بیانیه های یک کروکودیل خوشحال

آخرین مطالب
  • ۱
  • ۰

The only reason why

سال ۲۰۱۰،سوریه

احمد کلافه پشت درب اتاق زایشگاه راه میرود،نگران است.هم برای سمیه و هم برای فرزند کوچکش.زایمان بیشتر از حد معمول طول کشیده و رفت و آمد شتاب زده ی پرستاران به اتاق زایمان هر لحظه بر اضطرابش می افزاید. کسی جواب درستی به او نمیدهد.با انگشتان دست راستش ذکر میگوید که مبادا از کوره در برود و از نگرانی داد و فریاد راه بیاندازد.بالاخره پرستار مسنی از اتاق زایمان خارج میشود.موجود کوچک پیچیده در پتو را با احتیاط و مثل یک شی شکستنی در آغوش احمد میگذارد و میگوید شکر که مادر سالم است.دست های احمد از عشق پدرانه به فرزند کوچک و سبکش میلرزد.دست میبرد و پتوی نازک را از روی صورت پسر کوچکش کنار میزند.اشک چشمانش را تر کرده.غرق دیدن صورت تپل و قرمز فرزندش میشود و چیزی جز کلمات بریده بریده ی پرستار نمیشنود... سوختگی...درد...کشنده...امتحان الهی


۲.۱۳،سوریه

احمد به دیوار تکیه داده و چشمانش را روی هم فشار میدهد.دستش را مشت کرده و سعی میکند صدای ناله های "حسن" را نشنود.زیر لب جمله هایی را تکرار میکند که در این سه سال به زور آنها زنده مانده.حکمت خدا،امتحان الهی،الله العظیم و القدیر...با خود تکرار میکند و مثل همه ی این روزها ته قلبش گلایه میکند که مگر چه گناه بزرگی انجام داده که مستحق تنبیه با دیدن زجر جگر گوشه اش است.طاقتش طاق شده از دیدن هر روزه ی لباس های خونی حسن،هزینه های سرسام آور مسکن ها و شلوغی های این روز ها هم به درد هایش اضافه شده.پشت همان در و در میان فریاد های از سر درد حسن تصمیم نهایی اش را میگیرد.باید کوچ کند.با جایی آرام تر که هر لحظه نگران ورود مزدوران به خانه اش نباشد. به جایی که شاید شرایطی مهیا باشد که حسن حتی یک ذره کمتر درد بکشد.جایی که دکتر هایش هنری بیشتر از پماد مسکن و انتظار مرگ برای حسن داشته باشند.


۲۰۱۶،آلمان

حسن در بیمارستان سوانح سوختگی بستری شده،سفر موجب تشدید بیماری اش شده.در جای جای پوستش لکه های سبز و قهوه ای دیده میشود که سرپرستار میگوید عفونت مقاوم است.بیشتر ساعت های روز بیهوش است.خونریزی ها ادامه دارد و وزنش تقریبا نصف شده.کاری از دست دکتر های اینجا هم برنمی آید و همه درمانده شاهد از بین رفتن حسن هستند.

دکتر ایتالیایی الاصل عصر در لابی بیمارستان با احمد قرار میگذارد.احمد با اینگلیسی دست و پا شکسته اش چیزی از حرف های دکتر با لهجه ی افتضاحش نمیفهمد.از حرف های مترجم هم چیز زیادی دستگیرش نمیشود.

گویا دکتر میگوید فکری برای درمان حسن دارد.میگوید اسم بیماری حسن بلوزاست.میگوید درمانش را تا به حال فقط روی موش تست کرده و از آن هم جواب مطلوبی نگرفته.میگوید سطح بیماری حسن پیشرفته است.میگوید حسن با این حجم تخریب پوستی و عفونت چند روز دیگر بیشتر زنده نیست.میگوید درمانش حتی اگر پاسخ هم بدهد ایمن نیست و ممکن است بدن حسن پیوند را پس بزند.حتی اگر امروز درمان شود معلوم نیست حسن در سال ها بعد به سرطان مبتلا نشود.همه ی اینها را میگوید و در نهایت تکرار میکند که حسن در وضعیت فعلی اش چند روزی بیشتر دوام نخواهد آورد.

احمد با عصبانیت بر سر دکتر فریاد میکشد که نخواهد گذاشت فرزندش موش آزمایشگاهی عده ای خوک پست شود.از بیمارستان بیرون می آید و بی هدف در خیابان راه می افتد.حرف های دکتر در سرش تکرار میشوند.کمی بعد خودش را مقابل یک کلیسا میابد.وارد خانه ی خدا میشود.گریه اش شدت میگیرد.دکتر گفته بیماری حسن ارثی است و تقصیر سلول های خراب اوست که حسن درد میکشد.ضجه میزند و برای اولین بار در این ۶ سال طلبکارانه از خدا میپرسد که چرا؟مگر حسن کوچک او چه گناهی دارد؟دست پدر روحانی را روی شانه اش حس میکند.پدر شروع به موعظه میکند و حکایتی از انجیل برای احمد تعریف میکند.و در آخر به احمد اطمینان میدهد که خداوند هیچ چیز را در مسیر بندگانش قرار نمیدهد مگر در آن صلاحی باشد.

احمد به بیمارستان برمیگردد و پیش پزشک میرود.میگوید میخواهد رضایت نامه را امضا کند.حرف های اطمینان بخش و لبخند پهن روی صورت دکتر چیزی از آشوب درونش نمیکاهد.رضایت نامه ها را امضا میکند تا پسرش اولین نفر در دنیا باشد که پیوند پوست اصلاح ژنی شده دریافت میکند.


۲۰۱۷.آلمان

حسن که روزی لباس پوشیدن برایش غیر ممکن بود حالا مدرسه میرود،فوتبال بازی میکند و طرفدار پر و پا قرص رونالدوست.

این روزها احمد هر بار که به لبخند حسن نگاه میکند بیشتر از پیش به حکمت خدا ایمان می آورد.


داستان بالا بر اساس یه ماجرای واقعی عه.

حسن اولین و تنها بیمار ای بی (پروانه ای) عالمه که بیماریش با ژن درمانی درمان شده.

شاید یه کم احساسی به نظر برسه ولی من فکر میکنم آقای دکتر ایتالیایی زندگیش یه دلیل بیشتر نداشته.اینکه امروز حسن لبخند بزنه

------------------------------------

تو مطب دکتر نشستیم.بهش شکلات تعارف میکنیم.با خجالت برمیداره و میگه بازم به شما.مثل همه ی مامان های ایرانی تا روی گشاده میبینه شروع میکنه به گله کردن.از ناراحتیش به خاطر بی حوصلگی خانوم منشی میگه،از شرمندگیش بابت هزینه ی بالای داروهاش و حقوق پایین شوهر کارگرش.از اینکه بی اختیاری ادرار خونه ی عروسش کار دستش داده و مردن براش بهتر بوده تا تحمل اخم و تخم عروسش.اینکه چقد شرمنده ی خداس که نمیتونه با یه وضو و طهارت ۸ رکعت نمازشو بخونه.اشک گوشه ی چشمشو پاک میکنه و میگه چقد خوشحاله که دکتر ر برگشته ایران،میگه دکتر ر سید عه و برگشتنش حتمن نتیجه ی توسل و دعاهای خودش به امام حسین بوده.

چشماش برق میزنه وقتی میگیم دکتر ر احتمال میده مریضیش خوب شه.

یجوری بهمون نگاه میکنه انگار فرشته ی نجاتشیم.

ما؟ما لال شده بودیم.ته زورمونو زدیم تا لبخند بزنیم بهش و مطمئنش کنیم که همه چی درست میشه.پیش خودمون مطمئن بودیم ولی که نه ما و نه دکتر ر مطمئن نیستیم سواد کافی برای درمانشو داشته باشیم.

-------------------------------------------

عین گربه راه افتادم پشت سر دکتر صاد تا بریم تو اتاقش.سر خیابون اون خانوم چادریه مثل هر روز میپرسه دوس دارید به بیمارای سرطانی کمک کنید؟ دست دکتر میره سمت جیبش.به خانوم لبخند میزنم و یهو میگه اها شما همونید که یه جور دیگه کمک میکنید.میخندم و برای دکتر تعریف میکنم که هر روز در جواب این خانومه میگم ما در بخش درمان کمک میکنیم.

چشمام برق میزنه،میدونم که میدونه چی میگم.

---------------------------------------------------

من این مرد رو واقعا دوست دارم.مدل و طرز تفکرش رو.موندن کنارش یه چالش عظیم بود.همین که من شلوغ شلخته ام و ایشون به شدت منظم،من پر سر و صدا و پر انرژی ام اون موقر و آروم،من بچه ام و اون به شدن بالغ و عاقل،همه ی اینها میتونه دلیل هایی باشه که متنفر باشه از من و نخواد منو.ولی پا به پای من و حتی جلوتر از من دویید واسه درست کردن کارهام و من واقعا شرمنده ام و بلد نیستم ازش تشکر کنم.

---------------------------------------------------

اگه یه دلیل،فقط یه دلیل برای زنده موندن داشته باشم،اینه که یه روز اون کاری رو که باید،انجام بدم.اینه که یه روز برسه که دنیا رو حتی شده یه قدم،حتی برای یک نفر جای راحت تری برای زندگی بکنم.که اگه نکنم،اگه وا بدم، مدیونم به اون آدم.مطمئنم اینو...که خدا پازل زندگی آدم ها رو اینجوری چیده.آقای دکتر ایتالیایی رو یه تیکه از پازل زندگی حسن کرده که تو آلمان کامل شه...

کسی چه میدونه من قراره کجا،پازل زندگی کی رو کامل کنم

  • ۹۶/۱۰/۱۶
  • کروکدیل بانو

مفلوکانه های دانشجوی مملکت

نظرات (۳)

  • گرافیست ارشد
  • به به ، بسیار زیبا بود کرگدن بانو :)
    پاسخ:
    :)
    خیلی قشنگ بود چه فرصت طلایی چه سعادت بزرگی خیلی متاثر شدم 
    پاسخ:
    هر کسی هر جای عالم باشه تنها رسالتش اینه که دنیای بعد اون از قبل اون حتی یه قدم بهتر باشه...
    و من عاشق جایی ام که وایستادم ^_^
  • گرافیست ارشد
  • ممنون جناب کروکدیل :)
    دوست داشتید مارو هم دنبال کنید ، سپاس

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی