بیانیه های یک کروکودیل خوشحال

آخرین مطالب
  • ۰
  • ۰
وقتی فکر میکنم و میبینم آخرین بار که یه کله خوابیدم و وسطش با صدای انفجار یا جیغ یا فریاد حاصل از شادی قهرمان فیلم پخش شونده از تلویزیون پشت به دیوارِ پشتِ تختم از خواب نپریدم،دلم میگیره...
نه به خاطر خواب های چند پاره شده ام و بی خوابی و سردرد و بد اخلاقی بعدش...به خاطر شصت سالگی آقای پدر که تو دوران بچگی ما صدای تلویزیون سونی قدیمی خونه همیشه رو چهار بود...برای جوونی های آقای پدر و معروفیتش به اینکه صدای پچ پچ رو از هر کجای خونه میشنوه...برای دوره ای که دوتایی عصر ها میرفتیم بیرون تا دنیا رو کشف کنیم...برای دورانی که دوتایی فوتبال بازی میکردیم تو حیاط فکستنی خودنمون...
برای آقای پدر خودم تو پنج، شیش سالگیم دلم تنگ شده...دلم نمیکشه دیدن آقای پدر افتاده رو کاناپه رو که شبیه قبلناش نیست...دلم آقای پدر هفتاد و چهار کیلویی خودمو میخواد بی این سلول های اضافه ی زبون نفهم که نمیفهمن اینجا کسی منتظرشون نیست و باید گورشونو گم کنن...
  • ۹۷/۰۲/۱۸
  • کروکدیل بانو

نظرات (۶)

موفق باشند و  باشید!!!
  • مهدی صالح پور
  • ای جان... خدا ایشالا سلامتی بده بهشون.
    پاسخ:
    خیلی خیلی ممنون :)
    انشالله سلامت باشن..

    جایی نوشته بود هر تار موی سفید و چروک روی صورت پدرم، گواه رنجیه که برای خوشبخت کردن من کشیده. 
    آدم دلش میگیره. کاش بتونیم سربلندشون کنیم..
    پاسخ:
    ممنون 

    جه دلگیر کننده...
    ایشالا زودتر خوب خوب میشن کروکدیل جان
    پاسخ:
    مرسی محیای مهربونم :)
  • نیوشا یعقوبی
  • جانا سخن از زبان ما می‌گویی :((
    پاسخ:
    هعی روزگار :))
    چه اسم با ابهتی داره این وبلاگ!!!
    پاسخ:
    :))

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی