بیانیه های یک کروکودیل خوشحال

  • ۰
  • ۰

یازده

چند روزه که مدام و هرجا میرم یه چیز تو ذهنمه،وقتی دارم ریاضیات جادویی (بله ما اون هری پاتریایی هستیم که تو بیست و دو سالگی برای درس های دانشگاهمون اسم های جادویی گذاشتیم :)) ) میخونم،وقتی دارم لباسامو جمع میکنم،حتی اون یک ساعتی که امروز رو تخت درمانگاه افتاده بودم و داشتم سعی میکردم اگه یه تونل تاریک دیدم نرم سمت نور و هیچ چیز جز شر شر آب و تخ تخ فن تو کله ام نبود.توی کله ام هزار تا فکره ،ولی وسط اون همه فکر روزمره ی شام چی بخورم،حالا که هوا سرد شده و سویشرت سفیدش دست منه چیکار میکنه،سمینارمو چیکار کنم،چرا میزم کثیفه و امثالهم،همش از خودم میپرسم ینی خانوم دال وقتی منو میخواست به خانوم ف معرفی کنه چرا گفت این همونه که بهت گفته بودم.و چرا در گوشش پچ پچ کرد.و چرا مدل نگاه خانوم ف عوض شد... :| :?
چی میتونه گفته باشه ینی؟
  • ۹۵/۰۸/۰۲
  • کروکدیل بانو

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی