکر کردن مخالف باهاشون بهشون انگ بزنم...همه ی یکسالی که اونجا رفتم میچیدم به خودم...که به مشاورشون بگم این دو تا گرایش غیر طبیعی دارن به هم؟اگه درست بود و خانواده هاشون میفهمیدن چی؟اگه درست نبود و من فقط اشتباه کرده بودم چی؟اصلا مگه من وظیفه داشتم هومو سکشوال بودن بچه هارو بفهمم؟اگه من به خاطر اختلاف سنی کمم باهاشون و بودن تو محیط مشابه باهاشون و اینکه جدی نمیگرفتنم و سر کلاس بیشتر خودشون بودن درست فهمیده بودم ،حق اینو داشتم که دخالتی کنم؟اگه فقط خریت تجربه های نوجوونی بود،که احتمالا بود،کی وظیفش بود که جلوی آسیب این ماجرا رو بگیره؟غیر از من کسی ندیده بود یعنی؟چیکار میتونستم بکنم که همه کمترین آسیب رو ببینم؟خیلی کار ها...حداقل خودم باهاشون حرف میزدم...فرار کردم ولی...
سومین گناه،گناه همین روز هامه...شیش هفت ماهه که قبول کردم به عنوان پشتیبان کنار یکی از بچه هایی باشم که تو منطقه های محروم لب مرز درس میخونند و امسال کنکور دادن.الف دختر دردسر داری نبود.فقط هر هفته زنگ میزدم و از ناراحتی ها خستگی ها و مشکلات و آرزو هاش میگفت...من اینور اینقدر حرف میزدم و براش رویا میبافتم تا با صدای بلند بخنده و بعد خداحافظی میکردیم...چند ماهیه ولی الف درگیر یه عشق نافرجام! شده...غمگینه...هوای درس خوندن از سرش پریده و همه ی امید خودش و من رو داره به کنکورش نا امید میکنه.من چیکار کردمفاصله ی زنگ هامو بهش طولانی کردم...وظیفه ی من به عنوان پشتیبانش این بود که کنارش باشم.‌‌..جا خالی دادم ولی...نمیتونم هربار زنگ بزنم و با گریه شروع به حرف زدن بکنه و با گریه تمومش کنه...نمیدونم تو جواب حرف هاش چی باید بگم...و ایمان آوردم گذاشتن ماها کنار این دخترا خود خریت بوده...ماها که نه تجربه ی مشاوره داریم نه تحصیلاتشو...من اگه عرضه ی مدیریت روابط داشتم روابط خودمو مدیریت میکردم و تبدیل به یک لوزر به تمام معنا نمیشدم.‌‌‌‌..مسئولیتی که گردنمه رو نه بلدم نه میتونم و نه میخوام انجام بدم...میتونم به رابط کلی ارجاع بدمش.نمیخواد ولی...و حس میکنم حق ندارم پا رو خواستش بذارم...و دارم فرار میکنم...

  • ۹۷/۰۳/۱۰
  • کروکدیل بانو

نظرات (۶)

  • مهدی صالح پور
  • آدم موقع خوندن این پست حسِ کشیشِ کلیسا بودن بهش دست میده  :D
    پاسخ:
    اتفاقا خودمم وقتی نوشتنش تموم شد حس میکردم تو اتاق اعترافم :)))

  • نیوشا یعقوبی
  • ان شاء الله برای دال اتفاقی نیفتاده... ولــــــی کاش سکوت نکرده بودی چون واقعا عذاب وجدان بدیه و فکرش درد داره...
    دومی که گذشت و به نظرم بعیده فقط تو دیده باشی فکرشو نکن
    درمورد سومی باز تا وقت هست کمکش کن مشاور نیستی ولی میتونی از یه مشاور کمک بگیری خب درست نیست یه اشتباه رو تکرار کنی سعی کن این بار سکوت نکنی خصوصا که تو این عشقای نافرجام میتونه خیلی اتفاقای بدی بیفته از قصد خودکشی و اعتیاد گرفته تا چیزهای دیگه ببین اگه یه روز بهت بگن فلانی رگشو زده میتونی کنار بیای که سکوت کردی یا نه این دیگه شوخی نیست الان تو به عنوان پشتیبان مسئولی
    پاسخ:
    سومی حتی میتونه اسف بار تر باشه...با توجه به فرهنگ منطقه ای...ممکنه این وسط جونشو بده...نمیدونم چه کنم ولی...بشینم با هم حرف بزنیم گریه کنه باز همیراهو ادامه بده؟نصیحتش کنم نکنه؟چرا باید به نصیحت یه آدم ندیده نشناخته که خودش زندگیش میلنگه گوش بده؟
    سلام 
    خواننده خاموشتم
    شجاعتت و تحسین میکنم جدا نوشتن از گناهایی که باعث عذاب وجدانه جدا سخته و دردناک 
    شاید ی روز منم اونقدر شجاع بشم که از عذاب وجدانم بنویسم
    پاسخ:
    واقعا فکر نمیکردم خواننده ی خاموش داشته باشم :|
    روشن باشید خب...دهه :))
    شجاعت...سخت نیس وقتی دائم جلوی چشمتن...تلاش برای رها شدن از دستشونه
    مورد دومت نه گناهه نه اشتباه. همه‌ی روابط ما با آدما آسیب و درس داره، حالا چه همجنس باشه چه جنس مخالف.

    پستت رو که خوندم متوجه شدم این احساس گناه خیلی وقته که در من از بین رفته. الان به‌جاش می‌شینم تجزیه و تحلیل می‌کنم؛ اونقدر که مغزم رنده میشه.
    پاسخ:
    یه آسیبه که ممکن بود من بتونم کاهشش بدم...هرچند وظیفه ای نداشتم...و نمیدونم اصلا باید دخالت میکردم یا نه...اگه با ماشین زمان برگردم عقب احتمالا بازم هیچ کاری نمیکنم...
    سلام دعاهای ته دلت مستجاب انشالله . راستش چیز هایی که گفتی واقعا شرایط سختی بوده و هر ادمی میمونه چیکار کنه مخصوصا مورد سوم فقط میتونم دعا کنم شدت ضربه ای که میخوره کم باشه 
    پاسخ:
    مرسییییی عزیز دلم...
    منم دعا میکنم
    اگه می‌دیدی یکی از اون دخترا با یه پسر دوسته بازم به نظرت آسیب بود؟ گرایش به همجنس غیرطبیعی نیست. گرایش به همجنس جز اقلیت‌هاست. همین که هیچ کاری نکردی بهترین گزینه بود :)
    پاسخ:
    برای همینه که نمیدونستم چیکار باید کنم...چند ماه کلنجار رفتم با خودم که اگه هم چیزی باشه،من حق قضاوت کردنشو ندارم

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی